ناظر جان منتشرکن چیز بدی نداره
خب بچه ها اینم پارت یک امیدوارم خوشتون بیاد
از زبان ولیهد تهیونگ: امروز روز ولیهدیه منه و من قراره طبق رسوم ازدواج کنم.خیلی خوشحالم که بالاخره دارم بعد از کلی سختی با زنی ازدواج میکنم که بهش علاقه مندم. خب فبل از شروع مراسم میخوام داستان آشنا شدن من و همسرم کائول رو براتون تعریف کنم: درست سه سال قبل بود زمانی که ۱۸ سالم بود و برای شکار به جنگل رفته بودم. زمانی که دنبال شکار میگشتم یه آهو دیدم و دنبالش رفتم و از محافظام جدا شدم. تیرم رو از پشتم برداشتم داخل کمان گذاستمو اونو کشیدم آهو رو هدف گرفتم و تیرو رها کردم. تیر به آهو برخورد کرد و آهو از دیدم خارج شد اسبو نگه داشتم و ازش پایین اومدم تا دنبال جنازه آهو بگردم. چشمام فقط دنبال آهو میگشت و اصلا حواسم به اطرافم نبود که یهو زیر پام خالی شدو خودمو از یه صخره آویزون دیدم شانس آوردم که دستمو از ریشه های یه درخت گرفتم، هر چی سعی کردم نتونستم خودمو بالا بکشم پس شروع کردم به کمک خواستن.
یکدفعه طنابی به دستم خورد یعنی کی اونو پایین انداخته ،بعد از اینکه با دست آزادم مطمئن شدم طناب محکمه اونو گرفتم و با کمک کسی که داشت طناب رو بالا میکشید خودمو بالا کشیدم بعد از اینکه کمی استراحت کردم از جام بلند شدم هنوز نفس نفس میزدم وقتی سرمو بالا آوردم تا ببینم کی نجاتم داده سر جام خشکم زد😮😮😮😮
به خاطر این جذاب لایک کنین خودم ادیت زدم اولین ادیتمه
ادامه بده خیلی داستانات باحالن چن سالته؟
حتما ادامه میدم۱۶
حتما
۱۶ سالمه
عالییییی
مرسی اجی
به تست ↲حساس ترین تیپ های شخصیتی↱ سر بزنید.🙂💓