
اراما همه چیز را برای دریکو تعریف کرد.دریکو گونه های اراما را navazsh کرد و اشک های او را پاک کرد.دریکو:حالا می خوای باهاش چیکار کنی؟ اراما:دریکو ، من نمی خوام کار خاصی باهاش بکنم.دریکو: ولی اون... اراما:بسه دیگه خیلی خسته ام دارم غش می کنم.بهتره برم بخوابم ولی ناگهان اراما از شدت خستگی در hug دریکو غش کرد.دریکو نمی دانست چرا او ناگهان غش کرده است ولی حدس می زد مشکل خاصی نباشد و اراما فقط ناراحت است.هنوز ظهر بود و دریکو کلی کلاس داشت به همین خاطر دریکو به سمت اتاقش رفت و اراما را روی تختش گذاشت و خودش به سمت کلاس هایش حرکت کرد. --------------------------------------------------------------------------------------------- اراما با صدای زنگ ساعت تا آشنایی از خواب بیدار شد وقتی ساعت را نگاه کرد متوجه شد ساعت ۶ صبح است خیلی تعجب کرد وقتی او خوابیده بود ظهر بود امکان نداشت این همه خوابیده باشد.صدایی گفت:بالاخره بیدار شدی، نگرانت بودم.اراما رویش را برگرداند و دید دریکو کنارش sleeping.اراما تازه متوجه شد در اتاق دریکو است.اراما از خجالت سرخ شد که دریکو کنار او sleeping.اراما:اوه ، من خیلی خسته بودم و الان هم خیلی گرسنمه.چطوره بریم با هم صبحانه بخوریم.دریکو:باشه.آنها با هم به سرسرا رفتند و سر میز اسلیترینی ها نشستند.همه سر میز به اراما را زده بودند زیرا او همیشه سر میز گریفیندور کنار هری می نشست.بعد خوردن صبحانه اراما رو به دریکو گفت: من میرم هری رو پیدا کنم.دریکو:چرا باید اونو پیدا کنی؟ اراما: زیادی ضایع نیست میرم باهاش کات کنم.دریکو:اوه، پس زود برگرد.اراما:باشه.
اراما بالاخره توی اتاق هری ، هری را پیدا کرد.هری:اراما ، خیلی نگرانت بودم کجا بودی. و او را hugging کرد.اراما از hug هری جدا شد و گفت:هری بیا کات کنیم.هری خیلی تعجب کرد و گفت : چرا؟؟؟! ، گوش کن اراما می دونم که دیروز منو با جینی دیدی ولی دست خودم نبود اون شروع کرد و من فقط نتونستم جلشو بگیرم.اراما:ببین هری می دونم از قصد اون کارو نکردی ولی تو هرگز جوری که او را kiss کردی من را kiss نکردی.و هرگز جوری که به او نگاه می کنی من را نگاه نکردی ، هری می دونم که به خودت می قبولانی که عاشق من هستی ولی اینطور نیست ولی بدون من همیشه بهترین دوستت باقی می مونم.هری چاره ای جز موافقت نداشت و به اراما گفت می خواد کمی تنها باشه.
اراما سر کلاس هایش رفت و وقتی کلاس هایش تمام شد به سالن عمومی اسلیترین رفت و آنجا نشست و مشغول کتاب خواندن شد.بعد مدتی دریکو کنار او نشست و گفت:خب پس تو برمی گردی ، آره ؟ اراما:منظورت چیه؟ دریکو:به عمارت ما.اراما به کل یادش رفته بود که خانواده مالفوی و خواهرش را ترک کرده و این چند سال با هری پاتر بوده کسی که دشمن پدر خودش است.او خانواده مالفوی را ترک کرده بود.خانواده ای که جزو هم پیمانان پدرش بودند.اراما در آن لحظه فهمید دیگه قرار نیست آدم خوبی باشد معلوم نبود وقتی به عمارت مالفوی ها بر می گشت.چند سال طول می کشید تا دوباره پدرش قدرتش را به دست آورد و سرنوشت او چیزی جز مرگخوار بودن نبود.ولی اراما نمی دانست به قدرت رسیدن پدرش از اونی که فکر می کرد خیلی نزدیکتر است.
صدای دریکو باعث شد اراما از فکر بیرون بیاید.دریکو: جواب سوالم را ندادی؟ اراما: اوه ، ببخشید آره.... فکر کنم بر می گردم.دریکو لبخندی زد و گفت: خوبه به پدر و مادرم نامه می نویسم. پرش زمانی: از زبان اراما: امروز روزی بود که مشخص می شد چه کسانی برای مسابقه سه جادوگر انتخاب شدن.دامبلدور اسم های بیرون آمده از جام را خواند: سدریک دیگوری ،فلور دلاکور ، ویکتور کرام.ناگهان دو کاغذ دیگر بالا آمد.وقتی دامبلدور آنها را خواند اراما خیلی تعجب کرد:هری پاتر و اراما ریدل.اراما چند لحظه خشکش زد ولی از این قضیه چیزی را فهمید این کار پدرش بود.پدرش دوباره داشت قدرتش را به دست می آورد.اما اراما از این مسابقه می ترسید او کوچکترین جادوگر بود.او فقط ۱۳ سال داشت.دریکو نیز در فکر بود انگار او هم می دانست چرا اسم اراما در جام است.
پرش زمانی:مرحله ی آخر مسابقه ی سه جادوگر:اراما نمی دانست در مرحله ی اخر چه اتفاقی می افتد ولی می دانست پدرش را خواهد دید.مسابقه شروع می شود و اراما و بقیه وارد مارپیچ بزرگ می شوند.فلور و ویکتور بعد از مدتی می بازند.اراما بعد مدتی هری و سدریک و جام را پیدا می کند.سه نفر جام را لمس می کنند و به قبرستان متروکه ای می رسند.ناگهان پیتر پتی گرو با پدر اراما که حالا خیلی کوچک و ناتوان شده بود ظاهر شد. ولدمورت:اون یکی اضافه است.پیتر پتی گرو جلوی چشمان وحشت زده اراما سدریک را کشت.بعد مدتی که اراما هنوز تو شک بود متوجه شد پدرش قدرتش را به دست آورده.اراما آرام زمزمه کرد:پدر.پدرش به سمت او آمد:اراما.ولدمورت:بوی قدرت را می توانم ازت حس کنم.بعد ولدمورت مشغول صحبت با مرگخوارهایش شد.اراما افراد آشنای زیادی را از بین مرگخوار ها از جمله شوهر خاله اش را دید. ولدمورت: اوه ،هری تو هم اینجا هستی.
و بعد ولدمورت و هری مشغول مبارزه شدند.اراما دید که هری دارد شکست می خورد به همین خاطر سریع وردی را روی هری اجرا کرد که هری غیب شد.وقتی ولدمورت رویش را به سمت دخترش برگرداند اراما فکر کرد این لحظه پایان زندگی اش است اما به جای این ولدمورت لبخندی زد و به سمت دخترش حرکت کرد.ولدمورت:اراما بوی قدرتت به مشامم می خوره.بیا نزدیکتر ، بیا.اراما عقب عقب رفت.اراما:من همین الان از اینجا میرم ....من پدرش حرف او را قطع کرد:کجا می خوای بری اراما.هرجا بری پیدات میکنم.اراما دیگر عقب عقب نرفت و با حرف پدرش قانع شد.ولدمورت او را بغل کرد و چنان که چیزی قدرتمند را در بغل داشته باشد قهقهه ای شیطانی سر داد.
همان شب اراما در برج نجوم مشغول گریه کردن بود.احساس بدی داشت.احساس می کرد زندگی اش دیگر خراب شده و سرنوشت شومی در انتظارش است.صدایی گفت: گریه نکن.اراما برگشت و پسر خاله اش را دید.اراما:دریکو. دریکو اشک های اراما را پاک کرد.اراما سرش را روی Shane دریکو گذاشت و با دریکو ستاره ها را تماشا کردند.بعد مدتی دریکو سر اراما را از روی Shane اش برداشت و صورت اراما را به صورت خودش نزدیک کرد و kissing اراما.بعد مدتی که از هم جدا شدند دریکو گفت:اوه ، معذرت می خوام.می دونم کار اشتباهی کردم .فقط دست خودم نبود.اراما فقط گفت نه و این بار خودش شروع کرد و دریکو را kiss کرد و دریکو هم همراهی اش کرد.
فردا :از زبان اراما:امروز روز آخر هاگوارتز بود من با هرماینی به کتابخانه رفتم و چند کتاب خواندم که متوجه شدم هری بالای سرم است.اراما:اوه ، هری سلام.هری:سلام ، اراما می خواستم بابت دیروز ازت تشکر کنم.اراما:با لبخندی گفت:گفتم که همیشه بهترین دوستت باقی می مونم.اراما به حرفش ادامه داد: هری تو می دونی که اون پدرمه ولی من همیشه سعی می کنم طرف تو باشم اما شاید الان که اون برگشته منو مجبور به کارهایی بکنه ، فهمیدی؟هری:اره فهمیدم.هری از کتابخانه رفت و اراما و هرماینی دوباره مشغول کتاب خواندن شدن.بعد مدتی دریکو به کتابخانه آمد و رفت بالای سر اراما و گفت:چند لحظه می تونی بیای بیب ،باهات کار دارم ؟ اراما:باشه.صبرکن این صفحه را تموم کنم.هرماینی که تعجب کرده بود رو به اراما گفت:بیب؟ نکنه تو رفتی با مالفوی؟دریکو خواست حرفی بزند که اراما چون می دانست که دریکو دوباره می خواد به هرماینی تیکه بندازه و بهش بگه گندزاده وسط حرف او پرید و گفت: اره ، می خواستم بهت بگم فقط یادم رفت.خب فکر کنم دیگه بهتره منو و دریکو بریم و مثل جت دست دریکو را گرفت و از آنجا خارج شد.اراما:خب چیکار باهام داشتی؟ دریکو:هیچی کار خاصی باهات نداشتم فقط دلم برات تنگ شده بود.اراما چشم غره ای وحشت به دریکو رفت و گفت: من داشتم قسمت خیلی هیجانی و مهم کتابم را می خوندم ،فکر کردم کار مهمی داری😤.دریکو: خب باشه ، فقط امروز باهام میای عمارت دیگه اره؟ اراما با استرس:اره .دریکو:همه چی مرتبه ؟ اراما: اره ، فقط پدرم هم هست؟دریکو: فکر کنم باشه.
عمارت مالفوی ها: اراما و دریکو که تازه رسیده بودند به سمت اتاق هایشان در عمارت حرکت کردند.آنها در راه به ولدمورت برخوردند.اراما:سلام ، پدر.دریکو:سلام ، لرد تاریکی.و هر دو برای تعظیم کمی سرشان را خم کردند.ولدمورت کمی جلو آمد و دستی به موهای دخترش کشید و دوباره گفت:بوی قدرتت را حس می کنم.اراما خودش را کمی عقب کشید و گفت: خب ما دیگه از حضورتون مرخص میشیم.و در اتاقش را باز کرد و داخل رفت.دریکو هم می خواست به اتاق او برود که ولدمورت گفت : تو کجا مالفوی؟ دریکو:خب ..... و بعد به اراما نگاه کرد که چیزی بگوید.اراما هم صادقانه جواب داد:خب او boyfriend منه.ولدمورت:چی؟ بعد از چند ثانیه مکث ولدمورت دوباره گفت:هوم ، به هم میاین.هر چند هر چند که اراما لیاقت خیلی بیشتر از تو رو داره.دریکو فقط گفت:شما درست میگین.بعد ولدمورت از آنجا رفت و ان دو با هم به اتاق رفتند.هر دو روی تخت دراز کشیدند.اراما:مسخره است نه؟ دریکو:چی؟ اراما: اینکه فقط به خاطر قدرتم دوستم داره.دریکو می خواست جواب بدهد که اراما وسط حرفش پرید و گفت:مری کجاست ، دریکو؟ دلم خیلی برای تنگ شده.دریکو و اراما خواستند از اتاق بیرون بروند تا مری را پیدا کنند که صدای جیغی شنیدند و این صدا باعث شد سریع تر به بیرون بروند.اراما مری را بیرون عمارت در حال جیغ زدن دید.اراما داد زد:مری! اراما از خوشحالی به طرف خواهرش دوید.ولی قبل از اینکه به خواهرش برسد دید ولدمورت به سمت مری طلسم آواداکداورا پرتاب کرد.لبخند روی لب های اراما خشک شد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام پس پارت بعدیو کی میزارییی😭🥺💫🤍✨
ووودددفففففف عالیههههههعععع👍🏻پرفکت👌🏻
پارت بعدی رو کی میذاری آجی
تروخدااا پارت بعد رو بزارررر
باشه 💚
مرسیییی
سلام به شما خوشملا ^-^
من مدیر کمپانی rt اون جانگ هستم *-*
اگه میخواید آیدل شید حتما به کمپانی ما سر بزن 😉
اینجا اصلا به شما سخت نمیگیرم و تکالیف خیلی کمی میدیم 😁
هم دختر هم پسر هم میپذیریم 😄💖
ببخشید آگه ناراحت شدید پاک کن 😔
واوووو ! محشر بود :)
مرسی 💚💚