
دردسرهای شیرین پارت 5

صبح با صدای آلارم گوشی بیدار شدم و سریع دست و صورتم رو شستم ویه لباس لی پوشیدم و چون اهل آرایش نبودم یه رژ زدم وکتاب هام رو برداشتم و رفتم طبقه پایین و بعد از صبحانه از مامانم خداحافظی کردم و بابام من رو رسوند دانشگاه بعد از اینکه از بابا خداحافظی کردم وارد ساختمان مدرسه شدم به سمت کلاس حرکت کردم که استاد اومد و گفت که سه تا دانشجو جدید وارد کلاسمون شدند و بعد به سمت در چرخید و گفت : لطفا وارد شوید وقتی وارد شدن تعجب کردم آخه لوکا و دوستاش بودن از اینکه لوکا به دانشگاه ما اومده خیلی خوشحال شدم لوکاشون بعد از اینکه خودشون رو معرفی کردن استاد گفت که بشینند و بعد از اینکه نشستند استاد شروع به درس دادن کرد و بالاخره گفت کلاس تمومه البته منم نامردی نکردم و طی درس دادنش چند دفعه ازش ایراد گرفتم.
وقتی کلاس تموم شد و استاد خارج شد دیدم لوکا داره میخنده گفتم : به چی میخندی ؟ گفت :وقتی از ماجرا های دانشگاهت تعریف میکردی و میگفتی از استادا ایراد میگیری باورم نمیشد اما الان که با چشم های خودم دیدم خیلی تعجب کردم و خنده م گرفت مری :آها اما باید بگم زنگ دیگه آزمونه و فکر کنم خنده ت به گریه تبدیل شه. لوکا :واقعا حالا چیکار کنم. در جوابش آروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم بهت میرسونم نگران نباش
بالاخره استاد وارد کلاس شد و برگه ها رو پخش کرد و گفت :120 تا سوال هست 120 دقیقه زمان دارید خب شروع کنید بعد از بیست دقیقه به تمام سوال ها جواب دادم و دستم رو بالا بردم که استاد گفت :سوالی دارید؟ گفتم :خیر به تمام سوال ها جواب دادم همه با تعجب به من نگاه میکردند که استاد گفت :خب پس برگه رو تحویل بده و اگه خواستی برو حیاط منم رفتم برگه م رو تحویل بدم وقتی از کنار لوکا رد میشدم لوکا برگه ای که توش جواب ها رو نوشته بودم رو از جیب لباسم جوری که استاد نبینه برداشت و شروع به جواب دادن کرد و من هم برگه م رو تحویل دادم وبه حیاط رفتم . بعد از چند قیقه لوکا با چهره خندون اومد و گفت: مرسی فکر کردم بهم نمی رسونی
گفتم:مری حرفی بزنه پاش وایمیسته لوکا اومد کنارم نشست ازش پرسیدم : چرا دیروز نگفتی میخوای بیای دانشگاه ما؟ گفت : میخواستم سوپرایز بشی گفتم :امروز عصر کلاس داری ؟ گفت:نه مری:پس میای بریم بیرون؟ لوکا :باشه فقط ساعت چند؟ مری : ساعت 5 خوبه؟ لوکا : آره و بعد آدرین دوست لوکا اومد و به لوکا گفت بیاد و لوکا رفت و من هم کتابم رو از کیفم در اوردم و مشغول مطالعه شدم
از زبان آدرین خیلی از این دختر خاله لوکا بدم میاد فکر میکنه خیلی باهوشه اما من بهش نشون میدم برای همین لوکا رو صدا زدم و ازش پرسیدم که چرا دختر خاله ش تو دانشگاه انقدر مغروره و فکر میکنه باهوشه؟ که دیدم لوکا میخنده و بعد گفت:اولاً اون انقدرکه تو میگی بد نیست تازه جواب آزمون رو اون به من رسوند و بعداون مغرور نیست فقط نمیتونه با بقیه دانشجوها کنار بیاد چون از خیلی ازشون کم سن و سال تره آدرین:مگه چند سالشه؟ لوکا:20 سال
خیلی تعجب کردم الان یعنی مرینت 5 سال از ما کوچکتره و آزمونی به این سختی رو توی 20 دقیقه حل کرده گفتم : یعنی چه جوری؟ لوکا:کلاسا رو به صورت فشرده خونده آدرین :آها بعد لوکا رفت و منم رفتم سراغ یکی از بچه های کلاس که از هم دانشجویی های دانشگاه سابق بود بعد از سلام و احوالپرسی گفتم :این دختره مرینت دوپن چنگ هست چجور دانشجوییه؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییی بود 💟
مرسی
عالیییییی اجی جون
مرسی آجی
عالیییییییییی بود اجییییی
بعدییی💖
مرسی آجی
گذاشتم تو صف بررسی
عالییی بود
اجی میشی ؟؟؟
مرسی
البته فاطمه هستم 14 ساله
منم فاطیما ۱۴🙃
خوشبختم
عالی بود
مرسی
سلام ونوس هستم داستانت خیلی قشنگه
آجی میشی ؟
البته
فاطمه هستم 14 ساله
راستی اجی میشی؟؟؟؟
البته
فاطمه م 14 ساله
ای وای خیلی خوشم امد تورو خدا تورو خدا بعدی
آجی میشیی
میشناسیی؟
منم که تست را منتشر کردم
مرسی چشم
جدی😍😍😍😍😍مرسی مرسی اره اسمم اوینا