سلام سلام 👻🐜
بهش نمک زدو با لذت خورد و من فقط با ترس بهش نگاه میکردم! شما هم اگه جای من بودید و یکی دستتون رو با نمک وقتی هنوز قطع نکرده میخورد حتما میترسیدید!
بعد از اینکه برای پسرم داستان خوندم و گفتم بخوابه بهم گفت: بابا یادت رفت زیر تخت رو نگاه کنی لبخندی زندمو گفتم اوه یادم رفت وقتی نگاه کردم پسرمو دیدم که گفت بابای یکی رو تخت منه! و وقتی رو تخت رو نگاه کردم پسرمو دیدم که با لبخند بهم نگاه میکنه!
داشتم با مامانم حرف میزدم که دلم برای. بابا تنگ شده و اونم با لبخند بهم گوش میداد و چاقوش رو برای گوشت تیز میکرد،اما من گوشتی ندیدم! یهو یادم اومد مامان بابام دو سال پیش مردن و من تو خونه تنهام!! پس اون ژنو و چاقو و گوشت.... صحیح
ساعت سه و بیست دقیقه بود... که یهو در کمدم باز شد و یه زن ترسناک ازش خارج شد که با لبخندی وحشتناک منو نگاه میکرد! وریهو روی من پرید با چاقو ی تیزی س.ی.ن.م رو شکافت! یهو از خواب پاشدم و نگاه ساعت کردم،ساعت سه و بیست و نه دقیقه بود و همون لحظه در کمد آروم داشت باز میشد....
بابام بهم گفته بود وقتی جاییت میکشنه یا درد میگیره آب گرم میتونه بهت کمک کنه دردش کمتر بشه، این جمله رو زمانی یادم اومد که داشتم سر خواهرم رو توی تشت آب میزاشتم، چون موقع بازی با اره برقی بابا سرش ق.ط.ع شد!!
امیدوارم خوشتون اومده باشه 👻☠️
نظرات بازدیدکنندگان (0)