
میدونم تازه دیروز گذاشتم ولی خب این بخش پیوسته هست یا بهتر بگم باید تو یک قسمت میبود ولی زیاد میشد . تو این قسمت دوستان چهره واقعی سالازار رو میبینند 🙂
آلبوس نجات پیدا کرده بود . به شدت نفس نفس میزد . هم ترسیده بود و هم نفس کم آورده بود . دلفی با قهقه ایی پایین آمد و مقابلش ایستاد . ـ خیلی کیف داد 😂 دوست داری دوباره اینکار رو بکنیم 🤣 ـ خوب بود 😏 خوابم رو پروند 😅 ـ پس یعنی الان آماده مبارزه ایی 😈 ـ کاملا 😈 لحظهای درنگ کردند و هر دو چوبشان را پر هوا چرخاندند و صاعقه به سمت هم پرتاب کردند صاعقه ها به هم خورد . دلفی و آلبوس مدام میچرخیدند و فاصله اشان را حفظ میکردند . هردو میدانستند که یک اشتباه کافی است تا کارشان تمام شود . آلبوس و دلفی همچنان به سمت هم صاعقه پرتاب میکردند . دلفی کمی دستش را تاب میداد و مقداری صاعقه به اطراف آلبوس میخورد .
آلبوس هم همین کار را شروع کرد و در یک لحظه اتعصال قطع شد و صاعقه به جلو پای هر دو بر خورد کرد و منفجر شد . هردو به عقب پرتاب شدند و هردو با جسمیابی قبل از برخورد با زمین جابجا شدند . آلبوس با چوبش به زمین اشاره کرد و به سرعت به سمت دلفی ، سنگ های تیز به سمت دلفی در حرکت بودند . دلفی چوبش را در اطرافش چرخاند و سپری درست کرد و چیزی واردش میشد پودر میشد . ـ خوب بود جوجه کوچولو 😌 دلفی با چوبش طلسمی سیاه رنگ به سمت آلبوس شلیک کرد . آلبوس سپری ساخت و طلسم به سپر خورد اما قدرتش بسیار زیاد بود و آلبوس و سپرش را همچون توپی شوت کرد . ولی باز هم با جسمیابی از آسیب دیدن جلوگیری کرد ، مجددا مقابل دلفی ظاهر شد .
هر دو با تمام وجود حمله می کردند . چوبدستی هر دو به هم متعصل شده بود .(نویسنده : یعنی پرتوی ای که به سمت هم شلیک می کردند به هم برخورد کرد و همینجور به هم متعصل موندن به عبارتی عین کشتی میمونه دوتا جادو همدیگه رو هل میدن تا به راهشون ادامه بدن) دلفی با یک تکان اتعصال را قطع کرد و طلسم هایی را به سمت آلبوس می فرستاد . و آلبوس آنها را دفع می کرد و همزمان حمله نیز میکرد . مبارزه همچنان ادامه داشت ، دلفی متوجه شده بود آلبوس واقعا قویتر شده ، اگر هر شش نفر اینجا میبودن کار برایش واقعا سخت می شد . ناگهان دلفی شروع به صحبت کردن کرد ولی آلبوس متوجه نمیشد ، در یک آن متوجه شد از همه طرف مار ها دارند به طرفش می آیند . او تقریبا محاصره شده بود . ـ پتریس تمپروس ... حلقه آتشی ساخته شد و هر چیزی که در آن محدوده بود را سوزاند و نابود کرد . به جز دلفی و یک مار که درون سپر بود .
ـ واقعا پیشرفت کردی پاتر کوچولو 😏 دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی 🤣 ـ چی ؟ 🤨 ـ پیچ پیچی 😏 دلفی و مار کوچک همچنان درون سپر بودند ، با لبخند به مار نگاه کرد با چوبش مار را جادو کرد ، مار کوچک بزرگ بزرگتر شد . ماری که نیم متر بیشتر نبود الان ۶ متر طول داشت ماری خاکستری با سبیل بلند و سفید رنگ و چشمانی به سرخی خون . مار تنها و تنها به آلبوس نگاه میکرد و آماده حمله به آلبوس بود . منتظر بود که سپر ناپدید شود . ـ دوست دارم باهات بازی کنم پاتر کوچولو 😉 سپر ناپدید شد و مار حمله کرد .
مار حمله ور شده بود مدام به آلبوس نزدیک میشد و آماده نیش زدن میشد ، آلبوس با شیرجه هایی جاخالی میداد ، همزمان دلفی هم طلسم هایی را به سمت آلبوس میفرستاد ، مار سعی کرد به دور آلبوس حلقه بزند ، به محض اینکه حلقه را تنگ کرد آلبوس با جسمیابی گریخت . ـ عم 🤔 ... این جسمیابی هم شده موی دماغ ها 😌😈 دلفی حصاری نسبتا بزرگ به شعاع سی متر ساخت که توانایی جسمیابی در آن وجود نداشت . انگار از چشمان مار دود قرمز رنگ خارج میشد . نیش هایش به طور غیر عادی رشد کرده بود و بسیار بزرگ شد ه بود . جنگ دوباره شروع شد ، کار واقعا سخت شده بود مار با وجود سنگینی اش بسیار سریع بود و بدون جسمیابی کار واقعا سخت بود از طرفی دلفی هم همچون تیر انداز او را زیر نظر گرفته بود تا در شرایط ایده آل او را بزند .
مار دوباره جهید تا آلبوس را بخورد ولی آلبوس به نحوی فرار کرد اینبار مار بین آلبوس و دلفی بود . آلبوس مقدار زیادی آب احضار کرد و مار را در توپی از آب گیر انداخت . مار مدام درون توپ در حال چرخش بود . ناگهان کل توپ شروع به یخ زدن کرد . مار کاملا منجمد شده بود و در قالبی از یخ به دام افتاده بود . با طلسم آلبوس توپ شروع به قل خوردن کرد و از حصار خارج شد . ـ حالا بهتر شد ☺️ با اینکه آلبوس به خوبی میجنگید اما دلفی در یک سطح دیگر بود ، مبارزه به فاصله نزدیک یک متری کشیده شده بود و هردو با تمام توان با هم مبارزه میکردند . ناگهان چوب دلفی تغیر شکل داد و به سرعت بلند شد و هی پیچ و تاب میخورد . چوب از کنار صورت آلبوس گذشت و زخم بسیار عمیقی به وجود آورد . نیمه راست صورت آلبوس را خون فرا گرفته بود .
ـ آخی برید ؟ 😜 ببخشید کوچولو 😌 ـ هوم 😏 وقتشه مبارزه رو تموم کنم 😤 ـ یعنی میخوای تسلیم بشی ؟ یا فرار کنی کوچولو 😏 ـ میدونستی اداره کل اجازه داده فراری ها رو بکشیم 😌 بهتر نیست تسلیم بشی 😈 ـ اوه اوه ببین کی داره من رو تهدید میکنه بیا جلو گوگولی 😜 ـ هعی نگو بهت هشدار ندادم 😒 آلبوس چوبش را تکان داد دو دیوار سنگی ظاهر شد و سپس دوتا دیگر و در نهایت سقف نیز ساخته شد . چهار شعله در چهار طرف دیوار فضا را روشن میکرد . ـ کارت تمومه 😌
آلبوس به طور ناگهانی جهشی رو به عقب کرد و به دیوار خورد سپس از همانجا جهش دیگر ، هی به اطراف میخورد و سرعت بسیار بالایی داشت ، دلفی توان هدف گیری نداشت بنابرین حلقه آتشی ساخت و همه جا را به آتش کشید . آلبوس به سرعت سپری ساخت و آتش را دفع کرد و به کارش ادامه داد . ـ بمبار ... دلفی سعی کرد دیوار را منفجر کند اما به سرعت طلسمی به سمتش آمد و مجبور شد با ساخت یک سپر آن را دفع کند . دلفی واقعا در تنگنا قرار گرفته بود حقیقتا نمیدانست چه کند جسمیابی هم نمیتوانست انجام دهد . ناگهان آلبوس مقبابلش ظاهر شد . و طلسمش را انجام داد . دست راست دلفی از قسمت شانه منفجر شد . خون به همه جا میچکید . صورت آلبوس هم پر از خون دلفی شده بود .
دلفی به زمین افتاده بود . بدنش میلرزید و مدام نفس نفس میزد . ناگهان سر و کله هری پیدا شد . ـ پدر ؟ 😳 ـ خب میخواستم مبارزتون رو ببینم 😏 تمام این مدت زیر شنل نامرئی بودم . ناگهان کمی آنطرفتر چیزی شروع به حرکت کردن کرد . یک مار عظیم الجثه آنجا بود . هری و آلبوس مات مبهوت بودند که چطور متوجه حضور آن مار نشدند . یک مار از افسون دلسردی بیرون آمد . (نویسنده : در دنیا هری پاتر دنیا جادویی از دنیا واقعی مخفی هست برای همین افسون های دلسردی و یادآوری ساخته شدند ، افسون دلسردی طوری هست یکچیز را از دید یک عده خاص نامرئی میکنه) یک مرد با ردا سبز رنگ و بسیار جوان و چشمانی سرخ رنگ . ـ خب جادوگر جوان بالخره من رو دیدی 😏 ـ اریک ؟ 😯 ولی ... ولی ... 😳 جادوگر به قدم زدن ادامه داد و خودش را به بالا سر دلفی رساند .
ـ واقعا بی ارزشی حتی از پس یک جادوگر تازه کار هم بر نمیای تو مایه ننگ من هستی 😡 چوبش را در آورد و دلفی آتش گرفت ، فریاد میزد و کمک میخواست و نهایتا در آتش سوخت و مرد . ـ تو واقعا سنگدلی 😡 ـ چطور تونستی 😣 ـ اون در حد نواده سالازار اسلایترین نبود اون فقط یک بی عرضه بود 😏 خب جادوگر جوان میبینم که متعجب شدی 😅 بله تو من رو به اسم اریک میشناسی 😌 من کسی بودم که سه ساعت قبل از اومدن شما وارد اداره کل شدم ذهن تمام کارمند هاش رو طوری تغیر دادم که انگار پنج ساله اونجا کار میکنم 😏 ـ ولی سرم وریتا استروم 😳 ـ ذهن شما واقعا بسته هست جادوگر جوان 😈 وریتا استروم یک معجون بر پایه طلسم فرمان امپریوس هست ، این به اراده شخص بستگی داره که این طلسم رو دفع کنه 😏 به هر حال از دیدن مبارزه لذت بردم 😌 فعلا کاری باهاتون ندارم ولی به جرج ویزلی اخطار بده که دیگه تو کار من دخالت نکنه وگرنه نابود میشه 😒
خب خب این قسمت هم به پایان رسید . کسی اریک رو یادش هست ؟ یادونه کی بود ؟ 😅
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میخوام داستانا رو بخونم ولی اصلا وقت نمیشه😐😂 انشالا بعد امتحانا داستانا رو از اول میخونم و اون موقع کامنت هم میزارم😂✨♡
میدونم 😅 دانشگاه واقعا سخت شده منی که برای کنکور روزی یک ساعت یا نیم ساعت بیشتر نمیخوندم الان دارم میخونم 😅 امتحانات فکر کنم کل تیر ماه هست درسته ؟ 😅
واجب درسه ، موفق باشی 🙂
امتحانا طبیعتا خرداد ماهه ولی خب ده تیر ماه تموم میشن😂💔
مرسی تو هم موفق باشی :)✨
برای ما از دوم تازه شروع میشه 🙄
چرا اینقدر دیر؟! 😐💔
نمیدونم 😔 ولی برای ما بیستم تموم میشه درسترش اینکه امتحانات من بیستم تموم میشه 😅
آها... موفق باشی :)✨
امروز شب تولد ایتاچی
عالیه 😊
آها راسی
میگم اگه ندیدی و وقت کردی این انیمه رو ببین تازه یادم اومد
موریارتی وطن پرست
خیلی قشنگه
سعی خودم رو میکنم زودتر ببینم 🙂
خیلی هیجانی و قشنگ بود👐🏻🐾
ممنونم 🙂 امیدوارم بقیه قسمت ها هم همینطور مهیج بمونه
حتما همینطور می مونه :)
راستی یه چیز دیگه میتونی یه شخصیت اضافه کنی؟ اسمش جیانا ماریه
🤔🤔🤔🤔 بهش فکر میکنم تا قسمت چهلم که تقریبا نوشتم نمیتونه باشه 🤔 ولی خب یکم مشخصات و اطلاعات ازش بده مثلا چند ساله هست . شغلش چیه ؟ اگر اینا باشه میتونم
باشه ممنون اوجی سان
اسمش جیانا ماری گریفیندوری بوده و هم دوره و دوست آلبوس کاراگاهه ظاهرش شبیه هرماینی ولی چشماش آبی و موهاش قرمزه
🤔🤔🤔 پس کاراگاه هست ، گریفیندوری هم بوده و هم سن آلبوس 🤔🤔🤔
البته آلبوس اسلایترینی بوده ولی میتونم به داستان بیارمش 😅 چون دوست آلبوسه باید مراقبش باشم 😅
😅 ممنون اوجی سان
در همین حد میگم که جیانا رو وارد داستان کردم 🙂 از قسمت ۴۱ وارد داستان میشه .
راستش چیزی که نوشتم رو بخوام تغیر بدم کلا ساختار به هم میخوره برا همین از ادامه اضافه کردم 😔
ممنون مشکلی نیست عالیه ممنونم نی سان♥♥♥
واقعا قشنگ بود یه پیشنهاد دارم دلفی نمرده باشه و در واقع چیزی مثل توهم بوده باشه
از این که قوانین فیزیک رو لای داستانت میگذاری کیف می کنم اوجی سان
دلفی به یک دلیل خاص مورد 😅 راحت بگم درواقع پیشنهاد تو اون رو کشت 😂😂😂
این جنگ باعث شد یک اتفاق خاص بیافته که خیلی مهمه 😅اتفاقات چند قسمت آینده قراره اون اتفاق رو مشخص کنه 😅 ولی خب اینکه اون زنده مونده باشه راه داره 🤔 بهش فکر میکنم 🙂
😂 واقعا باید بیشتر مراقب پیشنهاد هام باشم ممنون اوجی سان
الان دلیلی برای ادامه حضور دلفی نمیتونم پیدا کنم 🤔 به هر حال الان تعداد افرادی که توان متوقف کردن اون رو دارند زیاد شده 😐 سالازار از مهره های پیش پا افتاده خوشش نمیاد 😅
امیدوارم داستان لو نره ولی افرادی به سالازار ملحق میشن و یا مجبور به ملحق شدن میشن که احساسات پاترهد ها رو اذیت میکنه 😔 مخصوصا طی پنج شش قسمت آینده ...
مطمئنم عالی میشه اوجی سان مشکلی نیست بی صبرانه منتظرم
داشتم فکر میکردم
فهمیدم جز چند تا تست حدود 120 تا کله
یه چند تا تست بگیریم
110 تااااا دلستان
من فوقش دوازده پارت
مایه ی تاسفم
دقیقش ۹۲ قسمت داستان 😅
ولی نکته اینجاست من وارد تستچی شدم به قصد نوشتن داستان 😉
ولی داستان نوشتن رو من بهت گفتم ، خلاصه یه فرق هایی میکنه دیگه .
از خودت نا امید نباش همونطور که هستی رو دوست داشته باش ولی بهتر شدن رو بیشتر دوست داشته باش 😉
مشکل اساسی ما اینه که از وضع فعلی خودمون متنفریم و دنبال اینیم وضعیت تغیر کنه ، مثلا موقع مدرسه هست هی کی تابستون میاد یا تابستون بیاد فلان و فلان کار میکنم ولی تابستونم میاد هیچی .. اساسا از زندگی لذت نمیبیریم . در لحظه زندگی کن 😅
نمیگم دنبال وضعیت بهتر بودن بده ولی نه اینکه زمان حال خودت رو ول کنی و ازش متنفر باشی 🙂
هعی
اره من تو لحظم ول مدرسه ها زجرم میدن پس از اون ماه ها بدم میاد دلم میخاد گذشته باشم یا اینده
عالییییی
ممنونم 😊
اریک احیانا همون چیزه نبود؟چیزز
عه یادم نمیادد
هموننن دستیاررر یا نمدونممم چی چیه یکی بودااا
که گفتم دلم براش میسوزهههه
همونه؟
😅
بله تو پاریس دستیار هری و دوستاش بود ، که بعدش کل آزمایشگاه رو به آتیش کشید و مار ها رو آزاد کرد 😅
عالی و بسی خوفناک👌🏻🤠
ممنونم 🙂