
قسمت دوازدهم ✨ لطفا برام کامنت بگذارید ✨ و لایک کنید✨ ممنونم✨
هرا دوید طرف تارا، کمی دور و اطراف رو بو کشید و رفت سمت شاپ. ایور گفت: تیا بجنب برو دنبال آلارد، توی جنگل نزدیک روده، بجنب!...با تمام سرعت دویدم تا آلارد رو پیدا کنم، باد بی رحمانه به صورتم ضربه میزد. این تازه آغاز ماجراست، چرا؟... چرا؟ فکر اینکه پیاده روی های طولانی بخش سخت ماجرا بود، حالا خنده دار به نظر میرسه.
وسط راه، قبل از رود، به آلارد رسیدم. وقتی پرنده ها رفته بودند داشت به سمت ما میومد، گفتم: (نفس نفس می زدم) بجنب...تارا....زخمی شده...بدو!...با هم دیگه به سمت چادر ها دویدیم. آلارد چشم تارا را معاینه کرد و گفت: به دیدش آسیب نرسیده، اما زخمش حالا حالا ها می مونه، وقتی ماموریت تموم شد میشه عمل جراحی بکنه....هرا هنوز پیش شاپ بود، شاپ حتی نزدیک تارا هم نمیشد. رفتم نزدیکش. و...خدای من...فهمیدم چی شد...حنا رو صدا زدم...
وقتی شاپ داشته به یکی از پرنده ها حمله می کرده، چشمش زخمی شده و چون ارتباط تارا و شاپ برقرار نشده بود زخم برای تارا هم ایجاد شده بود. حنا گفت: شاپ به زودی خوب میشه اما تارا درد هر دو نفر رو تحمل میکنه، می دونم وضعیت خوبی نیست اما باید بریم، قبل از اینکه ووکا دوباره پرنده هارو احضار کنه باید بریم...(چادر هایی که حالا در قلب جنگل بودند) را جمع کردیم و راه افتادیم، تارا خون ریزی داشت اما به خوبی تحمل کرد. کمی جلو تر دوباره ووکا رو دیدیم...
منقار پرنده باز شد و گفت: دختری که زخم دارد جلو بیاید... شاپ خیلی سریع وارد عمل شد و جلو پای تارا ایستاد. نگاهی پرسشی به حنا انداختم، آروم گفت: تو هم شنیدی؟ با تعجب گفتم: می تونه حرف بزنه؟ پرنده گفت: آره می تونه صدای منو بشنوه، همین امروز اتفاق افتاد، و اینکه بله! من می تونم حرف بزنم، همه ی حیوان های ارشد می تونن صحبت کنن، و فقط کسایی می تونن صداشون رو بشنون که ارتباطشون رو با حیوان درونشون برقرار کردن. به خاطر همینه که نتونستی دفعه ی اول صدامو بشنوی.
پس اون سوزش بین گردن و کتفم به خاطر همین بود. حنا گفت: بقیه ی بچه ها صداش رو نمی شنون، فقط صدای جیغ هاشو می شنون. ایور گفت: تیا، صدای چی؟ چی دارید میگید؟ حنا به صورت خلاصه براشون توضیح داد. تارا جلو رفت. جغد گفت: زخم بدیه اما زخم ها هستن که شخصیتت و خاطراتت رو می سازن. دختری که ارتباطت رو برقرار کردی، بیا جلو. من و حنا به هم نگاه کردیم، ووکا گفت: سینتیا برای مذاکره به کنار رود بیا، تنها، حوصله ی مسخره بازی ندارم، گرگت هم حق نداره بهم حمله کنه چون صد در صد تنها نتیجه اش مرگ جفتتونه، من با زور بهتون کمک نمی کنم...ووکا این را گفت و پرواز کرد و رفت
رو به حنا گفتم: اون درباره ی نقشه مون می دونه؟ اگر می دونه واسه چی ازمون باج میگیره؟ چرا همینجوری بهمون کمک نمی کنن؟ ... حنا گفت: نفس بکش!...احتمالا یکی از اون پرنده ها وقتی داشتیم حرف می زدیم شنیدن و بهش گفتن. قبلا هم بهتون گفتم که بعضی از این حیوان های ارشد خیلی تنهان و دوست دارن از فرصت استفاده کنن تا به چیزی که می خوان برسن.
باید راه می افتادم تا با ووکا صحبت کنم اما قبلش رفتم پیش تارا، نشستم کنارش و گفتم: تارا، نگران نباش، وقتی ووکا رو راضی کردم میریم خونه و این زخم رو جراحی میکنی، اصلا نگران نباش...گفت: من حالم خوبه، فقط، تا وقتی ارتباطم با شاپ برقرار نشه این اتفاق هی تکرار میشه. من هنوز خوب نشدم اما شاپ تقریبا زخمش از بین رفته، حیوان های درون مقاومن. من فقط...نمی خوام این زخم ها من و شاپ رو از هم دور کنه......در اون لحظه کلمات نمی تونستن کمکم کنن...پس فقط سکوت کردم و تارا رو بقل کردم.داشت می لرزید، احتمالا داشت گریه می کرد...
کمی بعد هرا رو صدا زدم تا بریم پیش ووکا، ایور صدایم زد: تیا!...گفتم: بله؟...گفت: مراقب خودت باش رفیق...گفتم: باش، شما هم همین طور... زانویم را جمع کردم و رو به هرا نصفه نیمه نشستم.گفتم: هرا، نباید به ووکا آسیب بزنی، باشه؟ ما فقط قراره صحبت کنیم....هرا با چشم های زیباش بهم نگاه کرد. . ادامه دادم: راستی بابت اینکه من و آلارد رو نجات دادی ممنون...
راه افتادیم، کمی در جنگل راه رفتیم، رود کمی دور بود، اما به راه رفتن عادت کرده بودم. ولی هرا به نظر خسته میومد، به یک تنه ی درخت تکیه دادم، به مچ دستم نگاه کردم، خالکوبی ای دیدم که شبیه یه تیر بود زیبا و اسرار آمیز،چشمام رو بستم، به هرا فکر کردم، اصلا نمی دونستم برای ناپدید کردنش باید چی کار کنم. تمرکز کردم، چشمام رو فشار دادم، چشام و باز کردم و...
ممنونم تا اینجا همراهم بودید ✨ لطفاً لایک کنید ✨ لطفا کامنت بگذارید ✨ پایان فصل اول☠️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
همین الان داستانت رو خوندم و واقعا داستان خیلی جالبی بود
پر قدرت ادامه بده
حتما💛
ممنونم💛
واقعا داستانت عالیه👌💛
فصل دوم رو کی میزاری وقفه میندازی بینشون یا زود منتشرش میکنی؟؟
عالی بود لایک شد👍💛
خیلی متشکرم🧡
ممنونم که لایک کردید♥️
من قسمت اول رو نوشتم، بیش از یک هفته است که قراره منتشر بشه. امیدوارم به زودی بیاد😊♥️
زیبا👌🏿
ممنونم❤️
عالی بود💙💙💙
چالش : کوالا💙
خوشحالم لذت بردید 💙
ممنونم که چالش رو انجام دادید 💜
عااااالی
واقعا عالی می تونی مثل رمان چاپ کنی👏👏👏👏👏😍😍😍😍😍😍😍
لطف دارید ممنونم💙🏙️
خیلی جالب بود لایک شد
ممنونم که لایک کردید♥️
خوشحالم خوشتون اومده ✨
عالییییی منتظر پارت بعدی هستم
چالش:هردوو😁😁😁
فصل دو با یکم تاخیر میاد، بینشون فاصله افتاده
اما قسمت اول رو نوشتم
ممنونم که چالش رو انجام دادید 💜
راستی یادم رفت چالش رو انجام بدم💙 چالش : پاندا (بخاطر کارتون خرس ها😂)💚
ممنونم که چالش رو انجام دادید 💙
خیلی جالب بود💙 فقط ووکا کیه؟💚 شاهین ایور؟💛 و همینطور یک بار گفته بودی ایور ماه گرفتگی داره، یعنی چی؟💜 قبلا هم می خواستم بپرسم ولی یادم می رفت😅
به تست های منم سر بزنید
اول اینکه ممنونم که سوال می پرسید 🧡
ووکا جغد گایا یکی از ارشد هاست(توی قسمت های قبل گفته بودم)
اسم شاهین ایور هم ارمینو هستش
ایور ماهگرفتگی نداشت، اون یکی دیگه بود.
ایور زال بود، یعنی تمام موهای بدنش یک دست سفید بود.
ماهگرفتگی هم توضیحش خیلی طولانیه ولی اگر بخواهید می تونم براتون بگم.
خوشحال میشم اگر باز هم سوال داشتید ازم بپرسید❤️😊
آهان خیلی ممنونم که جوابم رو دادی💙 ببخشید من یکم گیج شدم😅 پس اون نفری که ماه گرفتگی داشت کی بود؟💚 یکی از ارشد هاست؟💛 و همینطور اگه زحمتی نیست ممنون میشن توضیح بدی ماه گرفتگی یعنی چی💜
ماهگرفتگی یک سری لکه هایی هستن که روی بدن افراد از بدو تولد هستن. این ماهگرفتگی ها نگران کننده نیستند اما افسانه های زیادی درباره ی آنها گفته شده. اینجور لکه ها معمولا کنار چشم با روی دست هستن و برای برخی از افراد بد و برخی دیگر نشانه هایی زیبا هستند.
امیدوارم به دردتون خورده باشه
اگر سرچ کنید هم می تونید چیز های مفید زیادی پیدا کنید✨
اون پسره که ماهگرفتگی داشت یکی از دانشآموزان تیکوا بود که سینتیا اول باهاش آشنا شد توی آسانسور.
آهان خیلی ممنون بابت توضیح💙
خواهش می کنم💛