دوستان ادامه ی داستان 🌸🌸🌸
مرینت:به خونه برگشته بودم گردنبندی که ادرین بهم داده بود رو داخل یه جعبه ی قشنگ داحل کشابم گذاشتم و کمی استراحت کردم، بعد از کمی خوابیدن به بستنی فروشی اندره رفتم چون خیلی دلم بستنی میخواست🍦🍨
یه بستنی سفارش دادم که همون لحظه کاگامی و ادرین رو دیدم که باهم بستنی میخورن🍦👫 یکم ناراحت شدم اما وقتی یاد ادرینی که تو دریا دیدم افتادم ناراحتی از سرم رفت و خنده رو لبم اوفتاد رفتم پیششون و باهاشون صحبت کردم، کاگامی خوشحال بود، کاگامی :مرینت این دسبند طلای الماسی رو مامانم برای تولدم گرفت،🙂 مرینت:قشنگه!☺ همون لحظه یه دزد بدجنس اون رو از توی دستش کشید و برد🕴💃
کاگامی:دسبندمممن نههههه اون یه هدیه هست😣 ادرین:من میرم دنبالش مرینت:منم میام! ادرین به سرعت دنبال دزد رفت اما دزد در حالی که برای ادرین زبون در میورد👅سرش محکم به شکم یه پلیس خورد و دست گیر شد،دسبند کاگامی رو هم بهش دادن🌸
دزد:خواهش میکنم من رو نبرین زندان من به این پول نیاز دارم خواهش میکنم نذارین من برم زندان!!! پلیس اون رو سوار ماشین کرد ورفت در همون لحظه اکمایی دنبال ماشین رفت. مرینت:وای نه اکماااا
مرینت رفت یه گوشه تغییر شکل داد،ادرین هم همینطور بعد رفتن و دویدن دنبال ماشین پلیس ،،اون مرد دزد اکما زده شد و ماشین پلیس رو تیکه تیکه کرد و پلیس ها رو رو با خودش بورد،اون هر چیز با ارزشی رو که میدید جذب خودش میکرد، لیدی باگ :کت حالا باید چیکار کنیم؟ کن:تو معمولا نقشه داری من نمیدونم ولی من دیدم که اکما به دسبندش رفت لیدی باگ" باشه
خب این پخرت کوتاه بود چون وقت نداشتم بیشتر بنویسم ولی پارت های بعدی رو بلند تر میسازم🌸
واییییییی عالی بود 💞💞💞😁
خیلی ممننونم