سلام خبر خوب امتحانام تموم شدهههههه میتونم بیشتر پارت بدم و اینکه یه رمان جدید هم میخوام شروع کنم
آدرین : ع.ز.ی.زم من میرم یکم خوراکی بگیرم و بیام مری : باشه منتظرت میمونم( آدرین رفت خوراکی هایی که مری گرفته رو آورد )مری ( در گوش ادرین ) : خب قیافه مارتین چطور بود ؟؟؟؟ آدرین : در حال شاخ در آوردن ، فکر کنم وقتی بری خونه یه صحبت طولانی انتظارتو میکشه مری : 😂 آدرین : 😂 ( فیلم شروع شد ) ( نویسنده : فیلم رمانت*یکه آه چه لحظات قشنگیی مری : تو کی هستی ؟ نویسنده : من نویسنده داستان زندگی تو هستممم مری : یه چی بدید من اینو بزنم نویسنده : چرا ؟ مری : من مامان بابامو میخوام بیرحم آدرین : راس میگه بچه مری: من بچم 😐 نویسنده : هیسس شما فیلمتونو ببینید آدرین : 😐 مرینت : 😐) ( فیلم تموم شد ، موقع بیرون رفتن از سالن سینما ) آدرین : اونجارو مارتینه مری : اره ع.ز.ی.ز.م موافقم ( جوری که داداشش بفهمه ) آدرین : پس اوکی شد ، خودم میرسونمت
رفتیم و سوار ماشین شدیم مری: آقای آگرست یه سوال شما همه ی کارکنان شرکت رو اینجوری میبرید بیرون ؟ آدرین : عععععع من .. من .. خب نه مری: پس چرا منو آوردید ؟( آدرین : نویسنده جان چی بگم ؟ :/ نویسنده : نمد .. اصلا به من چه ؟ آدرین :😐😐😐😐 ) زینگ زینگ ( صدا گوشی آدرین ) آدرین : الو
* از زبان آدرین * آدرین : الو امیلی : آدرین ، کجایی آدرین : سلام من تو ماشینمم امیلی : چرا انقد دیر کردی ؟ آدرین : ببخشید یکم دنبال کار های شرکت بودم و بیشتر از چیزی که فکر میکردم طول کشید و طول میکشه ، شما شام بخورد من خودم شام میگیرم میخورم 😁 امیلی : اگه بفهمم کاری به غیر از کار های شرکت بوده ...... آدریم : نه خیالتون راحت ( نویسنده : چه بچه راس گویی )
آدرین : خداحافظ امیلی : بای ( پایان تماس ) آدرین : خب رسیدیم - پیاده شدیم و رفتیم تو رستوران و پیتزا خوردیم و مرینت رو رسوندم خونه شون مری : بابت این شب عالی خیلی ازتون ممنونم آدرین : خواهش میکنم فردا میبینمت مری : همچنین
عالیه پارت بــــــــــــــــعد
بعدییییییییییییی
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
💗💗💗💗💗🥰🥰🥰🥰🥰🥰عالی