فالو:فالو
مین لارا همسر شوگا:
شوگا:
خب داستان از این قراره که لارا و شوگا ازدواج کردن و بچه هم ندارند و همو دوست دارند البته احتمالا ... لارا:شوگاا پاشو برای شرکت دیرت میشه ها ... شوگا : باشه عزیزم پاشدم ...لارا : صبونه میخوری؟...شوگا:اوهوم... لارا: بیا بخوریم ... بعد صبحونه:شوگا : من میرم خدافز ...و بوسه ای روی پیشونی لارا میزاره... لارا:نیا(خدمتکار) میزو جمع کن لطفن ... لارا با خودش : امروز تولد شوگاس بهتره دوستامون و خانواده رو دعوت کنم ...نویسنده: شوگا زنگ میزنه و همه رو دعوت میکنه .بعد میره که هدیه بگیره....
لارا از خرید برگشت و داشت اتاقشونو مرتب میکرد که داخل کمد شوگا یه جعبه پیدا کرد بازش کرد و یه گردنبند خیلی شیک توش بود معلوم بود تکه.... با خودش گفت حتما شوگا اینو برای من گرفتع گرنبند و گذاشت سرجاش ... و به بقیه کار های رسید ... کم کم مهمونا اومدن دوستاشون و خانواده... و دختر عمه شوگا هم اومد ت خیلی از اون خوشت نمی اومد نمیدونستی هم چرا ....
کم کم همه اومدن شوگا هم اومد و سورپرایزش کردید کلی شکه شد و ترو بغلت کرد و از لبت بوسیدت:) لارا:میشد حرص سوزی(دختر عمه شوگا) رو حس کرد ولی اهمیت ندادم راستی شوگا 27و تو 25 سالتع ... بعد از بریدن کیک و کادو ها کلی خوردید و رقصیدید شب خوبی داشتید....بعد از رفتن مهمونا ت به خدمتکارا سپردی که همه جارو جمع کنن بعدش که رفتن با شوگا رفتید ت اتاقق.....
سوزی:تازه بوسشم میکنه اوکی ولی دیر یا زود میفمیی میفمی ک شوگا مال منههه اسلاید بعد ادامه :
پارتههههه بعددددددی ، فقط انقدر تند داستانو ننویس ، با جزئیات بنویس بعضی اوقات ادم قاطی میکنه ، مثلن وقتی حرف میزنن ، میتونی واسه شخصیتا علامت بزاری که قاطی نکنه کسی که داره میخونه ، خیلی داستانت قشنگه پارته بعدو بزار سریع ، منتظرم😊🖤
پارت بعد
من منتشر کردم😂🗿
داش یکم به جاهای باریک کشوندی ولی خب دلم سوخت منتشریدم به نظر من که چیز بدی نداشت🗿✨✌🏻
افرین کار خوبی کردی
عالی بود پارت بعد💜