
قسمت یازدهم✨ لطفا برام کامنت بگذارید ✨
حیف، حیف که دیگه اون دختر کوچولوی ساده و بی خبری نیستم که می خواست یه معلم ساده بشه و یه زندگی شاد رو با عشقش بگذرونه، حالا...حالا چی میشه؟...زندگی از چیزی که قبلا فکر می کردم ترسناک تره، قبلا می شنیدم که بزرگ تر ها درباره ی سال های خیلی دور صحبت می کردن که کار هاشون یا اتفاقاتی که دور و برشون می افتاد باعث تغییر بزرگی در روند زندگیشان شده بود...اما من تا چند دقیقه پیش روند زندگیم متفاوت بود، برنامه ام متفاوت بود...الان مهم ترین چیز زندگیم رو از دست دادم...
من و آلارد عاشق هم بودیم، اون بچه پولداری که من نزدیک چارچوب در توی راهرو دیدم، یه پسر باادب، خجالتی، مهربون، شجاع و با احساس بود. آلارد بچه پولداری بود که به خاطر پولش زندگی نکرده بود، قرار بود پدر و مادرش تمام دارایی ای که سال ها جمع کرده بودند رو به آلارد بدن تا زندگی ای مرفه داشته باشه اما آلارد می خواست یه دکتر بشه، یه دکتر که بتونه به مردمش کمک کنه، می خواست از نو شروع کنه، می خواست خودش دلیل احترام مردم باشه ، نه پول و قدرت والدینش...
حالا آلارد رو به روی من ایستاده و میگه که یه جنازه دیده، ما رو جوری نگاه می کنه که انگار روح دیده، وقتی توی چشماش نگاه می کنم به جای مهربونی و برق همیشگی، یه ترس خالص رو می بینم، انگار چیزی از درون داشت نابودش می کرد....یک چیزی آلارد منو اذیت کرده بود. ولی چرا هرا به سمتش غرید؟ چرا پارس نکرد؟ چرا دنبالش ندوید؟ چرا؟ این چرا ها دارن مغزم رو تیکه تیکه می کنن....
آلارد گفت: من....یک جنازه دیدم....خیلی ترسیدم، رفتم جلوتر(صدایش می لرزید) خیلی وحشتناک بود. مرگ رو دیدم، حسش کردم، نفس کشیدن برام سخت شده بود. رفتم جلوتر، چوب ها از دستم افتاد...آلارد مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت: جنازه ی تو رو دیدم سین...ادامه داد: رد خون رو جلوتر دیدم، دنبالش کردم، دوباره یه جنازه ی دیگه رو دیدم، ایور. دوباره رد خون رو دنبال کردم، پاهام شل شده بود، جنازه ی تارا و حنا رو دیدم که متلاشی شده بودن، تکه تکه....غرق در خون...
رفتم بالای سر جنازه ی تارا، دلم می خواست فریاد بزنم اما نمی تونستم، کُپ کرده بودم ، و بعد...هیچی! همهجا تاریک شد بعد شما رو اینجا دیدم که دارید غذا می خوردید، می دونم عجیبه ولی من تک تک این لحظاتی که گفتم رو زندگی کردم، ترسیدم، از دستتون دادم، مُردم....پرسیدم: وقتی بیدار شدی چه حسی داشتی؟ گفت: سر درد، پشت سرم درد می کرد. گفتم: یادت نمیاد که کسی با چیزی زده باشه پشت سرت؟.... با سر به نشانه ی نفی سر تکان داد...فهمیدم فقط من و آلارد هستیم که داریم حرف می زنیم، خواستم...
خواستم چیزی از حنا بپرسم که صدای جیغ پرنده ای این اجازه رو بهم نداد. حنا کلاغش رو احضار کرد، کلاغش بی درنگ رو به آسمون پرواز کرد و ناپدید شد. حنا گفت: آلارد می دونم تحت شرایط خیلی بدی بودی اما همهمون همین الان باید اینجا رو ترک کنیم. اینجا دیگه امن نیست، رفتن پیش ووکا هم کار راحت و امنی نیست اما کاریش نمیشه کرد، از اول هم می دونستیم که...
که باید با همچین خطراتی رو به رو بشیم.... به سمت قلب جنگل راه افتادیم. راوا(کلاغ حنا) هنوز بر نگشته بود. حنا نقشه ای رو خوند و خیلی سریع ما رو به مقصد رسوند، درخت بزرگ و پیر جنگل جنوب که جغدی با ابهت روش نشسته بود. جغد اول بهمون محل نگذاشت، انگار اصلا وجود نداشتیم، ولی بعد بال هایش را باز کرد, جیغی کوتاه و مصمم کشید و رفت بالا، بالا ی بالا ی بالا ی بالا....
پرنده های زیادی از هر طرف به سمتمان روانه شدند. بدون اراده، خنجرم رو در آوردم و توی هوا تکون داد، یک زاغ کوچک درست افتاد جلوی پام. هرا توی یک حرکت پرید روی یک صخره و چند تایی پرنده رو با پنجه های قویش گرفت و پاره کرد. اون داشت ازم دفاع می کردم،...غرق نگاه کردن به هرا شده بودم و یه پرنده ی ریز با چنگال های تیز به سمتم حمله کرد...نفهمیدم چی شد، چشمام رو بستم و وقتی باز کردم، هرا رو دیدم که پایین پام نشسته بود و داشت یه پرنده ی خوشمزه رو می خورد....صدای جیغ خیلی زود خوشحالیم رو به اتمام رسوند....
صدا متعلق به تارا بود.هرا به سمت صدا دوید، من هم بعد از چند ثانیه به همون سمت دویدم. شاهین ایور و راوا هم به سختی در تلاش بودن تا نیروی هوایی خوبی باشند...سوزشی خفیفی روی دستم (جایی که رگ های زیادی هست، زندیک مچ) حس کردم. بیخیالش شدم و رفتم سمت تارا. شاپ، گربه ی وحشیش یه گوشه افتاده بود. پرنده ها ساکت شدند . و برگشتند. تارا سرش رو بلند کرد و زخمی بزرگ بر صورتش دیده میشد....چشمش، جای چنگال پرنده ای وحشی رو چشم راستش افتاده بود...
ممنونم تستم رو خوندید✨ لطفا برام کامنت و لایک بگذارید✨ چالش هم داریم✨
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود💙💙💙💙
از دست دادن احساساتم بدتره
ممنونم💛
موافقم❤️
به داستان ها منم سر بزن درخت جادو و زندگی یه دختر شیطون
چشم حتما 💙
عزیزم خیلی جالب بود
متشکرم💙
عالیییی بود منتظر قسمت بعدی هستم😊😊😊
خیلی ممنونم، حتما♥️
سلام دوستان این قسمت یکی مونده به آخر این فصله، امیدوارم لذت ببرید ✨
وای جدی؟💙 یعنی دو فصل داره؟💚 وای خدا جون من خیلی هیجان زدم😰
بله دو فصل داره، قسمت اول فصل دوم رو هم نوشتم، و برای عید هم یک سورپرایز دارم که امیدوارم خوشتون بیاد 💛💛💛
وای خیلی هیجان زدم دوست دارم بدونم سوپرایز چیه💙
💙
خیلی جالب و معمایی بود💙 ولی من یکم گیح شدم💚 چالش : بنظرم اگه قوه تخیلت رو از دست بدی ترسناک ترع💛
قسمت بعدی قسمت آخر هستش بعضی از مجهول ها حل میشن😄
موافقم، قوه ی تخیل مهم تر از اون چیزیه که فکرش رو بکنید♥️