
ناظرررررررر منتشررررررر🙂🥺
ماریانا: نه نه من میمونم هنه کار ها رو انجام میدم همینجا اماده میشم مالیرا: زیبایی تو توی سادگی توعه مگه نه ادرین؟ ادرین: 😍 اره کاملا درسته! ه...ها ها یعنی حرفی که میزنی درسته!😅 بگذریم! م...من میرم که اماده شم ماریا: من برم ابنو بدم به بابا جون تا خواستم برم....برگشتم و گقتم: من یادم رفت قابلمه رو بردارم فنجون چایی رو گذاشتم و رفتم سر قابلمه شیر و برداشتمش ..... اوه اوه داغه داغه🥵😟😵 ماریانا: وای وای داغه داغه بزارش پایین *اگر نفهنیدید چی شد بگم ماریا بدون دستگیره قابلمه شیر رو برداشت و داشت میسوخت ماریانا هم اومد کمکش اونم سوخت😹* ایییییی دستم سوخت دستم سوختتت ماریا: سوختمممم *هر دو در حال فوت کردن دستشونن😹* ماریانا: خیلی داغ بودد😟😵🥵 ماریا و ماریانا: هههههههههههههه😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹😹 ماریا: من داشتم میگفتم که داغه اما تو بازم گرفتیش 😹 ماریانا: من دیدم تو قابلمه رو گرفتی با خودم گفتم چرا تنهایی دستتو بسوزونی منم بهت کمک کنم راستش من فکر کردم.......😹😹😹😹😹😹😹 دست خودمم سوزوندم ماریا: تو هر دفعه اینطوری به بقیه کمک میکنی بعد میگی چیزی نیست😹😐 تو دختر خیلی خوبی هستی ولی یه کاری کن....
دستت که خیلی نسوخت نه؟ ماریانا: نه نه ماریا: باشه خوبه...پس تو این فنجون چایی رو ببر برای بابا جون راستش خیلی دیر شده باید شیرینی ها رو هم اماده کنم ماریانا: باشه امیلی: یه لحظه........ بزارر...... کدومو بپوشم ؟ کدومو بپوشمممم؟ اوووم این همه لباس دارم بعد نمیدونم چی بپوشم😐 میشمارم ۱۰ به هر کدوم برسه همونو میپوشم ..... ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ... اره این خوبه ماریانا: عمو نیست!؟ امیلی: اینجا میبینیش؟ نیست دیگه! پس این یعنی تو خونه نیست! من اونو فرستادم بره بازار گل ها رو بیاره به گل فروش گقته بودم برامون گلای خوبی بیاره ناسلامتی عرو.س.ی پسرم ادرینه😆 اما نه اون گل بد اورد منم اونو فرستادم بره گل بیاره حالا میاد .... وایسا وایسا چاییو بده ..... یه لحظه بیا اینجا... این چاییو تو درست کردی؟ ماریانا: نه! امیلی: پس بگووو منم میخواستم بگم این چایی چقدر خوشمزه شده تو درستش نکردی دیگه نه؟ برو برو برو ... ببین ... به عموت زنگ بزن بگو زود تر بیاد خونه... عر.و.س.ی ادرینه... برو ماریانا: باشه امیلی: چقدر چاییش بده😝 گابریل: الو؟ ماریانا: الو! سلام عمو خاله امیلی داشت میپرسید شما چه ساعتی میاید خونه؟ یعنی شما کی برمیگردید؟ _خب من چند دقیقه دیگه میام خونه دارم گل میزارم تو ماشین
همبن که گلا رو بزارم ما راه میوفتیم میایم خونه اما وقتی اومدم از اون چایی های مخصوص تو رو میخوام باشه؟ ماریانا: چشم عمو خداحافظ گابریل: گوشی رو قطع کردم و سوار ماشین شدم که دیدم مالیرا از یه ماشین پیاده شد😨🤨 ..... مالیرا اینجا چیکار میکنه؟ امروز جشن ع.ر.و.س.ی اونه اومده اینجا چیکار کنه؟ که یکدفعه یاد اونموعقی افتادم که یه م.ر.د رو ب.غ.ل کرده بود از ماشین پیاده شدم و پشت سرش راه افتادم پذیرش: بله خانم؟ مالیرا: اتاق ۱۰۵ پذیرش: بفرمایید گابریل: رفتم داخل! که دیدم داره از پله ها میره بالا ..... سریع دنبالش به راه افتادم ....... مالیرا: ببخشید؟ اتاق ۱۰۵ کجاست!؟ گارسون: اینجاس! مالیرا: ممنونم ..... زنگ در رو زدم ..... که یکدفعه یکی منو کشید داخل با تعجب بهش نگاه کردم .....گفتم: دیدی گفتم میام😉😆 جک: نمیومدی شک میکردم 😈😉 گابریل: دیدم یه نفر مالیرا رو گشید داخل به نظر میومد یه پسر بود خیلی عصبانی بودم سریع رفتم پایین و سوار ماشین شدم و به سنت خونه به راه افتادم ..... رفتم داخل..همه تدارکات انجام شده بود و همه مهمان ها اومده بودن دنبال امیلی میگشتم گقتم: امیلی؟ امیلی؟ برگشت سمتم با سر بهش علامت دادم بیاد امیلی: اخ! تو کجایی؟ خیلی وقته منتظرتم همه مهمان ها اومدن گابریل: اینا رو ول کن
بیا اینجا! من میخوام یه چیز مهم بهت بگم امیلی: یه چیز مهم؟ چی میخوای بگی؟ یه لحظه! لیران بیا اینجا دخترم برو ببین مالیرا اماده شده یا نه! برو! لیران: باشه مامان جون ...... ماریانا؟ تو با مالیرا حرف زدی؟ ماریانا: وای نه من یادم رفت! الان میرم بهش زنگ میزنم______مالیرا گوشیش رو جواب نمیده که دیدم عمو داره میاد بالا گفتم: عمو! 😀 برم براتون چایی بیارم!؟ گابریل: چایی؟ ماریانا: عوم😐 خودتون گفتید وفتی اومدید خونه چایی مخصوص منو میخواید لیران: امممم ماریانا؟ تونستی با مالیرا زنگ بزنی؟ ماریانا: راستش من بهش زنگ زدم اما اون گوشیش رو جواب نداد فکرکنم مالیرا داره میاد خونه برای همین نمیتونه گوشیش رو جواب بده لیران: خیلی خب باشه...تو یه کاری کن بازم بهش زنگ بزن بهش یاداوری کن ا.ز.د.و.ا.ج.ش ساعت ۷ هست الانم خیلی دیر شده _____ ماریانا: خیلی خب باشه برگشتم و گفتم: عمو؟ عمو کجا رفت؟ انکار خیلی نگران بود🤔 امیدوارم حالش خوب باشه رفتم بالا عا.ق.د: حالا ع.ر.و.س. و د.ا.م.ا.د رو صدا کنید امیلی: چشم ...... پانیا؟! من مامانت رو فرستاده بودم ادرینو صدا کنه برو ببین کجا مونده! الان میان ماریانا: چیشده عمو جون؟ همه چیز روبه راهه؟ شما...شما حالتون خوبه؟ چیشده؟ چرا منو اینطوری نگاه میکنید؟ گابریل: ماریانا! دخترم! دارم همونیو میبینم که همیشه میدیدم! من میدونم توی دلت چه حسی به ادرین داری! تو ادرینو خیلی دو.س.ت د.ا.ر.ی ...... تو ادرینو دو.س.ت د.ا.ری ماریانا: چی؟ شما دارید چی میگید عمو جون؟ ما که بهم قول داده بودیم که درباره این مسئله به کسی چیزی نگیم یعنی دربارش حرف نزنیم حالا شما چرا دارید یهویی درباره این مسئله صحبت میکنید! امشب ع.ر.و.س.ی ادرینه انا شما دارید درباره این موضوع حرف میزنید گابریل: برای همین دخترم باید به خاطر ادرین یه کاری انجام بدی تو برای اون خیلی کارا کردی تو خیلی فداکاری کردی! دخترم! باید یه فداکاری دیگه هم بکنی ماریانا: فداکاری؟ چه فداکاریی؟ گابریل: ماریانا! این فداکاری الان برای ادرین خیلی مهمه من میدونم توی دلت یه حسی بهش و داری و براش احترام قاعلی تو باید ابروش رو حفظ کنی تو باید این کارو بکنی ماریانا: شما دارید چی میگید عمو جون؟ من اصلا متوجه نمیشم گابریل: ماریانا! با ادرین ا.ز.د.و.ا.ج کن ماریانا:😨😨😨 《 خب این پارت به پایان رسید امیدوارم دوست داشته باشید حتما لایک کنید و واسم کامنت بزارید خوشحال میشم ببخشید اگر کم بود همینم وقت نداشتم به زور نوشتم تا پارت بعدی خداحافظ ناظر عزیزم لطفا زود منتشرش کنید ممنون میشم بعدی شرایطه》
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
واییییی
خدایا گابریلو به هر آرزویی که داره برسون😐😂
میگما فقط آجی
الان آدرین چهل و خورده ای سالش نیست احیانن؟
بعد عاخه ماری باید بیست سالش باشه نه؟
عاقا این جای دخترشه😑😔
😂😂
چرا هست ولی دیگه اونجا فرنسه هست این چیزا حالیشون نیست😂😂🤝🏻🤝🏻
قانع شدم ممنان😐😂
آجی چرا پارت بعد رو نذاشتی؟
گفتی شب مینویسی صبح میاد.
پس کو؟
گفتم شب تموم میکنم صبح میزارم من دیشب زود خوابیدم چون شیفت صبحم...
هنوز منتشر نشده...
اها باش
پس بعدی چی؟
امشب تموم میکنم فردا صبح زود یعنی ۷ اینا براتون میزارم
باشه
سلام خوبی
آجی میشی؟
یلدا ۱۱ سالمه😊
راستی داستانت عالیه❤
البته عزیزم
نیایش ۱۲
مرسی گلم لطف داری😘
😊❤🥰
دو روز گذشته و همه شرایط انجام شده اما چرا نمیذاری؟
میدونم امتحان داری.از توی کامنت ها فهمیدم.امتحانات رو عالی میدی اما حداقل بگو کی و چه امتحانی داری تا ما بدونیم و بیشتر درکت کنیم و دیگه انقدر نگیم که زود بذاری.و تقریبا یک هفته دیگه امتحان های نوبت دوم شروع میشن پس باید زود این داستان رو تموم کنی
گلم هنوز وقت نکردم بنویسم...
همه امتحان دارن منم شنبه امتحان هدیه دارم دوشنبه املا و سه شنبه انشاء دارم یعنی امتحان فارسی... بعدشم امتحانات نوبت دوم و نهایی هست من نمیتونم زود بزارم اما امشب مینویسم فردا صبح زود میزارم... این داستان خیلی ادامه داره تا اون موقع تموم نمیشه
شرایط کامله لطفا پارت بعد و بزار
سعی میکنم به زودی بزارم خب منم امتحان دارم نمیتونم زود بزارم
عالی بود😁
مرسی
اجی بعدی زود بزار عالییییبییییییییییییییییی 💜💜💜 ببخشید گوشیم خواب بود
سعی میکنم به زودی بزارم...مرسی عزیزم😚 خواب بود؟😐
جراب
خراب
واووو عالی بود اجی قشنگممم
عالیییی😍😍😍💕👌
مرسی اجی قشنگم😘😍🙂🥺👍🏻
عالی بود اجی 😉
ممنون گلم