این داستان راجع به دختری ۱۲ ساله ست که به یک شهر بازی و بدون نیاز به پول دعوت میشه و در استخر توپ چیزی توجهش رو جلب میکنه و.... دوستان من این شخصیت رو از خودم ساختم و بر اساس واقعیت هست(البته به غیر از بعضی جاهاش که خودتون متوجه میشید اگه داستان رو بخونید)خب زیاد وقتتونو نگیرم برید بخونید و امیدوارم لذت ببرید💚💚💚💛💛💛❤❤❤
از زبان ناکیا(همون دختر شخصیت اصلی): سلام من ناکیا وَندِر فیبِر سان گِلَندِریو هستم که به طور خلاصش میشه ناکیا گلندریو(نویسنده:ناکیا اسمشه،و گلندریو فامیلیش.)خب ادامه داستان-> من در حال حاضر ۱۲ سالمه و....+ناکیا!مدرسه ت دیر میشه ها! -اومدم مامان ببخشید مامانم بود. بله و در حال حاضر باید برم مدرسه.... خب من از مدرسه خوشم نمیاد ولی اگه شما خوشتون میاد به نظرتون احترام میذارم😁خب من دیگه برم مدرسه
راستی چرا شما باهام تا مدرسه نمیاین؟ میتونم تو راه بیشتر خودمو بهتون معرفی کنم- آخ! -حواست کجاست ناکیا! ببخشید این داداش بزرگترم {مارکو} بود که ما برای اینکه راحت تر صداش کنیم بهش میگیم {مارک} خب داشتم درمورد خودم بهتون می گفتم؛ من و مارک هر روز صبح مثل همه ی دانش آموزای عادی میریم مدرسه. ما پیاده به مدرسه میریم و البته هر دوتامون به یه مدرسه میریم،ولی با دو سال فاصله سنی.
بعد از مدرسه...در راه برگشت به خونه⬇️ ناکیا در حال حرف زدن با مارکو: آره!این نادیا فقط فکر خودشه و همش دلش میخواد خود شیرینی کنه!😠😒(در پارت دو با نادیا آشنا میشید) مارک:ولش کن،انقدر نباید به این جور آدما گیر بدی. ناکیا: من به اون گیر نمیدم اونه که سرش تو کار خودش نیست و هی به من گیر میده! منم که کاری به کارش ندارم. نویسنده->->یه صدای ضعیف و عجیبی میگه: هی تو جوون! ناکیا و مارک هردو باهم: با منید؟ اون صدا که ظاهرا صدای یه پیرزن بوده: آره! با هردوتونم! نویسنده: پیرزن یه کاغذ از توی شنل سیاه و عجیب غریبش در میاره که روش نوشته شده: بلیت شهر بازی مجانی همین امروز! از دستش ندید. و دو بلیت به ناکیا و مارک میده. مارک زیر لب:چه پیرزن عجیبیه.... ناکیا:خب راستش من خیلی علاقه ای به بازی های شهر بازی ندارم پس...فکر کنم به اینم احتیاجی نداشته باشم.😁 پیرزن:اما شهر بازی فقط امروز مجانیه،چون امروز یه روز خاصه. پیرزن عجیب اینو گفت و رفت. ناکیا: ممنون...
ناکیا به بلیتش نگاه کرد روی بلیت آدرس شهر بازی نوشته شده بود. ناکیا به مارک: حالا به نظرت امشب بریم یا نه؟ مارک: نه بابا شهر بازی مال بچه هاست،در ضمن اون پیرزن خیلی عجیب بود ما حتی صورتشم ندیدیم چون زیر اون شنل سیاه و عجیب غریبش بود. اونوقت چجوری میتونیم بهش اعتماد کنیم؟! من که نمیام،تو میخوای تنهایی برو. در خونه: ناکیا در حال فکر: به نظر من که نمی تونیم یه فرصت مجانی رو از دست بدیم،هر چند خودمم شهربازی رو دوست ندارم ولی راستش یجورایی دلم برای اون پیرزنه میسوزه. شاید فقیره و فقط میخواد با افتتاح اون شهربازی یکم پول به دست بیاره.
آخه چرا باید خودشو تو یه شنل مخفی کنه؟ خب حتما دلیل خوبی داشته. کسی چه میدونه. شایدم حق با مارک باشه. ولی فکر کنم بهتر باشه که برم... ولی نمیدونم کار درستیه یا نه؛ چون اگه برم به اون پیرزن کمک کردم، ولی آخه گفت امشب شهر بازی مجانیه که
حتما میخواسته شب اول رو از قصد مجانی کنه که همه به شهربازیش برن، ولی روزای بعد رو پولی کنه تا یه چیزی بتونه بخره. خب بچه ها به شهر بازی علاقه دارن و حتما میتونه پول خوبی از این کار به دست بیاره. به نظرم فکرش خوب بوده،البته اگه اینطوری که من فکر میکنم باشه.... خب دوستان پایان پارت اول امیدوارم لذت برده باشید و احتمالا من این داستان رو به صورت انیمیشن بسازم،ولی اول به صورت داستان نوشتم که ببینم اگه خوبه و خوشتون میاد بسازم👋❤👋❤👋
نتیجه 1
ممنون که خوندید امیدوارم خوشتون اومده باشه،حتما نظر بدید❤❤💖💖 پارت ۲ داستان جالب تر میشه😉
نتیجه 2
ممنون که خوندید امیدوارم خوشتون اومده باشه،حتما نظر بدید❤❤💖💖 پارت ۲ داستان جالب تر میشه😉
نتیجه 3
ممنون که خوندید امیدوارم خوشتون اومده باشه،حتما نظر بدید❤❤💖💖 پارت ۲ داستان جالب تر میشه😉
نتیجه 4
ممنون که خوندید امیدوارم خوشتون اومده باشه،حتما نظر بدید❤❤💖💖 پارت ۲ داستان جالب تر میشه😉
مرسی بی نظیر برای منم ببین❤❤
سلام ممنونم از نظر خوبت و داستانتم خوندم عالیه 💖💖💖😁😁😁
حصله ندارم ک بگم ولی عالییییی
ممنووونم💖💖😊😊
نظر توهم عالییی😆❤
عالی💖💖💖💖💖💖💖💖
ممنووون
۱-که خوشت اومده
۲-نظر دادی
مرسی🤗🤗🤗