
ناظررررر منتشررررر💜🧡💛❤💚💙💔😐
آرن: وای سرم😇😇 سرم داشت گیج میرفت خ....خوابم میاد ماریانا: ای وای وایسا وایسا نه بیا اینور .... نه الان میوفتیییی و لیوان اب رو برداشتم و ریختم تو صورتش آرن: اخخخخ س...سرده ادرین: ماریانا رو توی اتاق آرن دیدم اون اونجا چیکار میکرد ماریانا: چشمم سمت در رفت که یکدفعههههههههههه ادرین سمتمون هجوم اورد و منو هل داد و آرن رو گرفت و گفت: بخواب باید بخوابی وقتی اون خواب رفت اومد سمت و من و گفت: واقعا برات متاسفم! چنین حرکتی رو ازت انتظار نداشتم.....تو....چطور میتونی اینقدر تسپ 《برعکس بخونید》 باشی؟🤨😤 به این پسر بدبخ.ت چیکار داری ها؟! فکر کردی حالا که مریض شدی و من بردمت بیمارستان و باهات خوب رفتار کردم میتونی هر کاری دلت میخواد بکنی؟!😬 ماریانا: ن...نه ت..تو اشتباه ادرین: نه! (با داد) من هیچ چیز رو اشتباه متوجه نشدم و فوری به سمتش برگشتم و انگشتم رو جلوش گرفتم و گفتم: نبینم دور و بر خانواده من بپلکی! وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی فهمیدی؟😤 ماریانا: ا..اما ادرین: گفتم من حرف اخر رو میزنم (با داد) فهمیدی یا جور دیگه ای بفهمونم؟! ماریانا: سرم رو پایین انداختم...هر چی بلا هست باید سر من بیاد؟ اخه چرا؟ گفتم: چ.....چشم و با سرعت از اونجا دور شدم و رفتم تو اتاق و قفل رو باز کردم ژاکلین: این چه کاری بود دختر؟
ژینا: میدونی به خاطر کار تو نقشه ما انجام نشد؟! 😠 ماریانا: میخواین زندگی اون بد.بخت رو خراب کنین ؟ با این کارا؟ واقعا به اینش فکر نکردین ممکنه چه فکری در موردمون کنن؟ ژاکلین: هع ما فقط یه نشونه داریم اینم اینکه ع.ر.و.س این خونه بشیم تو هم نمیتونی جلومون رو بگیری! فهمیدی دختر جون😠 ماریانا: هر چیزیم بشه نمیزارم به خواستتون برسید ژاکلین: واییییی این دختره چه رویی داره امروز حتما باید برم پیش مامان بزرگ ...... *تق تق* کلارا: در رو باز کردم که ژاکلین و ژینا هجوم اوردن تو *باهم حرف میزنن* ژینا: مامان یه کاری بکن ژاکلین: این ماریانا داره از حد خودش میگذره ژینا: ما رو زندانی کرد که نتونیم کارمون رو انحام بدیم ژاکلین: هر کاری میکنیم این دختره میفهمه و یه کاری میکنه که نقشمون انجام نشه کلارا: اروم اروم یکی یکی حرف بزنید ژاکلین: *تعریف کرد* کلارا: اه اه چقدر از این دختره بدم میاد😒 اما: خب دخترا باید یه کاری کنید ژینا: چی مامان بزرگ ؟ اما: به بهونه ورزش و پیاده روی آرن رو تعقیب کنید و یکیتون خودش رو بندازه جلوش اونم قطعا میگیرتش بعد..... ژینا: نقشه خیلی خوبیه ژاکلین: وای مامان بزرگ خیلی فکر عالییه ادرین: رفتم دم در اتاقش و نگاش کردم به نظر خیلی ناراحت میومد اما اون میخواست زندگی آرن رو به ب.اد بده نباید به همین راحتی ازش بگذرم این دختره خطرناکه که دیدم داره نگام میکنه.....دست پاچه شدم اههههه اخه چرا؟
فکری از اونجا رفتم .......... 《فردا صبح》 ژینا: اخه کسی که میخواد بره پیاده روی کفش پاشنه بلند میپوشه؟ 😐 ژاکلین: خب میخوای چه جوری بخورم زمین دختر😐😂 ژینا: اهااااا پس برای اون زود باش باید بریم ژاکلین: باشه صبر کن ... ا...اها حالا خوب شد بدو بریم *در پارک* ژینا: اوناهاش ژاکلین: ایول زود باش بریم نزدیک تر ژینا: من میوفتم ژاکلین: نخیرم من میوفتم ژینا: هر کی زود تر برسه😝 که دویدم و رفتم اونم با کفش پاشنه بلدنش میدوید 😂😂 ژاکلین: اخ خدا رو چه حسابی اینو پوشیدم😑 الان میوفتم زمین دوتای پام میشکنه 😐 سریع پشت سر آرن وایسادم و انگار خوردم زمین خودمو انداختم جلوش ..... آرن: سریع اون دختره رو گرفتم و گفتم: حالتون خوبه؟ ژاکلین: و...وای خدا چه هباذج😍 (برعکسسسس) آرن: اهای شما ها اینجا چیکار میکنید؟ ژاکلین: راستش من هر روز میام پیاده روی😍❤ آرن: اممم پس چرا من هیچ وقت ندیدمتون؟ ژاکلین: عا چ...چون من اونطرف پارک میرم ا..اره آرن: اها باشه الان میتونید راه برید ؟ژینا: داشتم از حسودی میترکیدم الانا بود من.فجر بشم ژاکلین: ن..نه وایییی پامممم پام درد میکنه فکر کنم پیچ خوردههه🤥🤥 آرن: کجاش درد میکنه؟ ژاکلین: مچ! مچ پام پیچ خورده🤥🤥وای وای خیلی درد میکنهههه🤥😥 ژینا: دیگه تحمل نکردم رفتم و زدم تو پاش و گرفتم: دروغ میگه درد نمیکنه ژاکلین: عصبانی شدم و بلند شدم و گفتم : دختر تو اینجا چیکار میکنی 🤨😬 پام درد میکنه میزنی تو پام؟ آرن: انگار دیگه خوب شده😑😂 ژاکلین: نه نه هنوزم درد میکنه🤥😥 آرن: اما همین الان پاشدین و دویدین دنبالش و انگار خیلی حالتون خوبه من باید برم بدوم میبینمتون😂😑👍🏻 ژاکلین: ن..نه نرو اهههههه ژینااااااا فقط نبینمت😑😬
ماریانا: 2 روز دیگه توی خونه جشن بود باید تا قبل از اون بفهمم مرینت چه شکلی بوده و کیه....باید برم به اتاق اقای اگرست و هر جور شده عکسش رو پیدا کنم اره رفتم بیرون و از پله ها رفتم بالا حالا ابن اتاقش کجا هست؟! که دیدم از اتاقش بیرون اومد سریع رفتم پشت دیوار و قایم شدم ..... وای خدایا این که رفت پس کارم راحت تر شد یه سرو گوشی اب دادم و اروم رفتم توی اتاقش..... وای خدا...اینجا چقدر بزرگه... اههههه ماریانا دختر تمرکز کن باید دنبال عکس بگردی ....عکس عکس عکس عکس رفتم سمت کمد و درش رو باز کردم و پرونده ها رو گشتم .....داشتم نا امید میشدم که با یه پاکت مواجه شدم برداشتمش و بازش کردم عکس رو بیرون اوردم و با بهت بهش نگاه کردم و یه لبخند زدم پشتش یه نوشته بود *مرینتبرگرد* پس واقعا اونو دو.ست داشته همچین ع.ش.قی فقط توی داستانا خونده بودم اما انگار تو دنیای واقعی هم کسایی هستن که برای نجات جون ع.ش.ق.شون از جون خودشون بگذرن که یاد اون خوابم افتادم..... چرا من هیچ وقت اون خواب رو واضح نمیبینم اون دختر کیه؟ نکنه همین مرینت هست؟ خ...خب مرینت جونش رو برای ادرین ف.دا کرده اون دختر توی خوابمم همینطور 🤔 ذهنم درگیر بود که صدای در اومد سریع عکس رو گذاشتم تو پاکت و گذاشتم توی کمد و درش رو بستم و خودمو مرتب کردم خواستم برم بیرون که دیدم اقای اگرست اومد داخل زریع رفتم پشت پرده..... اخ ماریانا ا.ح.م.ق یه بار فضو.لی نکنی چیزی نمیشه داشتم از استرس میمردم اگه منو پیدا میکرد به ف.نا میرفتم که دیدم یه پرونده برداشت و رفت بیرون ویتی یه مدت گذشت اومدم بیرون و یه نفس عمیق کشیدم ..... با خودم گقتم: تا کسی پیداش نشده باید برم بیرون وگرنه توی دردسر میوفتم 😣 اروم بیرون رو نگاه کردم کسی نبود سریع رفتم بیرون...اخیششش بالاخره تموم شد که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره برداشتم .... الو؟ جیمز: الو؟ دخترم؟ خوبی!؟ ماریانا: وای عمو شما هستید؟ دلم براتون تنگ شده بود.... حالتون خوبه؟ جیمز: اره دخترم من خوبم.... چند روز پیش میخواستم بیام اما یه کار مهم برام پیش اومد نتونستم بیام اما فردا میخوام بیام میخواستم ببینم چیزی نیاز نداری؟ ماریانا: نه عمو! خیلی خوبه! وقتی اومدید بهم بگید بیام ببینمتون..... خداحافظ 😘🙌🏻 《2 روز بعد》 ماریانا: خب چی بپوشم؟ اها این خوبه! یه لباس صورتی مجلسی و کفش سفید خیلی خوشگل بود و بهم میومد ژاکلین: ژینا چطور شدم؟ ژینا: خیلی عالیه ماریانا: من میرم کمک کنم ... رفتم بیرون و داشتم کادو هارو میچیدم ادرین: خیره موندم ... هر وقت نگاش میکردم فقط مرینت رو میدیدم که دیدم برگشت سمتم و خورد بهم داشت میوفتاد که گرفتمش موهاش افتاد تو صورتش کنارش زدم و گفتم: خوبی؟ ماریانا: ا...اممم خوبم ممنون که دیدم گوشیم زنگ خورد جواب دادم : جیمز :دخترم من پارک ب.غلی هستم ماریانا: باشه و سریع از اونجا رفتم ادرین: با این سرعت کجا میره؟ شک کردم و دنبالش رفتم........ با چیزی که میدیدم رفتم توی شک باورم نمیشد.....《مرسی که خوندید❤ لایک و کامنت فراموش نشه💛 حمایت کنید لطفا و اینکه داستانمون فعلا تموم نمیشه یعنی شاید تا پارت 100 یا بیشتر یا کمتر بره😁😁 پس لطفا حمایت کنید😘 خیلی ممنونم ناظر خوشگلم لطفا منتشرش کن تروخدا🥺🥺 برو بعدی شرایطه》
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
مود من به تو اگه آدرین زودتر واسه خدش از ع.ش.ق ماریانا اعتراف نکنه:
برو که هیچییییی بین ما نی اصلا😐🖐
هعییی😐🙌🏻
پارت بعد لطفا😐☺
چشم گلم سعی میکنم به زودی بزارم
عالیییییییییییی💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
ممنونم 💜
اجی ما چرا دوتا جادوگر گرفتیم 😑
نمیدونم😑😂
من ۳ تا جادوگر دارم
اجی تا همین چند دقیقه پیش که دوتا داشتی 😑
اجی تو که شیرازی برو حساب ممد رو بری دیگه اخه اونم شیرازه 😐
اره یکدفعه دیدم نوشته هورا دستاورد جادوگر را بدست اوردید😑👌🏻
اجی هم ۳ تا جادوگر من رفت هم ۲ تا جادوگر تو😐😑😐😑😐👍🏻👍🏻👍🏻
اجی من جادوگرام نیست شدن 😐
اجیبرا من و تو جادوگرامون نیست شدن 😐
برا اجی ثمین هم رفته اصلا بذا همه رفته 😐
به خدا ما هم شانس نداریم😐😑
میبینیم دستاورد هامون شده 13 تا الان شده 10 تا😐😭
عالییی
ممنونم
من از دیروز بعد از ظهر شروع کردم تا الان همه ی پارت های داستانت رو خوندم
عالییییهههههه ادامه بده
پارت بعد رو زود تر بزار
ممنون عزیزم 💜❤
چشم سعی یمکنم به زودی بزارم
عالی♥
میشه لطفا پارت بعدی آدرین بفهمه ماریانا همون مرینته لطفااا
تا این که آدرین فهمید ماریتا همون مرینته ۴۰ پارت گذشت لطفا بخاطر من زود بفهمه
و اینکه آجی میشی ارغوان ۱۳
ممنون گلم😘
نه لطفا اینو نخواین ادرین فعلا نباید بفهمه اما طی مارت های بسیار بعدی میفهمه😂😕👌🏻
اخه من برای تمام مارت هاش فکر کردم و اگر تغییرش بدم کلش بهم میخوره
الیته عزیزم نیایش ۱۲
اگر میخوای ادرین زود بفهمه ۲_۳ پارت دیگه تمومه😐💔
اگرم نخواین بفهمه تا پارت 100 میره😂😕👌🏻 اما خب اخرش میفهمه قسمت اخرش
نه زود تموم کن
آخه مامانم تابستون ازم گوشی رو میگیره😐
تا آخر اردیبهشت😔
آهان باش خوشبختم
مرسی زود تمومش کن چون من شب روز ندارم هی میگم آخرش چی میشه
واقعا بهترین داستان دنیاست
تو بهترین نویسنده ای♥
این داستان خیلی ادامه داره اما تا اخر اردیبهشت شاید تموم شه
مرسی عزیزم لطف داری
حرف نداشت👌🏼😁❤
100پارت باشه خیلی خوب میشه(البته بدون مرینت ی جوریه)
ممنونم
باشه (مرینت همون ماریاناااا هست)
اره میدونم مرینته ولی اون ی چیز دیگست ی جوریه آدرین ۲۰ ساله اخلاق نداره😐💔
حالا اخلاقش رو سر جاش میارم نگران نباش😂👌🏻
خیلی عالیهههههههههه😍😍😍تگه امکانش هست پارت هاتو یه کوچولو بیشتر کن مرسیییییییی🥰🥰😘😘
مرسی عزیزم😘 یعنی چی پارت هامو بیشتر کنم؟🤔
ببخشید منظورم بد گفتم😅منظورم اینه که پارت هاتو بیشتر بنویس😅
گلم فقط همین قدر در توانم هست اگر معرفی رو خونده باشی گفتم که فقط تا 12 خط یا بیشتر مینویسم پس همون هست نمیتونم بیشترش کنم
بازهم ممنون که داستان به این خوبی نوشتی😘🥰🥰
خواهشا زود بزار
من هیجان دارم
اگر زود نزاری و نفهمم که چی میشه اصلا دیگه نمیتونم درس بخونم.
گلم منم درس و زندگی دارم اگه بخوام تند تند اینو بنویسم بزارم که ترم اخر امتحانات امسال رو تجدید میشم باید بیام دوباره ششم🙄
سعی میکنم زود بزارم
عععععع
ششمی؟
من هفتمم
از آخرین ماه های دبستانی بودن لذت ببر که هفتم اصلا وقت سر خاروندن نداری. من بد بخت به روز وقت اضاف میارم.
😂😕👌🏻