بقیه روز توی تختم آروم اشک ریختم و از خدا مرگم رو خواستم. پهمه چیز از تحملم خارج بود... هر شبی که به خواب می رفتم حس می کردم نمیتونم دیگه دووم بیارم، دیگه نمیتونم زنده بمونم، دیگه بیدار نمیشم...ولی هر روز صبح با احساس درد بیدار می شدم و می فهمیدم هنوز آزاد نشدم...
صدایی افکارم رو به هم زد. همون صدایی که سه ماه پیش، زندگیم رو به هم زده بود.«تکالیفت رو انجام دادی؟» مامانم فریاد می کشید. چطور باید توضیح می دادم که تکالیف اصلا برام اهمیتی ندارن، که دنیای من حالا یه دنیای خاکستری و بدون رنگه که هیچی توش وجود نداره غیر حس درد و پوچی...فقط آه کشیدم و از تخت پایین اومدم...
با وجود مدرسه ها، اصلا روحیه درس نداشتم. انگار چیزی از زندگیم جدا شده بود و هر چیزی که قبلا برام مهم بود رو برده بود...با نا امیدی هر روزم رو می گذروندم و می دیدم که منتظر هیچ چیز نیستم...اونقدر دردناک و سخت بود که نمی شد توی کلام توصیفش کرد...میدونستم که فقط مرگ میتونست این درد رو تموم کنه...
باز شب شد...روز دیگری پر درد گذشت و من هنوز اسیر دردم...اون شب، برخلاف همیشه با خواب فرار نکرده بودم.بیدار مونده بودم تا حس کنم خونوادم وجود ندارن...که حس کنم تنهام. از وقتی دوستم زنگ زده بود حالم خیلی بدتر شده بود...احساس می کردم آخرین رگه امید برای زندگی کردن پاره شده بود. چیزی راه گلوم رو بست...سرم رو توی بالش کردم و درد رو با تمام وجودم حس کردم...
اجییییییییییییی دستاورد دومت مبارکککککککک 🥹
عهه مرسییییی(منی که خودم دقت نکرده بودم😂💔🌹)
دیگه وقتی آجیعی مثل من که صبح تا شب پروفایلتو چک میکنه چطور نفهمم؟! 😂البته که تو مدارس پاتوق زدنام تو پروفایلت کمتره 🥱😂
پروفایلتو چک میکنه داری *
نمیدونی چقدر مثل همیشه عالی بود آجی. واقعا واقعا واقعا چطور انقدر استعداد داری؟؟ خیلیییییییییییییی معرکه بود
ههه ممنوووووونمممممم🌹✨💕
چرا دقیقا زندگی منم اینجوریه...!؟
هعی
این داستانات مثلا برای چند وقت پیشه؟ یا برای همین روزاس..!؟
راستش چند وقتیه حالم بهتر شده اینا مال چند وقت پیشن ولی فکر کنم بقیشم بتونم ادامه بدم
قبلا میدیدم تستات رو..
یه مدت بود نمیدیدم ببخشید کلا گمت کرده بودم
نمیدونم منو یادته یا نه...
!؟
اره هست:)
:)
الهی
فدای تو شم اجی جونم
خدا نکنه🌹
خدا بکنه