
هایییی
که ناگهان یه سایه دیدم ز..ه..ر ترک شدم که دیدم مادربزرگه وای واقعا داشتم سکته رو میزدم با صدایی که هنوزم ترس توش موج میزد_ش..شما اینجا چیکار میکنین؟&این جنگل پر از حیوونه تو حتی با سایه ی منم نزدیک بود س..ک..ت...ه کنی بعد میگی چرا اومدم؟😐_اها مرسی😐و بعد به کلبه رفتیم کلبه عجیب و قدیمی بود هزار تا شیشه و چوب و تبر توش بود جوری که حس میکردم اومدم تو خونه ی یه جادوگر!&میتونی اونجا بخوابی، از فردا هم کارمونو شروع میکنیم_کار چه کاری؟&دختر تو مگه الزایمر داری؟گفتم باید دنبال ق...ا....ت....ل..مامانت بگردی!_اهاا😐_خب شب بخیر&شب بخیر اها فردا ساعت ۶ باید پاشی_هان؟۶؟۶صبح؟&پ..ن...پ ۶عصر _اما چرا انقد زود؟&چون باید اموزش ببینی تو که حتی از سایه هم میترسی!اینم که حالا حالا میخواد اینو به روم بیاره خب ترسیدن مگه جرمه!
با صدای ساعتم بیدار شدم _اخ&خوبه حالا یه چوب خورد به دستتا_جیغ&چخبرته پاشو ببینم ساعت۶ هنوز داشتم نفس نفس میزدم _شما..شما از کی اینجا بودید؟&از وقت گل نی پاشو ببینم_😐اوکی بلند شدم و بعد از دسشویی و سبزیجاتی که به خوردم داد اومدم برم بیرون که&کجا؟_بیرون&گفتم که تمرین داری هوفی کشیدم_خب چ تمرینی؟یکی از چوبا رو برداشت و داد دستم&از کوچکترین تمرین شروع میکنیم.بعد خودشم یه چوب برداشت و &خیلی خب برو بیرون_باشه&چوبو محکم تو دستت بگیر و نزار بزنمت.اها پس میخواس حرکات رزمی یادم بده!_اوکی مشکلی نیست خواستم با حرکت اولش جا خالی بدم چه چوب محکم خورد بهم اخی گفتم که &بلند شو،مشکلی نیست؟اینه مشکل نداشتنت؟پاشو دوباره_اما..&اما بی اما سریع.پاشدم و دوباره سعی کردم اما هربار خودم میخوردم تا بالاخره بعد از ۵ ساعت تمرین یکم بهتر شدم و قبول کرد که دست از سرم برداره &کجا؟_کلبه مگه تموم نشد؟&تمرین اول اره این تمرینا رو هرروز باید انجام بدی _هوف بعدا اومدم برم که&اگه نمیخوای بیوفتی تو تله های جنگل و هیچکس نتونه کمکت کنه باید باهام بیای هوفی کشیدم و رفتم &خب مانعا اینجا و اینجاو...ازشون رد شو یه بار نشونت میدم بعد خودت رد میشی!_باشه و بعد خودش ازشون رد شد خوبه این اسون بود!&فهمیدی؟_اره&پس رد شو اومد رد شم که یه چوب محکم خورد تو سرم _اخ سرمو بالا گرفتم که دیدم داره سرشو به معنی تاسف تکون میده پس دوباره سعی کردم اون همش تحقیرم میکرد و من از هیچچیز به اندازه ی تحقیر بدم نمیومد بلند شدم و دوباره سعی کردم انقدر که بالاخره تونستم از اونجا ردشم بقیه ی راه داشت بهم .گفت چی سمی و چی نیست و چند نوع پادزهر یادم داد و ...تا بالاخره برگشتیم کلبه خواستم بخوابم که گفت راستی بیا اینجا و بعد اتیش درست کردن(مثل تو فیلما)رو یادم داد البته چند بار خراب کردم اما بعد بالاخره درست شد&فردا ساعت شش پاشو _بازم تمرین؟&اوهوم داشتم میرفتم که &راستی امروز...بد نبود نمیدونم چرا اما انگار یکم قوت قلب گرفتم (راستی ناهار و شام رو هم تو مدتهای کوتاه بین تمرین ها خوردم و الان ۱۲ شب بود)بهم گفت ۶ اما من ۵ بیدار شدم بنظر داخل کلبه نبود دیروز همچی رو از تو یه کتاب بهم میگفت منم کجنکاو بودم تو ی اون کتاب چیه واسه همین رفتم سمتش و نگاهی به تمرینا و کاراش انداختم یکم از کتابو خوندم و تا قبل از اینکه اون بیاد گذاشتمش سر جاش و به سمت بیرون رفتم چند بار حرکات با چون و ...رو تمرین کردم البته این چند باری که میگم یعنی چند ساعت تا اینکه بالاخره صداش از پست سرم اومد&خوبه _مرسی&خب باید رو تعقیبتم کار کنی باشه.(خب دیگه بهش توضیح داد چیکارا کنه و اونم با چند روز تمرین موفق شد)بعد از یه هفته مادربرگ چنتا کتاب گذاشت رو میز و گفت اینا مربوط به وکالته همشونو باید حفط کنی _باشه&خوبه و رفت اما وقتی رفت یادش رفت کمدی که همیشه میبست رو ببنده خیلی وقت بود میخواستم بدونم تو اون کمد چیه رقتم سر کمد و کتابی ک خیلی قدیمی میزد رو برداشتم و باز کردم انگار دفترچه خاطرات بود!
بازش کردم و خوندم به نصفه های کتاب که رسیدم گریم گرفت و به خودم قول دادم تا انتقام سختی ازشون بگیرم...سخت....خیلی سختت... که همون موقع مادربزرگ رسید و کتابو تو دستم دید جا خودم و وقتی دید دارم گریه میکنم به نگرانی به سمتم اومد و سرمو تو بغلش کردم و سعی کرد ارومم کنه
اسلاید بعد...
پایان!فکمیکنی چی تو اون کتاب نوشته بود که هه سون گریش گرفت؟
ناظر تروخدا منتشر کن شخصیم نکن راستی دوس داشتی بلایک بخاطر اشتباه تایپیم متاسفم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ب تظرم واسه مامانش بوده و مامانش میدونسته مرده پس نوشته.
راسای خیلی قشنگ بود
یه سوال تابستونه؟ تو داستان؟
اره واسه همین میتونه به تمرینا و کاراش برسه البته بعدشم مدرسه نمیره
به نظرم توش نوشته بود که چطوری مامانش مرده و کی کشتتش
👌🏻👌🏻👍🏻