
ناظر لطفاً منتشر کن 🥺🥺
از زبان ادرین .بعدش گارسون رفت و بعد از چند دقیقه . گارسون غذاهارو اوردو مشغول خوردن شدیم . وسط غذا فکرم مشغول بود همش مرگ لیان جلو چشمم بود و حرفاش قبل از مرگ 😔 و کینه از منندز.😠 از زبان مرینت . مشغول غذا خوردن بودم و زیر چشمی داشتم به ادرین نگاه می کردم . انگار تو فکر بود . غذا نمی خورد گفتم ادرین چیزی شده🙂 . ولی جواب نداد . دوباره تکرار کردم ولی داشت عصابم خود میشد 😠 از جام بلند شدم یه چک خوابودم زیر گوش ادرین 🖐️ ادرین به خودش امد . از زبان ادرین . تو فکر بودم که یهو یه چیزی خورد زیر گوشم به خودم امدم دیدم . مرینت بهم چک زد بعد نشست سر جاش گفتم اخ چرا می زنی 😦. مرینت گفت خیلی تو فکر بودی زدم تا فکر در بیایی . گفتم اااااااااان . مرینت گفت تو چه فکری بودی . گفتم هیچ 😞 . مرینت گفت خب بلد نیستی دروغ بگیی نه 🤨. گفتم بیخیال 😞 . مشغول غذا خوردن شدم و تموم شد .
بعد از غذا از مسافرخونه امدیم بیرون و هر دوتامون سواره اسبم پلگ شدم راه افتادم سمت قصر. مرینت وسط راه که دیگه کم کم نزدیک میشدم به دروازه قصر پرسید . موقع غذا خودت به چه فکر می کردی . گفتم به لیان...... ککککهههه جلو چشمام مرد فکر می کردم.......... شرمنده که ناهارو😔 ..... مرینت پرید وسط حرفمو گفت اونجا چخبر . گفتم چییی . مرینت با دست اشاره کرد به سمت دروازه قصر . دیدم یه گاری که به اسب بسته شده بود جلو دروازه قصر وایساد بود . مرینت گفت باید بررسیش کنیم سریع تر برو . دروازه باز شد و رفت تو . ما هم پشته سرش رفتیم تو قصر . رفتیم جلو گاری وایسادم و پیاده شدم . گاری وایساد چهارتا نگهبان توش بودن و یه قفس بزرگ روی گاری بود . که فهمیدم گاری مخصوص حمل زندانی ها بود . دوتا از سربازا که جلو گاری داشتن اسبو هدایت می کردن پیاده شدن و امدن جلی من مرینت ادای احترام کردن . از لباس فرماشون معلوم بود که مرزبان بودن. گفتم خبری شده که از مرز امدین اینجا 🤨. یکیشون گفت. قربان ما توی مرز یه خونآشام پیدا کردیم که و دستگیرش کردیم .

گفتم خب که چه تا حالا خیلی خونآشام دستگیر کردیم باید این خونآشام رو ببین به زندانه😒........ یهو اون سرباز پرید وسط حرفم گفت .. ولی قربان این خونآشام فرق میکنه . گفتم منظورت چیه🤨. اون سرباز گفت قربان این خونآشام نزدیک مرز تک تنها ....بدونه اینکه باش بجنگیم تسلیم شد . و یه سری اطلاعات به من داده که انگار خیلی مهمه. گفتم چیییی . مرینت گفت امکان نداره باره اول که میشنوم. گفتم باید بررسیش کنم . رفتم پشته گاری از پشته گاری رفتم بالا مرینت هم امد . خونآشام تو یه قفس بود پشته به من بود و نشسته بود. دورتادورش با طناب بسته بودن از موهاش فهمیدم دختر بود . گفتم هی تو صدامو میشنوی خونآشام برگشت . صورتشو دیدم ...... باورم نمیشد ... اون ..... اون .. (راوی . دوستان اگه قسمت 7 فصل 2 رو خونده باشد زمانی که ادرین تو زندان خونآشام ها بود این همون خونآشامی که جون ادرین رو بخشید و دوستان ظاهرش هم شبیه هم عکس بالا )
هر دوتامون به هم نگاه کردم . از دیدن من جا خورد😦 .بعدش لبخند زد گفت خوشحالم که هنوز زنده ای😔 . مرینت گفت تو اینو میشناسی . گفتم یه جورایی اره این همون خونآشامی بود که جونمو بخشید😟 . سرباز گفت ببخشید ولی باید ببرمش توی قصر . از گاری امدم پایین . گاری حرکت کرد . روبه مرینت کردم گفتم مرینت باید سریع ازش بازجویی کنم قبل از اینکه دیر شه فکر کنم یه اطلاعاتی داره از منندز . مرینت اگه تله باشه چی🤨 . گفتم لطفاً این کارو بکن اون خیلی مهمه . مرینت گفت خیلی خب باشه فقط بخاطر تو ....... 2 ساعت بعد. (راوی دوستان . به لطف مرینت خونآشام رو به بخش بازجویی بردن و الان مرینت ادرین پشته دره اتاق بازجویه )مرینت گفت . زیاد طولش نده . گفتم باشه وارد اتاق بازجویی شدم . درو پشته سرم بستم دیدم اون خونآشام رو به زنجیر بستن بستن به صندلی و جلوشم یه میز بود نشستم رو یه صندلی جلو . یه نفس عمیقی کشیدم
به خونآشام نگاه انداختم موهاش جلوی صورتش بود و سرش پایین بود گفتم اگه می خوای زنده بمونی بهتر درست جواب بدی به نفع خودته . خیلی اروم گفت ...... باشه .... همه چیز رو بهتون میگم ... گفتم خب از نام شروع می کنیم اسمت چیه . با لحن اروم گفت سارا . گفتم خیلی خب سارا می خوام هر چی اطلاعات داره بگی اازززززز ....... منندز . یهو سارا داد زد گفت اسم اون حرمزاده رو نیار .قلبم امد تو دهنم . بعد سارا شروع کرد به گریه کردن . با گریه گفت اون همه چیزمو ازم گرفت . ( راوی . خب دوستان سارا همه چیز به ادرین میگه...... سارا اولین دختر پادشاه خونآشام هاست و یه خواهر از خودش کوچکتر داره و یه برادر داره که زیاد نمی ریم سمتش .سارا اولین خونآشام جنگجو خونآشام هاست و پدرش خیلی بهش افتخار می کرد . و منندز ..... منندز میشه گفت که دست راست پادشاه بود منندز چند باری سعی داشته که یه روشی به پادشاهی برسه ولی همیشه دستهش کوتاه بود بار اون به پادشاهی خیانت می کنه و قصد داشت یک کودتا انجام بده که به شکست موجب شد . پادشاه خونآشام ها یعنی پدر سارا . منندز رو می ببخشه ولی برای اینکه کامل بخشیده بشه باید در میان انسان ها جاسوسی که . منندز هم قبول میکنه و 2 سال جاسوسی می کنه . یه موقعیت برای حمله به پاریس پیدا می کنه و به خونآشام ها گزارش میده و بعدش به یه نقشه احمقانه به روستای پن یعنی روستایی ادرین حمله می کنه و همه رو میکشه و بعدش مخفیانه به پاریس می ره . و خوب دوستان دیگه بقیشو خودتون میدونید قسمت 20 .
و حالا بعد از اینکه ادرین دستگیر میشه تو زندان شکنجش میدن توسط خونآشام ها . و مرینت قلعه خونآشام هارو نابود می کنه . اون موقع سارا زیر دسته منندز بود . و منندز و سارا با چند نفر دیگه برمیگردن به قلعه اصلی خونآشام ها و شکسته رو به پادشاه گذارش میدن و پادشاه عصبانی میشه و تصمیم میگیره که قطعنامه صلح به انسان ها بفرسته...... بعضی از زیر دست های پادشاه عصبانی میشن از جمله منندز...... منندز جلو چشم همه از جمله سارا خیلی سریع پادشاه رو میکشه و دوباره کودتاه می کنه و سارا با نصف سربازا ها قلعه که هنوز به پادشاه وفادار بودند فرار می کنه از جمله خواهرش و در میان جنگل ها نزدیک قلعه پناه میگیره و جنگی می یان خونآشام ها می افته این جنگ دو ماه وقت میبره تا اینکه منندز خواهر سارا رو دستگیر می کنه اون رو گروگان میگیره و سارا رو تهدید میکنه .سارا مجبور میشه تسلیم بشه بخاطر خواهرش ولی منندز دسترو کشتنه همرو صادر می کنه و همه زیر دست های سارا میکشه حتی خواهر سارا .....سارا مجبور میشه فرار کنه ولی هیچ راه نداره پس مجبور میشه به انسان ها پناه بگیره و بعدش در مرز انسان دستگیر میشه . ) این همه چیزی بود که سارا به ادرین میگه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام
داش تو کوروش رو میشناسی؟؟
و اینکه من دوست دارم برم پیشش کمکم میکنی
نه من فقط یکی از طرفداراشم
همین 😞
میشه بهم یک کمک کنی
اگه از پستش بر بیام حتما
میشه چند روز بیای تستچی
چی نگرفتم بیام تستچی
ببخشید منظورم روب. یکا بود
خب بیام رو ... بی ....کاا
اگه قبول کنید خوشحال میشم
رو...بی...کاااا
دارم اسم
BABATOON11
داش میشه ان بشی پیام ذخیره رو چک کنی
ی داداش آریا ی بی معرفت دارم که خیلی دلم براش تنگ شده😭😭😭💔💔💔😭💔😭💔😭💔
😟🥺
تو آخه نمیگی من دلم تنگ میشه ها😭😭😭
😭😭😭😭😭تو نمیدونی من چقدر احساساتی هستم زود به زود اینطوری میشم؟😭😭😭😭😭ی مدت میری حداقل بهم بگو😭😭😭😭😭😭😭
بابا به خاطر درسام گوشیمو ازم میگره نهایت روز فقط 2.1 ساعت انلاینم حتی نمی تونم خوب داستان بنویسم😟🥺
آها🥺🥺🥺🥺
خب داداشی اون دو ساعت که وقت داری به من بگو وگرنه از نگرانی اینجا میمیرم گفته باشم 🥺
نمی دونم شانسیه یه جورایی دقیقه نیست
🥺😓
💖Mahta💖
| 17 ساعت پیش
قربون داداشم برم من که آنقدر مهربونه😍❤️
___
اوووو یس یس آدما رو میکشه با مهربونیش😂🔫
ARIA
| 21 ساعت پیش
کلاس انگلیسی میرم بزدی 🥲
اون تابستان
___
یعنی تا الان از گوگل ترنسلیت میگرفتی؟🗿😐
عزیزم داستانت عالی فقط یک سوال اینکه تو تو مسابقم که به چند زبان دنیا مسلطی گفتی بزدی چجوری زبانی توضیح بده
کلاس انگلیسی میرم بزدی 🥲
اون تابستان
صحیح
داداشی خودم عزیز من پارت بعدی کی میزاری عزیز دل آبجی؟🥺
والا فردا اگه وقت کنم می زارم 😂
من الانسه تا دستاورد جادوگر دارم پشمام
باشه❤️❤️❤️
داداشی فقط یدونه از اونا رو بدم من چی میشه 🥺🥺🥺🥺
والا اگه میشد می دادم
قربون داداشم برم من که آنقدر مهربونه😍❤️
😁 مرسی
❤️❤️❤️
داداس آریا چرا دستاورد جادوگر دوبار گرفتی؟😅
نمی دونم ولی راضیم 😂😂😂😂😂
سه تا شد پشمام 😳😳😳😳 الان من سه تا دستاورد جادوگر دارم
وااااا
داداش آریا🥺🥺🥺
عزیز من🥺🥺🥺🥺🥺
داداشی خودم🥺🥺🥺🥺🥺🥺
جوابم رو نمیدی؟🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺
داداش آریا احمق من کدوم دختر 11 ساله ای باردار میشه؟
پس من چطور عمو شدم 🤨
عمو نه دایی بعد شوخی کردم 😅
😑😑😑
💖Mahta💖
| 1 روز پیش
داداش آریا احمق من کدوم دختر 11 ساله ای باردار میشه؟
_
میشه میشه خوبشم میشه 😐🙌
😐😐😐😐
هر دختری شرایطشو داشته باشه میشه سنم مهم نیست🗿
عالی بود
مرسی♥️♥️♥️♥️♥️
چیمیقولیــ؟😐💫
تئوریــمیقولی؟🎈🗿
بذاربهتــــــبگم!!
لیابکمیدهـــــ🗿🖤
منتظرچیهستیبدوامتحانکنــ😐💫
صددرصدبایدپینشم!^^🎈
#هدف_حمایت_از_تستها!