
سلام سلام من اومدم با پارت جدید داستانم😌🔮🪄
ادرین:مرینت حق نداری با من اینجوری صحبت کنی فهمیدی اصلا به من چه به درک که قهرین مری:گمشو بیرون و همچینین بقیه تون هریییی مارسل:باشه مرینت خانوم مهم نی خدافظ مری:بسلامت خوشامدی الیا:مرینت زیاده روی نکردی مری:الیا لطفا درباره این مورد صبحت نکن الیا:باشه مری:مارسل باید بفهمه هر غلطی بخواد نمیتونه بکنه بزار آدم بشه الیا:یعنی اینا الان الکیه مری:نه نیس من حالم از مارسل بهم میخوره مکه برادر هم اینجوری میشه جولی:حرص نخور عزیزم کلویی:آره بابا حرص چی ولش کن
مری:رفتم داخل اتاقم خیلی ذهنم درگیره نمیدونم چرا پشیمون شدم با ادرین اونجوری حرف زدم و بیرونش کردم آخه چرا چرا من اینجوری شدم این من نیستم آخه چرا اخلاقم اینجوری شده مرینت بس کن ادرین کیه دیگه یه ع.و.ض.ی دختر باز ول کن بابا اصلا خوب کردم از خونه بیرونشون کردم داشتم همینجوری با خودم حرف میزدم که صدای الیا شنیدم الیا:دختر نمیشنوی مری:چی الیا:یه ساعته داریم صدات میکنیم میگیم بیا ناهار بخور بعدن تو نشستی بلند شو بریم ناهار غذای مورد علاقت درست کردیم مری:الیا آدم باید از کجا بفهمه عاشق شده الیا:واییییییییییی مری من عاشق شدههههه خدایاااااا نری:آروم تر دختر من عاشق نشدم فقط کنجکاو شدم بدونم
الیا:خب وقتی صداش میشنوی یا میبینش تپش قلب میگیری یا وقتی از دستش عصبی هستی با خودت کلنجار میری یا تحمل نداری با دختر دیگه ببینیش حتی فامیل نزدیکش اولش به خودت میگی من عاشق این بشم عمرا ولی یه مدت بعد نمیتونی ازش چشم برداری همش منتظری بیاد پیشت یا باهاش صحبت کنی وقتی چشاتو میبندی صورتش میاد جلوی چشمات و در آخر حتی جون تو براش فدا میکنی مری:کله پرتقالی چه قشنگ عشق رو توصیف کردی اشکمو در آوردی دختر الیا:خودمم اشکم در اومد خب دیگه بریم وگرنه دخترا کلمونو میکنن مری:آره بدو بریم حوصله غر غر کردناشونو ندارم جولی:میگم بچه ها یهو دیگه نمیومدین دیگه مری:غر غر نکن دختر غذا رو بخورید
آدریان:مرینت هر جور بشه تو برای منی هیشکی نمیتونه نزدیک تو بشه ع.ش.ق.م (راوی:عهههه چندش) مری:بچه ها خواب بودن منم دلم گرفته میخواستم یکم برم قدم بزنم بارونم که میبارید من عاشق بارونم بهم آرامش میده (راوی:یکم هیجان به داستان اضافه کنم بچه ها😈) مری:داشتم زیر بارون قدم میزدم کا یه ماشین عجیب غریب انگار داشت منو دنبال میکرد دوروغ چرا ترسیده بودم یکم پس سریع میان بور بزنم برم خونه ادرین:اعصابم خورد بود مرینت چرا با من اینجوری رفتار میکنه آخه چرا میبینمش تپش قلب میگیرم چرا تو اون چشای آبیشغرق میشم همینجوری داشتم با خودم صبحت میکردم که انگار از دور مرینت دیدم خواستم برم پیشش که مری:یهو اون ماشینه جلوم پیچید دو تا مرد که هیکلشون مثل غول بود پیاده شدن تا اومدم فرار کنم کهههه ادرین:مرینتتتتت (پارمیس:خب تا پارت بعد خدافظ خب یکم حرص بخورید بای😈😌) برید اسلاید بعد چالش داریم💜🔗
چالش1:الان دلتون میخواد منو چیکار کنید😂😌 چالش2:اسم پروفایلمو عوض کنم یه اسم پیشنهاد بدید😚💜🔗 دوستون دارم باییی😊💜🔗
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دیروز نوشتم ولی رد شد😔
ج چ۱: 😂
ج چ۲:نمیدونم😂
چرا بقیشو نمیزاری 😐😭😭
همش رد میشه منتشر نمیشع
😭
الان دوباره مینویسم ببینم میشه
مرسی
وایییی دارم سکته میکنم جون هرکی دوس داری پارت بعدیییییییییییییییییی
امشب میزارم🤣
😘😘😘😘
عالییییییییی
مرسییییی
عــالی بعدی😉🖇
باش امشب میزارم 😊
مــــــــرســــی😹🤝🏻❤