
قسمت ششم✨ منتظر کامنت هاتون هستم ✨
تارا اولین کسی بود که جرئت کرد حرف بزند: ببخشید بهمون کاغذ و خودکار نمیدید؟ ... مرد گفت: نه دخترم، این امتحان فراتر از امتحاناتیه که قبلا دادید، این امتحان ، امتحان روحتونه...سرزمین سرلا به آدم هایی نیاز داره که نجاتش بدن، شما می تونید یکی از اون نجات دهنده ها باشید
همه تعجب کرده بودیم و نمی دونستیم چی بگیم. اون آقای پیر گفت: خب اولین نفر بیاد جلو، نترسید...فقط یه زخم کوچولو روی دستتون می زارم تا بشه نوشیدنی رو ریخت روش، اگر مناسب بودید در....
در گروه نجات دهنده ها باشید خودتون می فهمید، حسش می کنید...اگر مناسب بودید توضیحات بیشتر رو در اختیارتون قرار خواهم داد...خب حالا لطفا دو قلوی بزرگ تر بیاید جلو...
اول نوبت سارا بود، مرد خیلی آروم زخمی سطحی و کوچک روی دست او گذاشت، و همانطور که گفت خیلی خیلی آروم و بدون درد چون سارا جیغ نزد(با این دختر نازک نارنجی ای بود)...بعد نوشیدنی را رو زخم ریخت اما اتفاقی نیفتاد ، به آرومی گفت، خیله خب عیبی نداره، می تونی بری پیش خانم هلر تا کار های شغلیتو برات انجام بده...
بعدی آلارد بود، بعد از اینکه مرد نوشیدنی را ریخت یک اتفاقی افتاد، زخم آلارد از بین رفت و اسبی با شکوه از ناکجا آباد به کنار آلارد آمد، اون...اوه خدای من ....اون معرکه بود...خیلی زیبا بود. پیرمرد با تعجب و تحسین به اسب نگاه کرد و گفت: فوق العاده است، بجنب بیا اینجا بشین، تو اولین نجات دهنده ای، به زودی به خودت افتخار می کنی...
والری و سولینا هم امتحان دادن و قبول نشدند...حالا نوبت من بود...جلو رفتم، پیرمرد زخمی سطحی بر کف دستم گذاشت، نوشیدنی را ریخت رو زخمم، خدایا حسی عجیب پیدا کردم، انگار کل بدنم همزمان داغ شد و یخ کرد، زخمم از بین رفته بود، افرادی که توی اتاق باقی مونده بودند بهم زل زده بودند... ناگهان از ناکجا آباد گرگی بزرگ و زیبا پیدایش شد...واای. همون لحظه که چشم های گرگ را دیدم با او ارتباط گرفتم، انگار در عمق چشمانش قدرتی نهفته بود.
آخرین نفرات تارا و ایور بودند، وقتی تارا آزمایش را انجام داد، گربه ای وحشی با گوش هایی بلند نمایان شد...بعد از آزمایش ایور هم یک شاهین زیبا و بزرگ نمایان شد، پیرمرد گفت: باورم نمیشه که از بین هفت نفر چهار نفرشون در آزمایش مقدس قبول شدند...خب اینجا خیلی جایی برای نشستن نیست، بهتره بریم یه جای بزرگ تر. دنبالم بیاید...
به یک سرسرای بزرگ رسیدیم، حیوان ها هم دنبالمان آمدند...پیرمرد گفت: نگران دیگر همکلاسی هاتون نباشید، اون نوشیدنی وارد خونشون شده، و تقریبا تا ۵ ساعت دیگه همه چیز رو فراموش می کنند و فقط می دونن که در آزمون پیشرفته قبول نشده اند و می روند دنبال زندگیشان...اما درباره ی شما ها، همانطور که می دونید هیچ سرزمینی نیست که کاملا گل و بلبل باشه، ما هم دشمنانی داریم، و حالا دشمنی جدید پیدا کرده ایم...برای مقابله با اون کار های زیادی هست که باید انجام بدیم...
دشمن ما اسمش آلرِسا، راستی یه چیز دیگه هم که باید بدونید اینه که شما در تیمتون یک سر گروه دارید، حِنا اون دو سال از شما بزرگ تره و در چند وقت اخیر اون و دو نفر دیگه رو تونستیم پیدا کنیم که از آزمون مقدس سر بلند بیرون اومدن، از اون دو نفر یکیشون مرده، جکسون! و دیگری هم جوزفه که در طی یک ماموریت اسیر آلرسا شد...حنا در این مدت در حال تحقیق برای شروع ماموریتی جدی بوده...
خیلی ممنونم تا اینجا همراهم بودید✨ لطفا برام کامنت بگذارید✨ چالش: حاضر بودید کدوم یکی از حواس پنجگانه تون رو از دست بدید (اگر حق انتخاب داشتید)، لامسه، بینایی، شنوایی، چشایی، بویایی؟✨
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
امممممممممم. بویایی
ممنونم چالش رو انجام دادید 💜
مثل همیشه عالی
چالش : لامسه (چون دیگه درد نمی کشیدیم😂)
خیلی لطف دارید ممنونم💙
ممنونم که چالش رو انجام دادید 😄
عالییی بود زودتر پارت بعد رو بزار❤️❤️❤️
چالش:بویایی یا..... نمیدونم
بله حتما، قسمت بعدی در حال بررسیه💜
متشکرم که چالش رو انجام دادید 💜
عالیییی
ممنونم💜