و بیهوش شدم وقتی بیدار شدم دیدم روی یک تخت رداز کشیدم یکی اومد پیشم اون ائویی بود اون تمام ماجرا رو گفت و گفت که تانجیرو و نزوکو رفتن پیش هاشیرا ها یک روز تانجیرو هم اومد پیشمون و حال هممونو پرسید
چند رو استراحت کردیم یک روز ائویی اومد پیشمون و گفت که از فردا باید بریم سر تمرین ما هر روز صبح پا میشدیم و تمرین میکردیم یک روز دیدم که تانجیرو زود تر پا میشه و تمرین های عجیب میکنه
یک روز ازش پرسیدم که چیکار میکنه اونم گفت که داره تمرین میکنه تا تکنیک تنفس کامل رو یاد بگیره و بتونه کانائو رو شکست بده ازش خواستم که میشه این رو به منم یاد بده ؟؟
اونم گفت اره و منم هر روز زود پا میشدم و تمرین میکردم زنیتسو و اینوسکه هم گفتن که ما هم میخوایم یاد بگیریم و همه با هم تمرین میکردیم
و بعد از چند ماه تمرین بالا خره تونستیم کانائو رو شکست بدیم و کل تمرین ها رو یاد گرفتیم چون شمشیر تانجیرو و اینوسکه شکسته بود
دوباره براشون شمشیر اوردن ائویی و شینوبو هر روز مارو ماینه میکردن و وقتی دیدن که خوب شدیم اجازه دادن که دوباره به معموریت بریم کلاغ اومد و گفت به سمت قطار بی نهایت برید اونجا بهتون نیاز دارن به هاشیرای شعله کمک کنید ما هم وسایلمونو برداشتیم و به سمت قطار رفتیم........
پنجشنبه میخونمش خاله جون
اشکال نداره
منم بعدا داستانتو میخونم اخه الان روزم و حال ندارم
باش
روزت قبول باشع
هم نامهربونه😐
هم آفت جونه😐
هم با دیگرونه 😐
هم قدرم ندونه ندونه ندوووووونننهههههه😐
آره با خودتم 😐
تویی که فالوم نمیکنی😐
تویی که منو نمیشناسی 🌝
شرط میبندم نمدونی من کیم...🌝
ولی بدون 😐
من موزم بچه لات بلاگ 🌝
هرجا بری منو میبینی 🌝
البته داوشم بهت بر نخوره ناراحت نشو لاولی🌝
😐😐😐😐