*آرورا خواهرمه... من همه چیزشو ازش گرفت و زندانیش کردم...! تو دنیایی که هیچ کس به دادش نمیرسه...! من در مورد آرورا صحبت میکردم و اون دختر خواست بدونه اون کیه... من فرستادمش توی اون جهان... من با دستای خودم خواهرمو کشتم و الان برای همیشه از دستش دادم...!
-تو میتونی اونو نشونمون بدی مگه نه؟!
*ولی یه شرطی داره...
-چه شرطی؟!
*باید بزارید خواهرمو ببینم...!
-هیونگ...! لطفا قبول کن...!
×همش به خودت بستگی داره آقای...
*جیم...
×جیم...!
+یا... تهیونگ...؟ جین؟!
+یکی اینجا حالش خوب نیست...! به کمک نیاز داریم...! اون... شاید مرده!!!
-حالت خوبه ا.ت؟!
+من خوبم اوپا... ولی اون نه!
*نگران اون نباش... اون خیلی وقته مرده...!
+منظورت چیه؟
*گفتم باید به آرورا اعتماد میکردم و به حرفش گوش میدادم...! یادته؟! آرورا ازم خواست غیر دنبال مامان بابا گشتن رو بزنم ولی من احمق... با یه روح آشنا شدم...!
نظرات بازدیدکنندگان (4)