ناظر عزیز لطفاً منتشر کن
مرینت: سلام من اسمم مرینت دوپنچنگه و ۱۸سالمه
ادرین: سلام من ادرین اگرستم و ۱۸سال و نیممه
(صبح) مرینت: از خواب که بیدار شدم مثل همیشه دیر کرده بودم لباسام رو پوشیدم و رفتم دانشگاه سرم یکم درد میکرد اما به مامان و بابام چیزی نگفت (داخل مدرسه) مرینت داشتم میدوییدم سمت کلاس که خوردم به یه پسر و کفیم از دستم افتاد و وسیله هام ریخت رو زمین دوتامون باهم خم شدیم تا وسیله هامون رو جمع کنیم
وقتی چیزامون رو جمع کردیم رفتیم سمت کلاس من نشستم کنار یه دختر که اسمش الیا بود وباهم دوست شدیم به هم قول دادیم که تاابد باهم دوست باشیم(اونا معجزه گر هاشون رو داشتن) ادرین: داشتم میرفتم سر کلاس که خوردم به یه دختر خیلی خوشکل مرینت: من و الیا داشتیم حرف میزدیم که خانم بوستیه اومد سرکلاسو شروع کرد به حضوروغیاب داخل حضور و غیاب فهمیدم اسم پسره ادرینه از شانس بدم هم باز کلویی داخل کلاس مابود
ادرین: اسم دختره مرینت بود. یه نگاه زیر چشمی بهش انداختم چشماش قرمز شده بودن معلوم بو د که حالش خیلی بده مرینت: چشمام درد میکردن اجازه گرفتم و رفتم دستشویی تاصورت موبشورم که یک دفعه سر م گیج رفت و دیگه نفهمیدم چی شد.
ادرین: اسم دختره مرینت بود. یه نگاه زیر چشمی بهش انداختم چشماش قرمز شده بودن معلوم بو د که حالش خیلی بده مرینت: چشمام درد میکردن اجازه گرفتم و رفتم دستشویی تاصورت موبشورم که یک دفعه سر م گیج رفت و دیگه نفهمیدم چی شد.
تمام امیدوارم خوشتون اومده باشه لایک و کامنت فراموش نشه فالو=فالو
عااااااااااالی 😊🌸
عالییی بودددد پارت بعد و زودی بده
سلام اجی جونی
عالی ادامه بده زود بزار بعدی رو فلویی بک بده
ااا سلام اجی
عالییییییییی بود
ممنوننننننننن❤😘😘
قشنگ بود ادامه لطفا 🤗💜
فالوت کردم اگه میشه فالوم کن و داستانام رو بخون 🖤😚
باشه حتما