
ناظر لطفا منتشره کن 🥺 لطفا اگه شخصی شد مشکلی نیست
از زبان مرینت .ادرین روبم کرد با خشک بهم نگاه کرد گفت . قسم می خورم که انتقامشون میگیرم . از حرف ادرین جا خوردم . یهو صدای شیپور امد . لیان امد سمتمون گفت یه خبرای شد بریم . سه تای رفتم ببینم صدا شیپور برای چی بود . دیدیم سربازا دارن یه جا جمع میشن . یه سرباز امد سمتمون گفت . فرمانده ....گروهی که رفته بودن دنبال خونآشام ها برگشتن . سه تای رفتیم توی جمعیت . از میان سربازا عبور کردیم دیدم فرمانده بیکر وایساد .رفتیم سمتش کنارش وایسادیم . می یان جمعیت کاگامی . لوکا . فلیکس هم بود . اون گروه که رفته بودن دنبال خونآشام ها . سوار بر اسب امدن سمتمون . گروه تقریباً 20 نفری بودن از اسباشون پیاده شدن سردسته گروه امد سمتمون . به فرمانده بیکر ادای احترام کرد . فرمانده بیکر گفت چی شد چیکار کردن . سردسته گروه گفت فرمانده خونآشام ها فرار کردن . اما تونستیم یکشونو دستگیر کنیم .
سردسته با دست به گروهش علامت داد دوتا سرباز که از عضای گروهش بودن یه خونآشام رو که دستاشو بسته بودن آوردن هولش دادم جلوی فرمانده افتاد زمین چندتا لگد بهش زدن . فرمانده بیکر گفت کافیه . و اون دوتا سرباز دست از زدن کشیدن . به فرمانده بیکر گفتم . اجازه می خوام برای بازجویی از خونآشام . فرمانده بیکر گفت اجازه داری ادرین . رفتم جلو خونآشام شمشیرمو درآوردم . خونآشام افتاد بود روی زمین داشت با خونسردی به ما نگاه می کرد . ( مشخصات خونآشام مرد تقریباً ۲۰ ساله موهاش طلایی چشمای خاکستری بدنه زخمی ) سربازا دورتادورشو گرفته بودن راه فرار نداشت. من شمشیرمو گرفتم جلو صورتش با خشم گفتم . زبان مارو می فهمی . خونآشام یه لبخندی زد گفت اره . گفتم اسمت چیه . خونآشام گفت اممممممم رایلی . گفتم خوبه رایلی ..... چندتا سوال دارم . یک..... چرا به دهکده پن حمله کردین حدفتون چی بود . لبخندش بزرگتر شد گفت برای تفریحی این کارو کردیم . و شروع کرد به خندیدن . عصبانی شدم شمشیرو فرو کردم تو پاش . رایلی داد زد . وقتی دادش امد پایین. گفتم درست جواب بده. رایلی با داد گفت ما نیاز به خو.ن شما انسان ها داریم . شمشیرو از پاش درآوردم . از شددته درد داد زد گفتم آفرین اینجوری جواب بده فهمیدی .
از زبان آدرین . گفتم خب سوال ۲. شما تو قلمرو تون قلعه یا شهری ندارین . با عصبانیت گفت لو نمی دم . گفتم چرا مگه دوستات ولت نکردن . رایلی گفت . من خودمو فدا کردم تا دوستام برن . گفتم که چی بشه . رایلی سرشو پایین گرفتو بعدش صدای خنده ازش بلند شد . همه سربازا تعجب کردن . با خنده بهم نگاه کرد گفت دوستام رفتن کمک بیارن . گفتم چییییی . رایلی با داد گفت همتون قرار بمیرن همتوووونننن . عصبانی شدم با شمشیرم گردنشو زدم مرد .
از زبان مرینت . ادرین خونآشام رو ک.شت . از می یان سربازا صدای پچ پچ بلند شد ادرین با تعجب به من نگاه کرد . گفتم منظورش چی بود . یهو صدای یک سرباز سوار بر اسب با سرعت امد می یان جمعیت از اسب پیاده شد امد جلو فرمانده بیکر با داد گفت فرمانده نیروی کمکی دشمن دارن می یان . فرمانده بیکر گفت چی چند نفرن . سرباز گفت 1000 نفر دارن می یان . همه سربازا ترسیده بودن . فرمانده با داد گفت همه اماده حمله دفاع باشن
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
آقا میگی امیدوارم لذت بده باشد خب تو میگی از این داستان به این خوبی کسی نمیتونه لذت ببره ؟ والا اینو باید به داستان من گفت نه تو
دیگه دیگه
😁
واقعا فقط میخوام سریع عشق شیرین رو تموم کنم برم بعدی البته هنوز تو اسمش موندم چندتا مورد نظر دارم ولی انتخاب بین شون سخته🥺
عالی عالی عالی😍😍😍😍😘
مرسی ♥️♥️♥️♥️
💖
قسمت بعدرو گذاشتم 🥲
آقا منتظرم 😆
شده به غیر از تستچی کامنتتو پین کنن؟ 🗿💪
عالی داش💜
مرسی ♥️♥️♥️♥️
عالی بود
مرسی ♥️♥️♥️♥️♥️