سلام پارت جدید
رفتیم خونه من. بچه ها رو دعوت کردم خونمون. همشون اومدن.میخواستم سوپرایزشون کنم. روی مبل نشستمو گفتم: یه سوپرایز براتون دارم😉 مهیار: اشیاء؟؟ ×نع مهیار:حیوونه؟ ×😂😂😂میتونه باشه. نفیسه: خب چیه که میتونه حیوون باشه؟ ×اگه بگید یه جایزه پیشم دارید.🎁 آوا: بابا بیارشا ول کن ما بلد نیستیم. ×باشه.بیااااا کاوه: راه میره؟ ×آدمه.معلومه که راه میره. امیر اومد از اتاق بیرون همه تعجب کرده بودن😳 مهیار: این حیوونه آخه؟ ×من نگفتم حیوونه گفتم میتونه باشه. +حیوون با منید؟ ×نه داریم درباره تینا حرف میزنیم😂😂 امیر نشستو بهشون گفت که از کما اومده بیرونو کل ماجرا رو گفت.
منو و امیر بعد از3ماه باهم ازدواج کردیم. امروز اولین روزه باهم بودنمونه. صبح ساعت11بیدار شدمو صبحونه رو آماده کردم🍳 امیر و صدا کردمو باهم رفتیم آشپزخونه روی صندلی نشستیم. بعد از صبحونه امیر ظرفارو جمع کرد منم شستم. بعد رفت پایینو تلویزیونو روشن کرد. گوشیم زنگ خورد🔔برداشتم.نفیسه بود. گفتم:سلام.جانم؟؟ _سلام.شب شام بیاید خونه ما. ×باشه به امیر میگم میایم.بای. _بای. گوشیرو قطع کردم. +کی بود؟ ×نفیسه. +چی میگفت؟ ×میگفت شب شام بیاید اینجا. +باشه میریم. روی مبل نشستم و گفتم: امیر🗣امیر؟ اونقدر غرق فیلم بود که صدامو نمیشنید رفتم جلوی تلویزیون وایسادمو گفتم: کنترل رو بده من. اونم داد بعد تلویزیونو خاموش کردم. +چرا خاموش کردی☹️داشتم دل میدیدم؟؟ ×تو نمیخواد دل ببینی پاشو با هم بریم واسه شب لباس بگیریم
با هم رفتیم بیرونو با هم لباس خریدیم و برگشتیم خونع. لباسارو پوشیدیمو راه افتادیم سمت خونه نفیسه اینا.تو راه شیرینی و گل گرفتیم🌹 زنگ خونه رو زدیم. مهیار: کیه؟ +الان کی میتونه باشه ماییم دیگه دروبازکن. در و باز کرد و رفتیم تو. سلام علیک کردیمو روی مبل نشستیم🛋 بعد از چن دقیقه رفتم آشپزخونه سفره رو از نفیسه گرفتم و دادم به امیر و گفتم: پاشو.پاشو بسه فیلم دیدید
پاشودنو وسایلای شامو چیدیمو شام رو خوردیم🍛 بعد از شام مهیار با امیر رفتن حیاط و باهم فوتبالدستی بازی کردن منو نفیسه هم ظرفارو شستیم. بعد از شستن ظرفا روی مبل نشستیمو یکم با هم حرف زدیم که گوشیه امیر زنگ خورد🔔 گوشیشو برداشتمو جواب دادم= بله بفرمایید؟ _سلام میشه گوشیرو بدید به امیر؟ ×ببخشید شما؟؟ بدون اینکه جواب سوالمو بده گفت= _میشه بدید بهش؟ ×چیکارش داری؟ _خصوصیه🤫 ×من همسرشم خو بگید چیکارش دارید؟ گوشیرو قطع کرد. منم قطع کردمو روی مبل نشستم نفیسه جلو اومد و گف= کی بود؟ جوابی ندادم. امیر اومد تو و گفت=چیشده؟؟ نفیسه=نمیدونم یکی به گوشیت زنگ زد مبینا هم باهاش حرف زد بعد اینجوری شد🤷♀ امیر اومد جلو و گف=مبینا کی بود؟چی گف بهت؟ جوابشو ندادمو سکوت کردم.😶 اونا هم دیگع چیزی نپرسیدن بعد از یکی دو ساعت برگشتیم خونه
توی راه امیر ازم پرسید= حالا میگی چیشده؟اونی که زنگ زده بود به گوشیم کی بود؟ بدون اراده گریم اومد😭اونم ماشینو نگه داشت و یه دستمال داد بهمو گفت= باشع نمیخواد بگی.گریه نکن. دستمالو ازش گرفتم. از ماشین پیاده شد و رف یه آب معدنی برام گرفتو داد بهم و گف= بخور🍾 نشست توی ماشینو حرکت کردیم سمت خونه.🏠 (از زبان امیر) رسیدیم خونه بدون اینکه حرفی بزنه یا کاری کنه رفت توی اتاقو در و بست🚪 منم نشستم روی مبل و گوشیمو گرفتم دستمو رفتم توی گزارشاش. زنگ زدم به اون شماره و گفتم= سلام بببخشید شما چن ساعت پیش زنگ زدید گوشیه من؟؟🤨 _بعله +کارتونو بگید. _میخواستم ببینمتون😉 +میدونید من زن دارم؟ _بله میدونم +پس حرف دیگه ای نمیمونه دفعه آخرتونم باشه به این شماره زنگ میزنید. بعد قطع کردم فهمیدم مبینا از چی ناراحت بود🤫 رفتم و در اتاقو آروم باز کردمو رفتم تو لباسامو عوض کردمو اومدم بیرون روی مبل خوابیدم
صبح با صدا گوشیش پاشدمو رفتم بردارم که قطع شد ولی دوباره زنگ زد برداشتمو جواب دادم= +بله بفرمایید؟ _با مبینا کاردارم صداش مردونه بود اما نفهمیدم کی بود +چیکارش داری؟تو کی هستی؟ _کارش دارم دوستشم💔 (از زبان مبینا) پاشدم دیدم امیر داره با گوشیه من با یه نفر حرف میزنه📞 بعد گوشو قطع کردو آورد جلوی منو گفت= بیا دوستت زنگ زده بود. ×کدوم دوستم؟🤨 +زنگ بزن بهش میفهمی داش میرفت بیرون که گفتم= خوب تو الان کجا میری؟ +سرکار بعد بدون خدافظی رفت. نمیدونستم باید گریه کنم یا عصبانیشم😔 حدس میزدم کار تینا باشع. گوشیمو برداشتمو به اون شماره زنگ زدم ولی خاموش بود. روی تخت دراز کشیدم تا امیر برگرده اومد. خودمو به خواب زدم.😉 همیشه بیدارم میکرد ولی ایندفعه بیدارم نکرد☹️ رفت آشپزخونه دید هیچی نیس بخوره رف دوباره بیرون. منم گرفتم خوابیدم😴 بعد از یه چرت پاشدم دیدم روبه روم نشسته و داره با اخم نگاه میکنع😠 ×چیع؟ +اونی که زنگ زده بود بهت کی بود؟ ×تو باهاش حرف زدی من بگم کی بود. +راستشو بگو کی بود؟ ×نمیدونم. پاشودم که از در برم بیرون اومد جلوی در وایسادوگفت= دارم میگم اون پسره کی بود؟😤 ×منم گفتم نمیدونم🤷♀نمیفهمی؟ یه سیلیه محکم زد دره گوشم منم هولش دادم اونور و سوییچو برداشتمو رفتم بیرون. (از زبان امیر) پشتش با ماشین رفتم🚗 سرعتش خیلی زیاد بود
یه دفعه با یه ماشینه برخورد کرد. زود ماشینو نگه داشتمو پیاده شدم رفتم سمت ماشینه مبینا🚙 از ماشین آوردمش بیرونو زنگ زدم به بیمارستان🏥 بعد از نیم ساعت بلخره آمبولانس رسید🚐مبینا رو گذاشتن تو آمبولانسو بردنش منم با ماشین پشتشون رفتم. رسیدیم بیمارستان🏥مبینا رو بردن اتاق عمل. منم زنگ زدم به مهیار و کاوه که بیان بیمارستان.بعد از یه ربع نیمساعت اومدن. تا رسیدن سریع اومدن سمت منو پرسیدن= چیشده؟براچی مبینا رو آوردن بیمارستان؟🤨 منم ماجرا رو براشون تعریف کردم. آوا=تقصیره تو خوب وقتی نمیدونی کی بوده براچی بهش سیلی زدی؟😠 +نفهمیدم چیشد که این کارو کردم خواستم دوباره ازش معذرت خواهی کنم که ماشینو برداشتو اینجوری تصادف کرد.☹️🤕 دکتر از اتاق عمل اومد بیرونو گفت= کدومتون همخونشید؟؟ +یعنی چی؟🤔 دکتر=یعنی برایه کدومتون خون اون با شما یکیه؟ نفیسه=برا من. بعد با دکتر رفتن یه اتاق دیگه
بعد از نیم ساعت از اتاق عمل آوردنش بیرون. با هم رفتیم تو اتاقه مریضا بغله تختش نشستمو بهش گفتم= مبینا گوه خوردم دیگه این غلتو نمیکنم. چشاشو داش کم کم باز میکرد.👀 بچه ها رو صداکردم🗣 (از زبان مبینا) بچه ها رو دیدم که از بیرون اومدن تو اتاق.آوا=حالت خوبه؟؟🤨 نفیسه=بهتری؟؟ ×آره خوبم. پرستار اومد و همه رو بیرون کرد و گفت= فقط یه نفر بمونه. امیر موند پیشم.اومد رویه صندلی نشستو گفت=نمیخواستم اینجوری بشه😔ببخشید🙏🙏 ×نمیخواستی ولی شد.میبخشمت☺️ کی مرخص میشم؟ +الان میرم حساب میکنم بعد میریم خونه
عالی مثل همیشه ❤❤❤❤
ممنون