سلام اینم پارت ششم
لباسامو درآوردمو یه شام واس خودم درست کردم و بعد گرفتم خوابیدم😴 صبح ساعت 11 بود که پاشدم. صبحونمو خوردم که امیر زنگ زد: ×سلام.جانم؟ +سلام.خونه ای؟ ×آره چطور؟ +میخوام بیام اونجا کار دارم باهات. ×باشع بیا. بعد گوشیرو قطع کردم. چند دقیقه نگذشت که اومد در و باز کردم. نشستیم روی مبل گفتم: چیکار داشتی؟🤨 +مهیار گفت که بهت بگم با نفیسه صحبت کنی مهیار بره خاستگاریش. ×ها؟من؟ +نه دوست داری من برم صحبت کنم؟ ×باشع امروز میرم پیشش باهاش صحبت میکنم🙃 +چیکارا میکنی؟ ×هیچی. بعد از اینکه امیر رفت آماده شدمو رفتم خونه نفیسه.زنگ در رو زدم. در و باز کرد. رفتم تو بهش گفتم: خوبی؟حالت خوبه؟ نفیسه:حالم که خوبه اما تو هیچوقت اینجوری مهربون نمیشیا.🧐 ×میخواستم باهات درباره یه موضوعی صحبت کنم. نفیسه:خب بگو. ×ببین نفیسه مهیار به تو علاقه داره😍 نفیسه:چی؟ ×اول گوش بده بعد هر ریکشنی خواستی نشون بده.به امیر هم گفته که به من بگه که من به تو بگم اجازه بدی که بیاد خاستگاری.😁 نفیسه:نمیدونم چی بگم.🤷♀ ×هیچی نمیخاد بگی الانم آماده شو بریم بیرون فردا تولد امیره میخوام چیزمیز بگیرم.🛍 آماده شد.منم زنگ زدم به مهیار تا مارو برسونه. اون هم با کله اومد. رفتیم کیک سفارش دادیم🎂 بادکنک خریدیم.بعد نفیسه رو رسوندیم. مهیار هم منو رسوند بعد بهم گفت: چیشد؟؟چی گفت؟ ×اون که چیزی نگفت ولی بعد از تولد امیر قرار میزاریم بیاید خونه ما. بعد خدافظی کردمو رفتم خونه👋 وسایلا رو گذاشتم توی اتاقم. یه ناهار کوچولو درست کردمو خوردم🍳
بعد گرفتم خوابیدم🛌 ساعت7عصر بود که بیدار شدم. یه فیلم گذاشتم دیدم🖥 یهو گوشیم زنگ خورد🔔امیر بود برداشتموگفتم: بعله. +سلام کجایی؟؟ ×خونه. +آماده شو میام دنبالت بریم دور بزنیم. ×باشه بیا. لباسامو پوشیدمو جلوی در وایسادم. بلخره اومد.سوار ماشین شدمو رفتیم🚗 +چی شد نفیسه چی گفت؟؟؟ ×مهیار رفته خاستگاری کرده شما هیجان دارید. +نع کلی گفتم چی شد؟ ×نفیسه که چیزی نگفت ولی من به مهیار گفتم که فردا نع پسفردا با بچه ها بیان خونه من. +من چی؟ ×تو هم جز همون بچه هایی. باهم رفتیم رستوران بعد برگشتیم خونه منو رسوندبعد خداحافظی کرد و رفت👋 ساعت11نیم بود لباسامو در آوردمو خوابیدم🌙
صبح بعد از صبحونه رفتمو بادکنکارو باد کردم🎈 بعد ریسه ها رو چسبوندم.رفتم یه فروشگاه و چندتا چیزمیز واسه شام گرفتم. ناهار دیگه نخوردم.خونه رو تمیز کردم. رفتم حمام🧖♀ موهامو خشک کردم.اتو کشیدم. بعد بادکنکارو چسبوندم.🎈🎈🎈 ساعت3بود.زنگ زدم به مهیار و گفتم: سلام کجایی؟ _بیرونم.چطور؟ ×میتونی بری شیرینی فروشیه کیک رو بگیری؟ _آره میرم. ×پولشو حساب کردما.مرسی خدافظ. _خدافظ👋 نفیسه با آوا و کاوه اومدن خونم. با نفیسه و آوا رفتیمو واسه شب غذا درست کردیم.🥘🥗 بعد کاوه منو برد بیرون تا کادو بگیرم. رفتم یه فروشگاه.یه ساعت اپل مشکی گرفتم. بردیم خونه.کادوش کردم🎁 وسایلا رو چیدیم. بچه ها یکی یکی اومدن. مهیار:امیر و اصلا گفتی بیاد؟ ×بهم گفتش که کارم داره میاد پیشم. مهیار:خب بهش زنگ بزن📞 زنگ زدم گفت: تو راهم دارم میام. نشستیمو منتظرش موندیم.صدای زنگ اومد.درو باز کردم. خواست بیاد تو که برفشادی رو ریختیم روش.شبیه بابانوئل شده بود😆 کلی براش دست زدیم👏👏👏 کیک رو آوردم و بهش گفتم: اول یه آرزو کن🙏 +کردم. ×حالا فوت کن🕯 بعد از فوت کردن شمع.کیک رو گذاشتیم یخچال. شام خوردیم.بعد کیک رو آوردیمو قسمت بندی کردیم🎂
نوبت کادوها بود🎁 کادوی منو اول باز کرد. خوش حال به نظر میرسید.گفت: مرسی عشقم😘 ×وظیفمه. بعد از اینکه کادوها رو باز کردیم بچه ها یکی یکی رفتن. امیر هم قرار بود بمونه پیشم تا وسایلا رو جمع کنیم ولی انقدر خسته بودیم که خوابمون برد.😴 صبح پاشدمو صبحونه رو آماده کردم. امیر روی مبل خوابیده بود.صداش کردم ولی پانشد. گوشیش زنگ خورد.نوشته بود ناشناس ولی شماره تینا بود. امیر و بیدار کردم. (از زبان امیر) خواب بودم که مبینا صدام کرد و گفت: پاشو پاشو تیناست بردار بزار روی بلندگو برداشتمو گذاشتم روی بلندگو.سلام کردم گفت: سلام عزیزدلم تولدت مبارک.برات کادو گرفته بودم ولی مبینا خانم دعوتم نکرد.کجایی؟🤨 +خونه مبینام. _پس بیا جلو در کادوتو بدم. قبول کردمو گوشیرو قطع کردم. مبینا بغض کرده بود.رفت توی اتاقو گریه کرد.😭 (از زبان مبینا) وقتی شنیدم که بهش گفت عزیزدلم خیلی دلم شکست ولی آخرش نتونستم خودمو نگه دارم و بغضم ترکید.😭 امیر در میزد و میگفت: مبینا در و باز کن. بعد از کلی گریه در و باز کردم. رفتم دستشویی و صورتمو شستم
امیر گفت: اگه میخوای نمیرم خب؟ ×نه تو برو نمیخواد نگران من باشی. (از زبان امیر) رفتم پایین.درو باز کردم. جلو اومد و گفت: مبینا چیکار میکنه؟؟ +عالیه.کادوتو بده برو. تینا:بفرمایید اینم کادوتون. در و بستمو اومدم تو کادو رو پرت کردم روی مبل و در اتاق مبینا رو زدم: بیام تو؟؟🤨 ×بیا. انقدر گریه کرده بود چشاش قرمز شده بود. +چرا خودتو اذیت میکنی؟من به تینا علاقه ای ندارم. ×باشه هیچی نگو میخوام بخوابم.🤫 منم رفتم بیرونو در اتاقو بستم. روی مبل دراز کشیدمو با گوشیم ور رفتم تا خوابم برد.😴 (از زبان مبینا) بعد از 2ساعت بیدار شدم. رفتم آشپزخونه تا ناهار درست کنم. امیر بیدار شد اومد آشپزخونه و دست به سینه تکیه داد به یخچالو گفت: حالت بهتره؟🤔 ×آره. +کمک نمیخوای؟ ×نع. اومد روی صندلی نشستو سرشو گذاشت روی میز بهش گفتم: قرص سر درد دارم میخوای؟🤨 +نه مرسی. گوشیش زنگ خورد نمیدونم کی بود ولی تا صفحه گوشیرو دید سیمکارتشو در آورد و شکست.📱
گفتم:چرا سیمکارتو شکوندی؟؟؟ +به خاطر تو❤️ ×دروغ نگو رو مخ خودته.میندازی گردن من. ناهارو آوردم و خوردیم😋 بعد از ناهار رفت بیرون. (از زبان امیر) سوار ماشین شدمو میخواستم تویه رستوران جنگلی یه میز بگیرم تا شب با مبینا بیایم. داشتم میرفتم که یه چیزی انگار جلوی ماشین بود.ماشینو نگه داشتمو پیاده شدم. رفتم جلو.یدفعه چندنفر ریختن سرمو تا میخوردم زدنم🤕 (از زبان مبینا) داشتم ظرفای ناهارو میشستم که یه پیام واسم اومد.📩 گوشیمو برداشتم: امیر جونت قشنگ شده بیا ببرش. یه عکسم واسم فرستاده بودن با یه لوکیشن
منم سریع حاضر شدمو رفتم به محل لوکیشن. ماشین امیرودیدم رفتم جلو دیدم امیر افتاده زمین خونی.😲 نبض دستشو گرفتم.هنوز نبضش میزد. زنگ زدم آمبولانس.🚐 اومدن و سوارش کردن منم نشستم پیشش. رسیدیم بیمارستان.بردنش اتاق عمل.نشستم روی صندلی و چشم به در اتاق عمل بود.یدفعه بچه ها اومدن. نفیسه نشست پیشمو گفت: چیشده؟ منم سرمو گذاشتم روی شونهاشو گریه کردم.تنها کاری که میتونستم بکنم.😭 (از زبان مهیار) مبینا داشت گریه میکرد که یهو از حال رفت پرستار هم اومد بردتش یه اتاقو بهش سرم زد. امیر و از اتاق عمل آوردن بیرون.مبینا زود اومد بیرونو گفت: امیر کو؟ گفتم: بردنش اتاق سمت راستی. اونم سریع رفت توی اتاق. (از زبان مبینا) دکتر بهم گفت که نباید زیاد حرف بزنه. منم نشستم پیششو نگاهش کردم چشاشو باز کرد و گفت: مبینا خیلی دوست دارم❤️ ×تو رو خدا حرف نزن🙏 +من که الان میمیرم فرقیم نمیکنه حرف بزنم یا نع. گریه هام شروع شد😭😭 +یه لحظه به حرفام خوب گوش بده.اونایی که منو گرفتن زدن از طرف تینا بودن سه تا مرد هیکلی با یه مرد لاغر.متوجه شدی؟ ×آره فهمیدم👍 بعد چشاشو بست.حالم خوب نبود یه جیغ بلندی زدم که کل دکترا و پرستارا اومدن تو. بچه ها اومدنو منو بردن بیرون. امیر دیگه پیشم نبود این از نظر بچه ها بود اما ازنظر خودم همیشه باهامه همه جا میبینمش.💔
بچه ها منو از اتاق آوردن بیرون و روی صندلیه بیمارستان نشوندن. داشتم گریه میکردم که دکتر از اتاق اومد بیرونوگفت: ضربان قلبش برگشته💓ولی فعلا توی کماست. خیلی خوشحال شدم انگار کل دنیا رو دادن بهم🙃 از اون روز تاحالا حدود یکسالو دوماه میگذره ولی امیر هنوز از کما بیرون نیومده. صبح ساعت11نیم از خواب پاشدم دستوصورتمو شستمو صبحونمو آماده کردم.داشتم صبحونه میخوردم که به گوشیم زنگ خورد🔔 برداشتم و جواب دادم: ×بله بفرمایید؟ _سلام خانم راد؟ ×سلام بله درسته بفرمایید؟ _مریضتون از کما اومده بیرون میتونید بیاید ببینیدش. ×ممنون که خبر دادید خدافظ. وااای باورم نمیشد🤩 سریع حاضر شدمو رفتم بیمارستان🏨 اتاق امیر و پیدا کردمو رفتم توش. چشاش باز بود.اشک از چشام میومد نمیدونستم اشک شوقه یا دلتنگی.😭 روی صندلیه کنار تختش نشستم. +سلام چطوری؟ ×سلام من خوبم تو چطوری؟حالت بهتره؟ +آره خوبم.بچه ها چیکار میکنن؟ ×هیچی نفیسه و مهیار که عقد کردن بعد بچه های دانشگاه رو شام دعوت کردن،کاوه و آوا هم تازگی شام عروسیشونو خوردیم🤵👰 +تینا چیشد؟ میخواستم یه چیز برگردم بهش بگم گفتم تازه از کما اومده بیرون بزار چیزی نگم. ×هیچی افتاده زندان. رفتم پیش دکترش گفت که مرخصه منم رفتم حسابداریو مرخصش کردم.
پارت ۷ هم بذار عالیییی بودن داستانات❤❤❤❤
تمومش نکن نویسندگیت حرف نداره😋😋
ممنون
چشم