سلام پارت جدید اومد
(از زبان مبینا) رفتم پایین.وقتی به آخرین پله رسیدم نشستمو گریه کردم که یه دفعه نفیسه اومد و گفت: ایما واس قبل شماله. ×مهیار نیومد؟ مهیار یهو اومد گفت:پاشید برسونمتون. رسیدیم خوابگاه تا صبح داشتم فکر میکردم. صبح که شد لباسامو پوشیدمو صبحونمو خوردم بچه ها اومدنو راه افتادیم سمت دانشگاه🏢 خوشحال بودم که امروز امیر نیست که یه وقت باهاش دعوا کنم. رفتیم توی دانشگاه. سمت کلاس رفتیم که یهو امیرو دیدم دست آوا رو کشیدمو گفتم: مگه قرار نبود این نیاد. آوا:شاید میخواد تورو ببینه☺️ ×نیومده منو ببینه اومده منو حرص بده. رفتیم سر کلاس بعد از کلاس رفتم کلاس بازیگری. استادمون بهم چندتا کتاب داد و گفت که بخونم. بعد از تموم شدن کلاس گشنم بود نزدیک موسسه یه رستوران بود.🍱 رفتم توشو روی صندلی نشستم غذا رو سفارش دادم. داشتم به در نگاه میکردم که یهو امیر اومد تو صورتمو اونور کردم. اومد روی یکی از صندلیا نشست انگار منتظر کسی بود. غذامو آوردن داشتم میخوردم که یهو
یهو تینا اومد توی رستوران و رفت همون میزی که امیر نشسته روی یکی از صندلیاش نشستو با هم حرف زدن. دیگع نمیتونستم تحملش کنم حساب کردمو اومدم بیرون💵 مهیار که داشت از اونجا رد میشد منو دید بوق زد منم رفتم پیششو بهش سلام کردمو گفتم: کار داشتی؟🤨 مهیار:گریه میکنی؟ ×نه خاک رفت توی چشم. اون هم توی رستورانو دید و فهمید. گفت:بیا بشین خودم میبرمت. از اون روز به بعد دوماهو خورده ای میگذره📅 من امیر و هنوز ندیدم. صبح با صدای گوشیم پاشودمو برداشتم گفتم: سلام بفرمایید؟
کاوه بود گفت: یه لوکیشن برات میفرستم زود بیا. منم بدون سوال کردن قبول کردم.👍 حاضر شدمو سوار ماشین شدمو رفتم به محلی که لوکیشن میگفت. دیدم همون رستورانیه که امیرو آخرین بار اونجا دیدم. رفتم توی رستوران همه بچه ها بودن از مهیار و کاوه و آوا و نفیسه گرفته تا تیناوامیر. به همه دست دادم به جز اون دوتا.😏 روی صندلیه روبه روی امیر نشستم. خیلی عصبانی بودم. برام یه پیام اومد✉️ نفیسه بود: اینجوری که تو عصبانی تا دقایق دیگر شاهد قش کردن امیر خواهیم بود نرو خب توی مخش الان عصابش غاتی میکنه.🤯 ×اون از منو تو خوشحال تره چون پیش عشقش نشسته داره بقیه رو حرص میده منم اصلا عصبانی نیستم. کاوه رفت که غذا سفارش بده منم رفتم دستشویی تا دستامو بشورم.🚿 امیر هم پشت سرم میومد. وقتی دستامو شستم اومدم دیدم امیر هنوز بیرون وایساده گفت: براچی اون سری غهر کردی؟🤔 ×اونسری غهر بودم فقط با دیدن یک صحنه کلا کات کردم. بعد پشت سرمم نگاه نکردمو اومدم روی صندلیم نشستم. امیر اومد و نشست. کاوه غذا رو آورد خوردیم بعد از غذا از بچه ها تشکر کردمو میخواستم برم موسسه که کاوه گفت: بشین کارتون دارم.😶 ×نع دیرم میشه. کاوه:بشین خودم میرسونمت. نشستم کاوه اومد حرف بزنه که تینا گفت:من میرم خدافظ. یه نگاه خیلی عصبانی به کاوه کردمو گفتم:😡 تو فقط بلدی به من گیر بدی؟؟؟ بعدش امیر هم دنبالش رفت.🏃♂ کاوه:شما دوتا چرا باهم کات کردید؟؟×مگه مهیار نگفته؟ کاوه:نه مگه باید میگفت. همه چیرو بهشون گفتم بعد از رستوران اومدم بیرو کاوه هم پشت سرم اومد.🚶♀ امیر یه دفعه اومد و گفت: کاوه تو برو تو خودم میبرمش. کاوه رفت.منم گفتم: من با تو جایی نمیام❌ +بشین گفتم. منم مجبور شدم بشینم.گفت:کلاست کجاس؟ ×جلوتره. خیلی زود رسیدیم.🚗 +تا اینجا میخواستی با کاوه بیای؟ چیزی نگفتمو پیاده شدم. گفت:منتظرتم زود بیا کارت دارم. قبول کردم.👍 کلاسم که تموم شد نشستم توی ماشینشو گفتم: زود بگو کار دارم. +پایین تر یه کافه ست بریم اونجا؟ ×نمیدونم فقط زود میخوام برگردما
اونم حرکت کرد و رسیدیم کافه.☕️ پیاده شدیمو رفتیم تو روی صندلی نشستمو گفتم: زود بگو. اون هم گفت: ببین مبینا.بین منو تینا هیچ علاقه ای وجود نداره اگه هم هست از طرف من نیست.الانم من تو رو دوست دارم نه تینا رو❤️ ×پس چرا فردای اونروزی که باهات غهر کردم تو با تینا توی رستوران بودید؟؟ +من منتظر دوستم بودم اما یه دفعه تینا اومد و سرجاش نشست منم بهش گفتم که این جای دوستمه اونم گفت که الان میرم. ×پس الان چرا رسوندیش؟🤨 +دیروز به من کلی اصرار کرد که برسونمش تا خونشون بعد کیفش جا موند الان هم کیفشو دادم👜.باور کردی؟؟ ×آره باور کردم اما اگه یه بار دیگه تو و تینا رو باهم ببینم بهت قول نمیدم که دوباره باور کنم😏 بعد از نوشیدن یه استکان قهوه☕️منو برد رسوند خونم🏘 ×نمیای تو؟ +نه کار دارم برمیگردم رستوران🍱 ×چرا؟؟🤨 +عینکمو جاگذاشتم. ×باشه.خدافظ👋 +خدافظ👋 رفتم خونه اومدم لباسلمو عوض کنم که گوشیم زنگ خورد.نفیسه بود: مبینا یه لحظه بیا جلوی در کارت دارم🚪 ×باشه الان میام. رفتم جلوی در گفتم:چی شده؟؟ نفیسه: آوا با کاوه دارن سر اینکه کاوه به تو گفته میرسونمت دعوا میکنن😣 ×وااای😱امیر داره میره رستوران الان میبینه اونا رو اونموقع هم من بدبخت میشم هم کاوه.میرم لباس بپوشم الان میام. سریع اومدم سوار ماشین مهیار شدیمو رفتیم رستوران🚗 رسیدیم.جلوی در رستوران بودن رفتم پیش آوا و گفتم: چیه واس خودت میبریو میدوزی مگه من مرض دارم با کاوه رابطه ای داشته باشم.😕 آوا=پس چرا میخواست برسونتت؟؟؟ ×چه ربطی داره.مهیار منو میرسونه آژانس منو میرسونه یعنی اینا همه به من علاقه دارن؟چرت نگو😠 یهو امیر و دیدم که اومد پیشمونو گفت: چی شده بچه ها؟؟؟ آوا هم همچیرو بهش گفت. امیر هم بدون اینکه چیزی بگه اومد جلوی کاوه و یه سیلی زد در گوشش. رفتم جلو و گفتم: امیر اینجوری که تو فکر میکنی نیس. +پس چه جوریه؟🤨 ×بیا بریم اونور بهت توضیح میدم. +من توضیح نمیخوام. رفت و سوار ماشینش شد.
(از زبان امیر) از آیینه ماشین نگاهش میکردم که دیدم دستشو گذاشت روی قلبشو یه دفعه افتاد.😮 دنده عقب رفتم.گذاشتمش توی ماشینو بردمش بیمارستان🏥بچه ها هم پشت سرمون میومدن. رسیدیم. داشتن میبردنش اتاق عمل.رفتم پیش دکتر شو گفتم: چرا میبریدش اتاق عمل؟چیشده مگه؟ دکتر: ایشون یه سکته قلبی خفیفی کرده به خاطر همین باید ببریمش اتاق عمل. تکیه دادم به دیوار بهد آروم آروم نشستم. تقصیر خودم بود. توی همون حال بودم که بیهوش شدم. وقتی بهوش اومدم مهیار و دیدم که بالای سرمه.پاشدمو گفتم: مبینا چیشد؟؟؟🤨 مهیار: از اتاق عمل آوردنش بیرون توی اتاق بغلیه نفیسه هم پیششه. رفتم اتاقش.نفیسه داشت گریه میکرد.گفتم: چیشده؟؟؟؟ بدون اینکه جوابمو بده رفت بیرون😶 روی صندلیه پیش تختش نشستم و دستشو گرفتم
دستشو گرفتمو گریه کردم.😭 (از زبان مبینا) یه صدایی می اومد. چشامو باز کردم امیر بود.تا منو دید گفت: خانم دکتر بهوش اومد👩⚕ دکتر هم اومد توی اتاقو گفت: حالش خوبه میتونید ببریدش. امیر رفتو مرخصم کرد بهش گفتم: باور کردی بین منو کاوه هیچی نیست؟ +درباره اینجور چیزا حرف نزن. سوار ماشین شدیم از بچه ها خدافظی کردیم و رفتیم سمت خونه امیر🏘 پیاده شدیمو رفتیم تو.امیر گفت: برو توی اتاق من استرلحت کن منم میرم یه چیزی بخرم بخوریم. رفتم اتاقشو لباسامو عوض کردم رو تختش دراز کشیدم که خوابم برد😴
با صدای امیر که میگفت: پاشووووووووو. بیدار شدم و گفتم: الان پامیشما. رفتیم آشپزخونه و غذا خوردیم بعد بهم گفت: چی شده حوصله نداری؟؟🤨 ×حالم یکم بده.🤒 +میخوای ببرمت دکتر؟؟؟ ×نه لازم نیست. بعد از غذا رفتمو روی مبل نشستمو گوشیمو گرفتم دستم اومد نشست روبه رومو گفت: مگه حالت بد نبود؟🤔 ×خب؟؟!! +برو بخواب دیگه. ×خوابم نمیبره. +برو بخواب دوباره حالت بد میشه ها. رفتمو روی تخت دراز کشیدم به گوشیم پیام اومد.📩تینا بود: تولدت مبارک. با خودم گفتم تینا نمیاد همینجوری به من بگه تولدت مبارک شاید امیر خواسته سوپرایز کنه این خواسته خراب کنه🤔 امیروصدا کردم. +جانم؟؟ ×تینا بهم پیام داده و تولدمو تبریک گفته. +اه میخواستم سوپرایزت کنما.😔 ×مرسی که به فکرمی😘 آماده شدیمو رفتیم یه رستوران که امیر بچه ها رو دعوت کرده بود. کیک هم خریده بود آورد و فوت کردم بعد از اینکه کیک رو خوردیم
از بچه ها خداحافظی کردیمو سوار ماشین امیر شدیم.امیر گفت: چشاتو ببند یه سوپرایز برات دارم.😏 چشامو بستم یه چیزی گذاشت روی دستام هرچی بود بزرگ بود گفتم: چشامو باز کنم؟؟ +باز کن👀..... چشامو باز کردم. +حدس بزن چیه؟ ×اانمیدونم سخته😣 +بگم.....؟؟؟ ×بگو. +نه دیگه باز کن خودت ببینی. باز کردم یه گیتار بود که روش اسم امیر و به انگلیسی نوشته بود.خیلی قشنگ بود.🎻 ازش تشکر کردم🙏 +بریم خونه من؟ ×نه منو بزار خونه خودم کار دارم. +باشه هر جور دوست داری. منو رسوند خونه ازش خدافظی کردمو رفتم تو👋
خیلی بیمارستان ت بیمارستان شد کح:|