داستانک اول:دیپر: کجا بودی؟ ویلی(من): بالای آبشار دیپر: بیل رو ندیدی؟ ویلی:بالای آبشار دیدمش. دیپر: خب الان کجاست؟ ویلی: از آبشار پرتش کردم پایین دیپر:😐😐😐
بیل: ببینم تو اصلا این همه فکر میکنی به چی فکر میکنی؟ ویلی: اممم، هیچی. مغز من همون لحظه: چشمم به جاروی کنار دیوار خورد و یاد اون زنه تو فیلم تام و جری افتادم که با جارو سعی میکرد جری رو بزنه افتادم، بعدش یادم امد بیل هم مثل موش م.و.ز.ی.ه و اینگونه بود که خودم رو در حال زدن بیل که هیکلش یه موش بود و سرش هم چهره ی خودش بود همراه با جارو تصور کردم. در همین لحظه متوجه شدم که افکارم رو بلند بلند گفتم و بیل دارد با نگاهی و.ح.ش.ت.ن.ا.ک من را مینگرد
داستانک سوم:الان من و کیل سه ساعته تو این تونل تاریک که اصلا معلوم نیست کدوم گ.و.ر.ی.ه گیر کردیم و هیچ خبری از دیپر و بقیه نداریم. کیل: ترسیدی؟ ویلی: ها؟، کی من؟، نه ویلی(تو ذهنش):شاید ولی فقط یکم. کیل:هه معلومه که داری دروغ میگی. ویلی: دروغ نمیگم کیل: اینم یه دروغ دیگه ویلی: نخیر. کیل: به هر حال من اصلا از هیچ چیزی نمیترسم. همون لحظه صدایی مثل صدای افتادن یه تیکه سنگ امد و کیل مانند گربه ای که روش سطل آب یخ ریخته باشند پرید ب.غ.ل بنده کیل: اون چی بود؟ ویلی: بله بله، میبینم که اصلا ابدا از هیچی نمیترسید.
داستانک چهارم:من و دیپر تازه از دست یه جادوگر ب.د.ج.ن.س فرار کردیم و داشتیم میرفتیم سمت کلبه. یه نگاه به دیپر انداختم و بعدش روم رو کردم اونطرف. ویلی:بازه. دیپر: چی؟ ویلی: زیپ شلوارت رو میگم، بازه. دیپر سرخ شد و یه نگاه به شلوارش کرد بعدش اخم کرد و گفت: شلوار من اصلا زیپ نداره ویلی: دقیقا
فقط از سر بیکاری نوشتم 😐☕
خیلی حسودیم میشه بهتون😢
من کل زندگیم رو گذاشتم پای درس و مدرسه و اینکه خانوادم بهم افتخار کنن و همیشه به حرفشون گوش میدم و از جمله نصیحت هاشون: تخیلات برای بچه هاست👎😐
من دوست ندارم چیزی باشم که اونا می خوان. من می خوام یه چیزی در مایه های شما ای همزاد عزیز و امثال شما باشم👍😐
به زور چند ساعت می خوابم و توی خواب هم دارم ریاضی حل می کنم و نمی تونم از این زندگی فرار کنم👎😐
ممنان که در غم هایم با تست های خلاقانه و سمی تان مرا خشنود می نمایید👍😐💗
لایک فراوان و خداحافظ 👍😐
تخیل جلوی پیشرفت آدم ها رو نمیگیره، اتفاقا برعکس، تخیل باعث پیشرفت میشه، من وقتی معلم میگه یه روش از خودتون در بیارین با استفاده از خلاقیت خودم یه روش اختراع میکنم و بیشتر اوقات درسته، وقتی می خوام سوالات رو یاد بگیرم از قدرت تصورم استفاده میکنم و یاد میگیرم
دیپر رو که میبینی چقدر باهوشه؟ اون هم تخیلیه، تخیل هیچپقت جلوی تو رو نمیگیره، تخیل یه دریچه به یه دنیا، به یه کهکشان بی پایانه، اگه بتونی تخیل و ناخودآگاهت رو با واقعیت پیوند بدی مطمئنن خیلی راحت تر به هدفت میرسی
هیچ چیزی جلوی پیشرفت تو رو نمیگیره فقط تو باید یاد بگیری ازش در راه پیشرفت کردن استفاده کنی
من درسم همیشه خوب بوده و شاکرد اول بودم و هیچوقت از تخیلم دوری نکردم
مامان بابات فکر میکنن تخیل جلوی پیشرفت تو رو میگیره و تو باید بهشون ثابت کنی دارن اشتباه میکنن
خانوادم از بچگی بهم میگفتن اینقدر انیمیشن نبین برو سراغ درست، من همیشه نمراتم بالا بوده و همراهش انیمیشن میدیدم و لحظه ای از تخیل دست بر نمیداشتم، و بهشون توضیح دادم که دلیل پیشرفت من تو درسام تخیلمه و دلیل تخیلم انیمیشن دیدنمه
به قول انیشتین:تخیل همه چیزه👍🙂
دقیقا:)
چندین بار گفتم ولی اثر نداشت. چون فکر می کنن منی که همیشه می خندم از دنیا هیچ خبری ندارم ولی نمی دونن من دنیای واقعی رو اول توی دنیای تخیلاتم می سازم. یه جورایی مثل ماشین شبیه سازی
اگه تخیلاتم نبود من از ریاضی هیچی نمی فهمیدم✌️😎
میگم همزادیم نگو نه😐☕❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
عیبی نداره من هم همینطوری بودم اولش حرفم رو قبول نمیکردن، یکم که زمان بگذره درک میکنن، شایدم زمان زیادی بخواد ولی آخرش درک میکنن
فعلا در این باره باهاشون صحبت نکن، بزار یکم بگذره
اونقدر از تو به دوستام گفتم هر وقت منو می بینن میگن: از همزادت چه خبر؟
من در ظاهر:🙂
ذهنم:همزااد عسلیییی💜💜💜💜💜
انگار باید تو اتاقم قرنطینه بشم چون اگه یکی رو پیدا کنم اونقدر حرف می زنم که نقشه خراب میشه
دقیقا . زمان همه چیز رو درست می کنه.
و اینکه مجبورن چون من استاد بازی با افکار هستم
اگه میدیمت اونقدر محکم ب.غ.ل.ت میکردم که بگی «ولم کن ر.و.ا
.ن.ی خ.ف.ه شدم»😐🤝❤️❤️❤️
واقعا چی میشد همدیگه رو ببینیم؟
منم هم بغلت می کردم و بعد می رفتیم کل شهر رو با هم می گشتیم البته بعد اینکه منی که به احتمال زیاد از هوش رفتم بیدار شدم😐❤️
خدایا این افکار رنگی چیست در ذهن من؟
این افکار رنگی عادی و طبیعیه، هرچند که میدونم از شنیدن کلمه عادی م.ت.ن.ف.ر.ی😐☕
از کجا فهمیدی از کلمه عادی بدم میاد؟
به همزاد بودنمون ایمان آوردم👍😐
الان اینو گفتی من تا یه هفته به غیر عادی ترین و د.ی.و.ا.ن.ه وار ترین شکل ممکن رفتار خواهم کرد(وای به حال یکی از همکلاسی هام که بیشتر با اون وقت می گذرونم 😐)
دلیل اینکه من سمم این است که بهم گفتن تو اصلا سم نیستی و طنز پرداز خوبی نیستی منم از اون روز به بعد...خب دیگه صددرصد به توان بینهایت همزادیم😐🤝☕❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
الان مامانم گفت تو چرا اینطوری رفتار می کنی منم خندیدم اومدم تو اتاقم و همچنان دارم می خندم 😑
خدا رو چه دیدی شاید این دو همزاد غیر عادی یه روزی همدیگه رو دیدن👍🙂💗💗💗💗💗💗💗💗
هیممم، شاید:)
خدافیظ همزاد عسلی 🙂💗
برا چی خداحافظ؟، می خوای از تستچی بری مگه؟ یا میگی خداحافظ تا بحث تمام بشه؟😐☕
از تستچی که نمیرم ولی میرم درس بخونم تا فردا تو مدرسه بدبخت نشم👎😐
بش برو همزادم😐☕
عاجی بصی عالی بید دارم ج.ر میخورم از خندهههه🗿😂😂😂💕💕
اصن عالی😐☕
میگم آیا میدانستی ویل INFP بید و منه بدبخت هم همتایپشم😐☕
و صد البته بیل و لوسیفر و الستور و گوجو و دازای که همه ENTP ین😐☕
حالا فهمیدم چرا اینقدر ش.ی.پ بیل و ویل رو دوست داشتی😐☕
چون شیپش به تایپه من میخورد😐🐐
ولی جالبه بدونی ENTP INFP ینی یه موجوده ک.ر.ه. بز با یه شخصیت کیوت ولی سرد با غریبه ها😐☕
عه فرزندم آمیتی با منم همتایپی😐🥤
بله😐😂
اصن ENTP تایپ گودرتمندیه
دقیقاااا
نههههههه
ب کدامین گناههههههه
نمددددد
ویل چقدر منه ،من چقدر ویلم😐🍵
راستی فرزندم دیپی تایپ شخصیتت چیست؟
اولا ویل اشتباهه، ویلی درسته دوما تیپ شخصیتیم intp(همتایپ دیپر😐☕)سوما دیگه حرفی برای گفتن ندارم😐☕
بسی عالیه😐🍵
عزیزم همزاد نیستیم شایدم هستیم ولی فقط تا حدودی، فرق تیپ شخصیتی من با تو اینکه من شهودی هستم ولی تو حسی😐☕
باز تایپ رو نوشتم تیپ-_-💔
فرزندم تیپ شخصیتی من تعغیر کرده بید شدمinfp😐🍵
اممم دیپری اشتباه گفتی تو منطقی هستی اون احساسی😐
داستان های یک ذهن مریض🤣🤣🤣
حالا مال تو خوبه من همش +۱۸ میپرونه🤣🤣🤣🤣
مال من ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰+ است اما متاسفانه تستچی جاش نیست 😐☕
😂😂😂
واقعا خلاقیت خوبی داری🤾💕
تنکس:)❤️
عالی و ج. رررررر کننده 😐☕👍🏻
ممنان😐☕
*وی با خوندن این تست چ.ا.ق.و را به زیبایی در دلش فرو می برد 😐 *
دیگه شب اصن خوابم نمیبره 😐
حالا حس و حال من رو تصور کن که بیست و چهار ساعته مغزم برام از این داستانکا میسازه😐☕
ذهن م.ر.ی.ض خودمو داری 😐