+ آخرین برگه رو برای امروز هم چاپ کردم ..... وسیله هامو برداشتم و رفتم تو کلاس .... میشه از نگاهشون فهمید چه حسی دارن ..... من معلم بودم بعد مدت ها تلاش تونستم که به آرزوم برسم و حالا اینجا بودم جایی که براش تلاش کردم .... با خنده برگه های امتحانی پایان سال رو دادم دست بچه ها و بهشون امید دادم .... رفتم و آروم روی صندلی خودم نشستم و کتابی که تازه شروع کردم به خوندش رو باز کردم .... بعضی وقتا به بچه ها نگاه میکردم ...
نیم ساعت وقت امتحان تموم و برگه هارو آوردن....بوی بهار رو میشد که توی آسمون پخش شده رو حس کرد .... زنگ مدرسه هم خورد و وسیله هاشونو جمع کردن و رفتن ..... حالا نوبت من بود .... رفتم تو پارک و کیفم و گذاشتم روی چمن ها و برگه هارو تصیح کردم ..... در آخر خوشحال از نمره ای که بچه ها گرفتن همه رو جمع کردم و دوباره تو کیفم گذاشتم و بلند شدم تا برم ..... ولی
یه تاب خالی دیدم آروم آروم نزدیک تاب شدم و وقتی کسی نبود سوار تاب شدن و با آخرین سرعت بازی میکردم.......من یه معلم بودم یه معلم دیوونه ( قطعا من در آینده هر چی بشم باید تا وقتی که بتونم تاب بازی کنم و هیچ راهی نداره من از تاب دست بکشم 😂🥺 )
خو دیگه خودتون و ادامه تخیلتون 😄🕸
فالویی بفالو
حتما