سلام من کیم ا/ت هستم 20سالم عاشق دنس و کیپاپم امروز از کمپانی میرم جنگل
بعد رسیدن با مین سو رفتیو توی چادر (مین سو تنها دوستم و بهترین ادمی که میشناسم) تقریبا موقع شام شده بود لبالسامونو پوشیدیم رفتیم پیشه بقیه شام و خوردیمو با مین سو رفتیم جلوی یه دری که ورود ممنوع بود ا/ت : چرا ممنوع مینی مین سو یا همون مینی :ببخشید اااامن فیلسوف نیستم چه میدونم!!!!! بیا از اون نگهبانه پرسیم ا/ت :باشه هه چه ته
از مرده پرسیدیمو گفت :یه داستان خیلی قدیمیه مینی به مرده گفت :خو بگو دیگه مرده :نه نمیخوام بعد یه عالمه چونه و فک زدن راضیش کردیم (مرده : =) ا/ت:+)و (مین سو :_) = داستان برمیگرده به صد سال پیش دوتا ازشکارچیان سرسخت رفتن برای شکار گلهی گرگهای سیاه که سردستشونگرگ سفید بود اونا رفتنو گله رو پیدا کردن 16 تا گرگ سیاهو یه گرگ سفید بودنو اونا 10از گرگ ها سیاهو کشتن اون 7تا فرار کردن بعداز یه چندروزی اونا برگشتن بعد خوشامد گویی واینا قرار شد تا سه روزه دیگه یه جشن موفففففصل برای اونا بگیرن برای تشکر دوروز از اومدن اونا گذشته بود و روز سوم که شبش جشن بود یه اتفاقی اوفتاد ........
لایک و کامنت و فالووووو یادت نره !!!!!!!!!!!
عالییییییییییی
عالیییییی💕⛓️
نخونده میگم ترسناک نکنش چون امروز مثل سگ ترسیدم
جالب بود 😊👏👏
فالویی فالوم کن
با این که پارت اول بود ولی بسیار عالی بود 👌
پارت بعد موخوااااااااامممممم
میگم چرا شخصی شد
وممنون😊