سلام سلام اینم پارت چهار
رفتیم توی ویلا و رفتیم رو مبل نشستیم گفتم:حالا توضیح بده. +تینا قبل اینکه با توغهر کنه بهم گفت که تو ازم خوشت نمیاد و همش ازم بد میگی.☹️ اومدم بپرم وسط حرفش که گفت: صبر کن بگم.اون روز که باهام دوست شدی فهمیدم خالی میبنده.دیگه باهاش حرف نزدم.اما شمارش هنوز توی گوشیم بود.همین😊 ×الان باید باور کنم؟؟ +باور کن به خدا راستشو گفتم. ×باش باور میکنم اما گوشیتو بده کار دارمش.😁 اون هم داد منم شماره تینا رو حذف کردم.بعد با هم آشتی کردیم❤️
امیر هم به خاطر آشتیمون به بچه ها شام داد.😋 صبح زودتر از همه بیدار شدمو یه صبحونه عالی درست کردم.میزو چیدمو بچه ها رو بیدار کردم.🍳 نشستیم روی صندلی و صبحونه رو خوردیم.🥚 بچه ها تشکر کردنو گفتن:کدبانو شدیا👩🍳 ×امروز گفتم روزه آخره خودمو نشون بدم.😂😂 امیر هم هی اصرار داشت که امشب شام بچه های دانشگاه رو دعوت کنیم ویلای خودمون. گفتم:چرا؟؟؟؟؟؟ +خب نکنیم.☹️ ×باشه حالا غهر نکن. بعد امیر و کاوه و مهیار باهم رفتن بیرون آشپزخونه و پچ پچ کردن
(از زبان امیر) بچه ها رو صدا کردمو رفتیم جلوی در آشپز خونه و بهشون گفتم: امروز تولد مبیناست میخوام سوپرایزش کنم میاید باهم بریم براش کیک و کادو بخرم؟؟؟🎂🎁 مهیار:میگم به جای من نفیسه یا آوا بیان؟ +آره خوبه مهیار نفیسه رو صدا کرد و اومد. همه چیرو به نفیسه گفتمو اون قبول کرد باهامون بیاد. (از زبان مبینا) بعد از پچ پچ کردن اومدنو امیر گفت: ما میریم واسه شب چیزمیز بگیریم.🛍 نفیسه هم داش میرفت گفتم: تو کجا؟؟؟؟ نفیسه:منم میرم اینا که نمیدونن چی بخرن. نفیسه و کاوه و امیر رفتن. منوآوا و مهیار موندیم و شامو درست کردیم.مهیار که فقط میخورد.😋 ×زنگ بزن بهشون بگو نوشابه هم بخرن.بسه انقدر خوردی.تموم شد.😠 مهیار:باشه میگم
مهیار زنگ زد به امیر. منم سالادالویه رو درست کردم.آوا هم داشت مرغ درست میکرد.🥘 به مهیار گفتم: بهش بگو نون ساندویچی هم بخره🥖 همه چی آماده بود. وسایلا رو روی میز آشپزخونه چیدیم. صدای در اومد امیرینا بودن. (از زبان امیر) داشتیم میومدیم تو که مبینا با عصبانیت اومد گفت: کجا بودید؟رفته بودید یه نوشابه و نون ساندویچی بگیریدا🥖🍺 +بابا گرفتیم اونارو بعد رفتیم یه دور زدیم بعدش بچه ها رو دعوت کردیم. دست از سرمون برداشتو رفت توی پذیرایی.🛋 منم کیک رو بردم گذاشتم توی یخچال🎂🎂 به کاوه هم گفتم که کادو رو بزاره توی اتاقو به آوا بگه که کادوش کنه🎁 (از زبان مبینا) داشتم میز و وسایلو رو پاک میکردم🖼که امیر اومد و گفت: کمک نمیخوای؟؟؟ ×نمیخواد زحمت بکشی.برید لباساتونو بپوشید الان بچه ها میان.👕👚 +چشم. صدای در اومد.🚪 کاوه درو باز کرد.بچه ها بودن بهشون سلام کردیم. دست همشون کادو بود روی مبل نشستیم بعد پرسیدم: چرا کادو آوردید؟ گفتن:بعد از غذا میفهمی.
شامو آوررمو خوردیم به کمک بچه ها ظرفارو جمع کردیمو شستیم.🙃 آوا صدام کردوگفت:بیا بریم بیرون کارت دارم. همراهش رفتم همش چیزای چرتوپرت میگفت بهش گفتم:بیابریم تو.🚪 گفت:نه کارت دارم. به گوشیش پیام اومد بعد گفت:باشه بیا بریم تو. رفتیم ویلا.🏠در باز بود و برقا خاموش. رفتیم تو یدفعه برقا روشن شد.💡 امیر گفت:تولدت مبارک🎉🎊🎈 خیلی هیجان زده بودم.روی مبل نشستم بچه ها گفتن یه آرزو کن بعد شمعا رو فوت کن.🎂 منم آرزو کردم بعد شمعا رو فوت کردم همه دست میزدن👏👏 نفیسه اومد و کیک رو تقسیم کرد. بعد از خوردن کیک قرار شد کادوها رو باز کنم. امیر گفت:کادوی منو آخرش باز کن🎁 قبول کردم. همه کادوها رو باز کردمو بلخره رسیدم به کادوی امیر که خیلی بزرگتر بود. بازش کردم. واااااای😱 اون برام یه گردنبند کپیه گردنبند خودش با یه هدفون و هودی گرفته بود. از خوشحالی یدفعه بغلش کرد
همه یکی یکی رفتن ویلا خودشون. نمیدونستم با این همه کادو چی کنم بزور کردمشون توی ساکم.🎁 رفتم روی تخت خوابیدم.🛌 صبح شد.همه بیدار بودن. در اتاقو باز کردم امیر از بغل اتاق رد شد هودیشو پوشونده بود. منم زود هودیمو پوشوندم رفتم پایین پیش بچه ها و صبحونه خوردم🍳🍞 کاوه گفت=خوب باهم ست کردیدا.👌 ×آره دیگه.😉 بعد از صبحونه ساکامونو برداشتیمو سوار اتوبوس شدیم. امیر توی اتوبوس خوابش برد.😴 منم دستمال رو لول کردم میبردم توی بینیش اذیتش میکردم.🙃 اون هم هی اطسه میکرد.🤧 آخرش پاشد گفت: ا کیه هی اذیت میکنه؟؟؟😡 همه گفتن ما نیستیم.🤷♀🤷♂ روبه من کرد گفت: مبینا تویی؟ ×ا ا آره من بودم.😔 بعد سرمو انداختم پایین.گفت: باشه حالا نمیخواد ناراحت بشی.☺️ دیگه خوابش نبرد.تا تهران حرف زدیم. رسیدیم تهران از اتوبوس پیاده شدیم. بهش گفتم: حالا که ترمت تموم شده دیگع نمیای دانشگاه؟خوابگاه چی؟کجا میخوابی؟🤨 +اولا دانشگاه میامو بهتون سر میزنم.دوما خوابگاه هم نمیتونم برم یه خونه گرفتم.🏘 ×تو الان باید به من بگی خونه گرفتی؟😠😠 +بخدا یادم رفت بگم😕 رفتیمو ماشینشو از پارکینگ برداشتیم🚗منو رسوند تا خوابگاه ازش خداحافظی کردمو گفتم: رسیدی حتما زنگ بزن📞 گفت باشه. چند ساعتی گذشت و امیر هنوز زنگ نزده بود.خیلی نگرانش بودم.😞 بهش زنگ زدم یه خانومی برداشت.گفت
گفت:بفرمایید؟ گفتم: ببخشید من به امیر زنگ زدم. _من پرستار هستم.ایشون تصادف کردن. یهو انگار زیر پام خالی شد.تکیه دادم به دیوار و نشستم😦 (از زبان نفیسه) داشتم درس میخوندم که یه دفعه مبینا تکیه داد به دیوارو نشست هر چی هم بهش میگفتم چی شده جوابی نمیداد. گوشیرو برداشتمو گفتم: میشه دوباره جمله ای کا گفتیدو تکرار کنید؟؟🙏 _گفتم که آقایی که این شمارشونه در بیمارستان هستند. سریع گوشیرو قطع کردمو با مبینا رفتیم بیمارستان.🏥 حالش خوب نبود پرستار بهش آرامبخش زد اونم خوابش برد. منتظر بودم که کاوه و آوا بیان که اومدن گفتن: امیر کوش؟ گفتم:نمیدونم مهیار رفته ببینه کجاست. مهیار اومد گفت: حالش خوبه فقط دستش شکسته
یدفعه مبینا از اتاق اومد بیرونو گفت: امیر کجاس؟؟؟ مهیار:توی اتاق شماره56. (از زبان مبینا) رفتم توی اتاقش. روی صندلی نشستمو بهش نگاه کردم تا چشاشو باز کنه.👀 چشاشو باز کرد.دکتر و صدا کردمو گفتم: بهوش اومد. دکتر اومد و گفت: حالش خوبه میتونید ببریتش.👩⚕ امیر گفت: چیشده چرا اینجایید؟؟؟؟؟ گفتم: اومد ببینمت. مهیار رفت و امیر و مرخص کرد و رفتیم سوار ماشین شدیم🚘 به مهیار گفتم: بریم خونه امیر. امیر هم هی به مهیار میگفت خونه من نریم. رسیدیم.رفتیم توی خونه.وااای عکسامو پاره کرده بود و ریخته بود زمین.بدون توجه به چیزی گفتم: مهیار من پایین منتظرم زود بیاید. (از زبان امیر) به مهیار گفتم: الاغ مگه من نمیگم نریم خونه من نمیفهمی واقعا.😡 آوا:آخه تو چرا این کارو کردی؟ +برای قبل اردویه. اعصابم خورد بود خیلی خورد از خودم خسته شده بودم
سلوم😐
ممنون از خواننده هایی که نظر نمیدن
اگه نظر ها زیاد نباشه ادامه نمیدم
خیلی عالی بود واقعاقشن
گ مینویسی فقط قیافه ی شخصیت هارو بگو لطفا و ماشین امیر چیه لطفا بگو 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😚😙😙😚😙😚😙
ممنون والا قیاقه ها بازیگر های ایرانی هست و اینکه ماشین امیر الان از نظر من هیوندا هست