سلام سلام من دوباره اومدم لطفا نظر بدید تا من سر حال بشم و ممنون که داستان منو میخونید ایشاله این داستان زیبایی براتون باشه😘
منم چن دقیقه بعد رفتم توی کلاس که تابلو نشه.🤫 بعد از کلاس به امیر گفتم: بهت پیام میدم لطفا جواب بده. قبول کرد.رفتیم خوابگاه🏫تا رسیدم گوشیمو گرفتم دستمو بهش پیام دادم: سلام نمیخواستم اونجوری بشه😔 +سلام تقصیر خودم بود نباید کرم میریختم. ×باش پس بای👋 +بای👋 اونشب خیلی ناراحت بودم
فکر میکردم بزرگترین گناه رو کردم. روی تخت دراز کشیدمو خوابم برد🛏😴 صبح شد☀️ پاشدمو به ساعت نگاه کردم⏰ وای ساعت10بود.سریع حاضر شدمو رفتم دانشگاه.🏢 کلاسو پیدا کردمو در زدم رفتم داخل🚪 استاد اجازه داد بشینم. بچه ها گفتن: ظهر بخیر و خندیدن😂😂😂 منم بی اهمیت بهشون روی صندلیم نشستم و با عصبانیت به تینا و نفیسه نگاه کردم😡 تینا=چیه اون جوری نگاه میکنی؟😒 گفتم=چرا منو بیدار نکردید؟😡 نفیسه=300بار صدات کردیم بیدار نشدی. منم کتابامو از توی کیفم در آوردم📚 امیر بهم سلام کرد و منم جواب سلامشو دادم🙂
استاد داشت پایه تخته یکم چیز میز مینوشتو سرش گرم بود.😜 منم گوشیمو از توی کیفم در آوردمو به امیر پیام دادم: به حرفای اون روزت فکر کردم🧐 +خب چی؟؟؟ ×من میگم یه مدتی باهم دوست باشیم تا باهم آشناشیم.نظرت چیه؟؟🤨 +موافقم👍👍 منم به خاطر اینکه استاد نبینه گوشیمو خاموش کردمو انداختم توی کیفم😉 بعد از کلاس امیر بهم گفت: بیا میخوام ببرمت یه جایی😏 من قبول کردمو همراهش رفتم.🚶♀🚶♂ منو برد به یه پارک که کل تهران زیر پامون بود🤩 گفتم:منو واس چی آوردی اینجا🤨 گفت:آوردمت با هم حرف بزنیم. ×چه حرفی؟🤔 +بیا بشین بهت میگم. منم رفتمو روی صندلی نشستم.
روی صندلی نشستمو بهش نگاه کردم تا یه چیزی بگه. گفت:تو منو دوست داری؟؟❤️ گفتم: این چه حرفیه اگه دوست نداشتم که اینجا نبودم. بعد از کلی حرف زدن رفتیم یه رستوران خیلی باکلاسو بزرگ🍱 بهم گفت: چی میخوری؟ ×هرچی خودت میخوری. بعد یه غذا سفارش داد و بهم گفت: چن سالته؟🤨 ×20. توچی؟ +من22سالمه. ×پس چرا هنوز میای دانشگاه؟ +چون قبلا از دانشگاه خوشم نمیومد اما فهمیدم که باید برم دانشگاه و اومدم. غذا رو آوردن🌮🌮 امیر گفت:بخور. ×چشم. بعد از غذا گوشیم زنگ خورد🔔برداشتم گفتم بفرمایید؟؟مدیر خوابگاه بود.گفت: مبینا خانم دوست نداری بیای خوابگاه؟ ×الان میام.😒 امیر هم گفت که خودم میرسونمت🚘 قبول کردمو تا در خوابگاه منو رسوند. ازش خداحافظی کردو رفتم داخل خوابگاه.🏫 به خانم مدیر گفتم که اومدم. بعد رفتم توی اتاق. لباسامو عوض کردم بعد نفیسه گفت: بعضیا با یکی دعوا میکنن فرداش با هم میرن رستوران. همه خندیدن🤣🤣 گفتم:ههه مسخرها.😒 تینا گفت: با کی هم رفته رستوران یکی عین خودش دیوونه🤪 گفتم: مراقب حرف زدنت باشا😠
گفت:نباشم چی میشه؟🤨 کلی بهم بدوبیرا گفتیمو بعد غهر کردیم. روی تختم دراز کشیدمو خوابیدم😴 صبح بیدارشدم لباسامو پوشیدم صبحونمو خوردمو بدون نفیسه و سارا رفتم دانشگاه🚶♀ وقتی رسیدم بچه های دانشگاه گفتن: پس دوستات کوشن🤔 گفتم:نمیدونم🤷♀ رفتم توی کلاس.همه فهمیدن که باهاشون غهر کردم. نشستم روی صندلیمو به امیر سلام کردم. اون هم سلام کردو گفت: چی شده چرا با بچه ها نیومدی؟🤨 گفتم:تینا به منو تو گفت دیوونه منم باهاش غهر کردم💔 +حرفای بقیه رو جدی نگیر حرف زیاد میزنن😉 من توی کلاس به جز نفیسه و تیناوامیر دوست دیگه ای نداشتم همشون دوستای تینا بودن☹️ مطمئن بودم که امروز فراره تیکه بارون بشم😣 نفیسه و تینا اومدن. نفیسه نشستوبهم گفت: من با توام رفیق👭 ازش تشکر کردمو رومو طرفه تخته کردم که
که یهو استاد اومد تو همه سلام دادیمو نشستیم. بعد از کلاس امیر گفت: من میرم ماشینو بردارم منتظرتون هستم.🚘 منم دست نفیسه رو گرفتمو با خودم بردم.🚶♀🚶♀ داشتیم از خیابون رد میشدیم که یه ماشین زد بهمو از حال رفتم. وقتی چشامو باز کردم صورت نفیسه و امیر و چندتا از بچه های دانشگاه رو دیدم که میگفتن: بلخره پاشدی؟😁 امیر گفت: خیلی نگرانت بودم. گفتم:چی شده؟؟🤨 نفیسه=داشتیم از خیابون رد میشدیم که ماشین زد بهت.🚙 ×تو که چیزیت نشد؟ گفت: نه من خوبم فقط پام یکم درد میکنه👣
از بیمارستان مرخص شدمو رفتیم بیرون بیمارستان تا امیر ماشینو بیاره🚘 نفیسه گفت:یه نفر هی زنگ میزد به گوشیت. ×کی بود؟ نفیسه=نمیدونم 🤷♀ناشناس بود👤 گفتم:فراموشش کن. ×همه فهمیدن من اومدم بیمارستان؟🏥 نفیسه=آره بابا زهرا خانم استوری گرفت ازت گذاشت توی گروه کلاس.کم کم نصف کلاس فهمیدن🤣 امیر صدامون زدوگفت: بیاید بشینید توی ماشین. رفتیمو توی ماشین نشستیم و امیر مارو تا خوابگاه رسوند. #چند هفته بعد📆
#چند هفته بعد ما الان ترم قبلیمونو تموم کردیم و از طرف دانشگاه قراره بریم شمال🤩 خیلی خوشحالمو هنوز با تینا قهرم🙃 فردا روز اردویه.همه وسایلا رو جمع کردیمو قراره با نفیسه و امیر و مهیار بریم خوراکی بخریم.🛒 مهیار دوست صمیمیه امیره👬 صدای زنگ گوشیم اومد🔔امیر بود. .وشیرو برداشتمو جواب دادم: سلام بفرمایید🙂 +سلام آماده شید بیاید بیرون تا بریم فروشگاه.🏪 ما هم آماده شدیمو جلوی در خوابگاه وایسادیم......
به نظرم اینکه همیشه یه پاس تو بیمارستانه باغث شده غیر واقعی باشه داستانت ولی در کل خوب
موافقم با این نظرت😐