سلام من هستی هستم و اومدم با یه داستان امیدوارم خوشتون بیاد و لطفا کامنت بزارید😊
اسم من مبیناست من ۲۰ سالمه دوتا دوست هم دارم نفیسه و تینا ما تو ساوه زندگی میکنیم اما به خاطر دانشگامون به تهران اومدیم رشتمونم گرافیکه من علاقه ی زیادی به بازیگری داریم❤️ بازیگر شدن یکی از آروزو هامه🤤 فردا اولین روزی که میخوایم بریم دانشگاه🧐 من استرس دارم😖 اما بچه ها عین خیالشون نیست والان عین چی خوابیدن😴 بلند شدمو به طرف حیاط خوابگاه حرکت کردم🚶♀ دیدم که مدیر خوابگاه داره به سمت اتاقمون میره😲 خودمو زود رسوندم به اتاق و روی تخت دراز کشیدم وقتی اومدن دیدن همه خوابن رفتن بیرون
صبح اول از همه بیدار شدم بچه ها رو هم بیدار کردم به سمت غذا خوری🥪 خوابگاه رفتیم بعد از خوردن غذا آماده شدیم سوار اسنپ شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم وقتی رسیدیم رفتیمو کلاسارو پیدا کردیم هنوز استاد نیومده بود سرم درد میکرد رفتم دستشویی تا آبی به دست و صورتم بزنم وقتی برگشتم یهو نمیدونم چیشد که باکله اومدم زمین وقتی چشامو باز کردم دیدم بیمارستانم به مردی که بالا سرم بود نگاه کردم ببخشید شما؟ گفت من استادتم👨🏫 اسمم امیره اسمه تو چیه؟گفتم مبینا.👩🎓 من برای چی اینجام تو همین لحظه در باز شد دکتر اومد تو گفت حالت بهتره عزیزم؟ ممنون بهترم دکتر گفت باشه سرمت که تموم شد مرخصی تشکری کردم🙏 بعد از اینکه سرمم تموم شد به سمت حیاط بیمارستان رفتیم 🏥 استاد:بیا بریم. ×نه ممنون. +بیا سوار شو. منم سوار شدم تا خود دانشگاه یه بند حرف زد.خداروشکر رسیدیم دانشگاه خاستم پیاده شم که گفت:بشین. منم نشستم بعد از نیم ساعت اومد و سوار ماشین شد گفت: از دانشگاه واست مرخصی گرفتم.📃 ×براچی این کارو کردی؟ +دکترت گفته باید استراحت کنی.👩⚕ ×دکترم غلت کرده. باتعجب بهم نگاه میکرد😳 ماشینو روشن کردو منو برد به یه رستوران🍱 گفت:پیاده شو بریم یه چیزی بخوریم. ×میل ندارم.😒 +باشه نیا. بعد در ماشینو قفل کردو رفت.گفتم:چرا درو قفل میکنی؟؟😡 اهمیتی نداد و رفت.بعد از چن دقیقه اومد تا در ماشینو باز کرد......
تا در و بازکرد از ماشین پیاده شدمو رفتم.🚶♀ +کجا میری؟صبر کن. منم اهمیتی ندادمو به راهم ادامه دادم. با ماشین اومد دنبالمو هی بوق میزد🔈 برگشتمو بهش گفتم:آقا مزاحم نشو. دیدم چند نفر ریختن سرشو زدنش😂 رفتم جلو گفتم: نزنینش نزنینش استادمه👨🏫 اونا هم معذرت خواهی کردنو رفتن🙏 امیر هم پاشودو لباساشو تکوند. ×چیکارم داری؟ +بشین توی ماشین بهت میگم.🚘 رفتمو توی ماشینش نشستمو گفتم:خب بگو. گفت:غذاتو بخور میگم.🍗 ×نمیخورم. +تا نخوری بهت نمیگم😏 منم غذا رو خوردمو گفتم:دوست داری بگی؟؟؟ +آره فقط بزار بریم یه جای درست. گفتم:همینجا خوبه👌 گفت
گفت:ببین مبینا...حرفشو قطع کردمو گفتم:خانم.مبینا خانم. +ببین مبیناخانم من به شما خیلی علاقه دارم😍 ×چی؟دفعه آخرت باشه دنبالم میای دانشگاهم دیگه نمیام😡 ما عصبانیت از ماشین پیاده شدم. (از زبان امیر) نمی خواستم ناراحتش کنم ولی فکر کنم گندزدم بد جوری هم گند زدم🤦♂ (از زبان مبینا) حالم بد بود کنار خیابون وایساده بودم تا تاکسی بگرم که یهو حالم بد شد.😶 چشامو بازکردم دیدم توی آمبولانسم🚑 پاشودمو اینور اونورو نگاه کردم.دیدم امیر هم اینجاست. بهم گفت:حالت خوبه؟ جوابی بهش ندادمو گفتم:کجا میریم؟ +به نظرت آمبولانس کجا میره بعد خندید😂😂 منم به طور مسخره آمیزی بهش خندیدم😒 به راننده گفتم:میشه ماشینو نگه دارید؟من حالم خوبه...
#پارت5 من حالم خوبه.بعد آمبولانس نگه داشتو از آمبولانس پیاده شدمو کیفمو از امیر گرفتم و رفتم داشت پشت سرم میومد. بهش گفتم:حالم بد شده کم حافظه که نشدم یادمه چن دقیقه پیش بهت چی گفتم.😠 اون هم سرشو به نشانه تایید تکون دادو رفت دنبال ماشینش.🚶♂ باخودم گفتم خیلی باهاش بد حرف زدم. برگشتمو صداش کردم: میشه وایسی!لطفا وایسا! دیدم توجهی نمیکنه گفتم:امیر وایسا🗣 برگشت گفت: چیزه دیگعی مونده که بگی؟ گفتم:ببخشید😔🙏 گفت:بابته؟؟!! ×بابته اون حرفی که بهت زدم. +میبخشمت فقط یه شرط داره😏 ×چی؟ +باید راجبه حرفام فکر کنی. قبول کردمو شمارشو توی گوشیم سیو کردم بعد ازش خداحافظی کردمو رفتم سمت خوابگاه👋
وقتی رسیدم خوابگاه خیلی عصبانی رفتم پیش نفیسه و تینا گفتم: چرا منو بردن بیمارستان نیومدید تینا=آروم😒 نفیسه=آخه استاد سر کلاس بود. گفتم:چی؟ استاد؟پس اونی که با من اومد بیمارستان کی بود؟ نفیسه=همونی که پاشو دراز کرد با کله رفتی رو زمین گوشیمو برداشتمو زنگ زدم به امیر. گوشیرو برداشتو گفت: چیه زود فکراتو کردی ×پس تو استاده منی؟ +چی؟ ×براچی الکی گفتی دیگع بهم زنگ نزن فهمیدی😤 +صبرکن بهت توضیح بدم. ×چیزی رو که باید میشنیدمو شنیدم. بعد گوشیرو قطع کردم.📵
همه داشتن به من نگاه میکردن. نفیسه اومدو پیشم نشستو گفت: چی شده؟این کی بود؟ ماجرا رو براشون تعریف کردم. شب خوابیدیم😴 صبح پاشودمو لباسامو پوشوندمو با بچه ها رفتیم سمت دانشگاه. قدم های بلند بر میداشتم بچه ها ازم عقب بودن گفتن: بیچارع که هیچی نگفته انقدر عصبی گفتم: نمیخواید زودتر بیاید؟ رسیدیم دانشگاه.
رفتیم داخل کلاس. از شانس بده من صندلیم پیش امیر بود بین هر دو صندلی یه صندلی برای کیفا بود منم به خاطر اینکه کیف امیر اونجا بود کیفمو پشت صندلیم آویزون کردم🎒 گوشیمو برداشتمو باهاش ور رفتم📱 استاد اومد توی کلاس همه پاشودیم بعد گفت بشینید ما هم نشستید. نرسیده گفت: مبینا خانم چرا نیومده حالت بد شده😁 یه پوست خند زدم 😒و گفتم: به لطف بعضیا😏 وسط کلاس بودیم که امیر حالش بد شدو رفت بیرون🏃♂ از استاد اجازه گرفتمو رفتم بیرون ببینم چش شده. دیدم صورتشو شسته. گفتم: حالت به خاطر حرفای من بد شد؟؟ سرشو تکون دادو رفت کلاس.🏢
نظرات بازدیدکنندگان (7)