
سلاممم خب بریم که آشپزی یادبگیریم باهم😂♥️
❤️ پارت 25: همچنان آشپزی...❤️ به دیقه شمار روی فر چشم دوختم که مبادا حواسم پرت شه و زحمتام به هدر بره. تو همون حالت پرسیدم: جین، تو تا حالا واسه مدارسی که بورسیه دارن آزمون دادی؟ جین: مگه بیکارم؟ - یعنی خوب نیست؟ جین: کی گفته خوب نیست؟ هر دانش آموزی آرزوشه تو اون مدارس قبول شه. منتهی باید دانش و هوشت بالا باشه، مثلا اگه من میرفتم امتحانشو میدادم انگار وقتمو تلف کرده بودم چون مسلما قبول نمیشدم. حالا چرا میپرسی؟ میخوای بری تو جمع دانشمندا؟ - 😂 شاید برم. البته اول باید آزمونو قبول شم. جین: با این جسارت و شهامتی که تو داری، فقط یه مقدار چاشنی هوش لازمه😉 همینکه گفت چاشنی هوش یادم افتاد که باید حواسم به خمیر می بود. شانس اوردم 15 ثانیه مونده. بعد 15 ثانیه گفتم: دو دیقه شد. جین: خب درش بیار و ورز بده. داشتم ورز میدادم که + خب چخبرا؟ جانگکوک بود که بینمون وایساده بود و نگاه میکرد و یه دستش رو شونه جین و یه دستش رو شونه من بود.
جین: دم در بده، بیا تو😐 + واقعا بیام؟ جین: کوووک!! + خیلی خب بابا. حالا انگار تو شونه هاش گنج قایم کرده... و دستشو برداشت. + راستی میچا، نگفته بودی ازین هنرا داری. جین: هر آدمی باید بلد باشه وگرنه گرسنه میمونه. + بله بله. خب دیگه سرآشپزا رو تنها میزارم تا با تمرکز ادامه بدن. جین: کار خوبی میکنی. جانگکوک رفت. جین: کافیه، حالا دوباره دو دیقه بزار فر. - دوباره؟ جین: اوهوم. مدلش اینه. بعد اینکه برای بار دوم از فر درش اوردم طبق گفته جین رو یه سینی گذاشتم و رولش کردم. بعدم تقریبا 5 سانت 5 سانت بریدم. جین: خب برای سس باید 4 پیمانه آبو با رب چیلی و نمک و فلفل و این چیزا رو 5 دیقه رو اجاق بپزی که خودم اینکارو کردم. خمیر هارو آروم آروم بنداز توش.
بعدشم رفتیم به مرحله تخم مرغ آپ پز که خوشبختانه اینکارو بلد بودم و خودم انجام دادم.جینم پیازچه و کلم خورد کرد و بعد یه ربع اینارو به سس اضافه کردیم. جین: 10 دیقه دیگه شاهکارمون حاضره. - یکم زود نیست واسه شام؟ جین: خب میزاریمش تو یخچال و چند دیقه قبل شام گرمش میکنیم. - آها اوکی. بالاخره دوکبوکی ما آماده شد و رفت تو یخچال. جین: فقط به کسی نگو غذا چیه. بروبچ دوکبوکی دوست دارن و خیلی وقته نخوردن؛ میخوام سورپرایزشون کنیم... - باشه.
برگشتم اتاق جانگکوک و دیدم خوابه. تا حالا ندیده بودم انقد بخوابه. میدونستم اگه بمونم سروصدا میکنم واسه همین رفتم پایین و رو مبل نشستم. داشتم به قضیه دبیرستان فکر میکردم که در یکی از اتاقا باز شد و تهیونگ ازش اومد بیرون. برعکس بقیه نمیتونستم با اون راحت باشم. حس میکردم ازم خوشش نمیاد. تهیونگ: کوک کجاس؟ - خوابیده. تهیونگ: سابقه نداشت اینجوری بخوابه. اونم تو روز تعطیل. اومد و رو مبل روبروم نشست. یه کاغذ تو دستش بود و داشت میخوند. منم با اینکه خیلی خیلی کنجکاو بودم ولی نمیتونستم ازش چیزی بپرسم. انقد زیر چشمی نگاه کردم که فهمید و گفت: میخوای بدونی این چیه نه؟ - امم...خب چیه؟
آنچه خواهید خواند: چه قشنگ...فقط شنیدم سخته...از کجا میدونی اولین بارمه؟...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بوودددد
پارت بعدو نمیدی ؟ 😐
وای خیلی قشنگ بود
چقد قشنگ بود خسته نباشی ادمین عزیز