من اونقدر که تعجب کرده بودم نمیدونستم چی بگم وقتی تعجب منو فهمید با لبخند گفت: شاید تو هم این سه فرم اصلی رو داشته باشی توی همین فکر ها بودم که صدام زد و گفت: زود باش باید برای ازمون اماده باشی برام لباسامو اورد
یک کیمونو ی بنفش با چکمه های سیاه و یک شمشیر هم اورد و گفت: قبل از اینکه شمشیر اصلیتو بگیری این لازمت میشه باهاش خداحافظی کردم و به محل ازمون رفتم
وقتی رسیدم نگاهی به دور بر کردم همه جا پر بود از گل های گلسیلین خیلی زیبا بود 😍😍 اونقدر که حواسم به دور و بر بود که نفهمدم دارم کجا میرم و خوردم به یکی و افتادم وقتی سرمو بلند کردم تا ببینم کیه دیدم تانجیرو بود!!!
خیلی زود پاشدم و گفتم : ببخشید ببخشید اون با مهربانی گفت : شما حالتون خوبه ببخشید اصلا حواسم به شما نبود و دیگه رفت منم رفتم وقتی رسیدیم دو تا دختر اومدن
و یک صدا گفتن : خوش امدین شما برای ازمون به اینجا امدین الان شما در اینجا جونتون در امان هست ولی بعد از اینکه به جنگل رفتین خودتون باید در ۷ روز از خودتون محافظت کنین من خیلی ترسیدم اخه ۷ روز !!خیلی زیاده!!!
ولی یاد حرف اون خانم افتادم که گفته بود: اگر ترسیدی نترس!!!احساساتتو کنترل کن و به پیش برو !!لطفا سالم برگرد!!! و به خاطر اون نترسیدم و احساساتمو کنترل کردم و به پیش رفتم اما یهو یکی از اون هیو . لا .ها اومد !!شمشیرمو دراوردم و............
اها اوکی
پارت ۴ هم ساختم الان در صف برسی هست
عالی. اجو پارت بعدی هم بساز
هر روز یک پارت
چون من درس دارم زیاد وقت نمیکنم ولی سعی میکنم هر روز یک پارت بسازم
فالوم کنین بک میدم :))
فالویی بفالو
فالویی
فالویی