شخصی نشو💔🥲
خب سلام دوستان من با یه داستان جدید اومدم💃 از گذاشتن داستان قبلیم یعنی کارآموز بی تی اس کلا نا امید شدم چون همش شخصی میشد و از وقتی اکانت قبلیم پرید زیاد طرفدار نداشت. این داستان کاپلیه..🙂♥️ میشه گفت اولین داستان کاپلی که دارم می نویسم. مال دوران رنسانسه و امیدوارم خوشتون بیاد. میریم برای مقدمه:
" جهانِ من از کودکی فضای سربسته ای بود. همیشه دیدن مردم سرزمینم از نزدیک و گشت و گذار در بازارهای شلوغ شهر از آرزوهایم بود. میخواستم با پاهای برهنه و کوچکم در چمنزارها بدوم، با همسالانم بازی کنم و مثل دیگران شاد باشم. اما... هیچگاه به آرزویم نرسیدم.. حتی در آینده که خودم وارث آن مملکت بودم هم نتوانستم از تهِ دل شاد باشم.. همیشه گویی زندگی بدترین هایش را برای من نگه داشته بود.. " 《پارک جیمین》 (بابت بی کیفیتی عکسا ببخشید)
" صحنه ی جنگ، زمینِ غرق خون، داد و فریاد نبرد.. همه برایم عادی بود. تا زمانی که آن فرشته ی غیر عادی را ملاقات کردم.. آنگاه تبدیل شدم به نگران ترین انسان روی زمین.. تمام زندگی ام را رها کردم تا از او محافظت کنم، زیرا او به قدری آسیب پذیر بود که اگر لحظه ای چشم ازش برمیداشتم قطعا بلایی سرش می آوردند.. او میان گرگ ها زندگی میکرد.. گرگ هایی که تشنه به خونش بودند.. معامله ی زندگی ام با محافظت از او خیلی هم نبود." 《مین یونگی》
" آنقدر غرق رویاهای تصاحب سلطنت بود که نفهمید کِی عاشقش شدم.. خودم هم نمیدانم کِی عاشقش شدم.. فقط میدانم به گونه ای عاشقش شدم که بجای سلطنت روز و شبم را تصاحب کرد. او پادشاه جهان من بود.. من هم برایش زیباترین لباس ها را می دوختم تا با کمک چهره ی بی نقصش زیباترین پادشاه به نظر برسد.. " 《جانگ هوسوک》
" تاریکی و سرما... تنهایی و نفرت... خون و جنگ... انتقام و حکومت... تنها چیزهایی که آموختم همین ها بود.. بعد شخصی تمام اینها را نابود کرد و به من عشق را نشان داد.. عشقی که باعث شد هدفم را فراموش کنم و فقط به او فکر کنم.. آه ای اغواگر ماهر من.. چگونه توانستی با من اینگونه رفتار کنی؟" 《کیم تهیونگ》
" هر چیزی تاوانی دارد.. و تاوانِ عشق سنگین ترین تاوان است.. کسی که شجاعت جنگیدن برای عشق و تاوانش را پس دادن ندارد، لیاقت نام عاشق را هم ندارد.. و همان بهتر که به سوی مرگ برود.. ولی گاهی انسان هایی هم هستند که در راه همین عشق و تاوانش می میرند.. آنها با آغوشی باز گویی که مرگ دوست قدیمیشان است با لبخند به استقبالش می روند.. و آنها همان عاشقان واقعی اند.. قهرمان های داستان من و شما.. " 《راوی》
یادم رفت بگم این داستان ادبیه. یعنی در هیچ جا غیر از صحبتای شخصیتا از زبون محاوره استفاده نشده. میدونین که نوشتن همچین داستانی سخته پس امیدوارم حمایت کنین❤🌚 (من الان حتی مطمئن نیستم که این تست منتشر شه) خلاصه که مراقب خودتون باشیننن🎊🔮
نتیجه 1
مقدمه چطور بود؟
نتیجه 2
مقدمه چطور بود؟
نتیجه 3
مقدمه چطور بود؟
نتیجه 4
مقدمه چطور بود؟
زود بذاررر 😭🦆
بااشه
احیانا همه شون عاشق ته ته نمیشن؟!
نه😂😭
باید جالب باشه
داستان منم بنگر😇
اوکیه
یه سوال برام پیش اومد داستان مثلث عشقیه یعنی همه اعضا عاشق یه دختر میشن درسته درست حدس زدم 😐🤦🏻♀️😂🥲
نه نه دختری نیست.. کاپلیه، یعنی اعضا باهم
نامجین هم هست 😂😂🤦🏻♀️
نامجین شیپرم 😂😂🥲😍
باید بگم که بعلهههه😂
ولی آجی منظورت از اینکه شخصی میشه چیه؟!
خب ببین یعنی فقط تو پروفایلمه.. دیگه رو صفحه اصلی نمیره
تازگیا تستای کیپاپ همش اینجوری میشن
آها
خود تستچی شخصیش میکنه یا کسی که داره بررسیش میکنه؟!
اگه خود تستچی شخصیش نمیکنه خودت نمیتونی تستت رو بررسی کنی ؟!
نمیدونم والا
به نظر عالی میشه 😍😍
🫂♥️
فکر کنم یونگی و جیهوپ و تهیونگ شی عاش.ق جمن شی میشن👶🏻👩🏻💻
نه بابا😂
نهههه نامردیه من منتظر اون داستان بودم چرا من همه جا نقش هویجو دارم آخه👶🏻💔آنی جینا به اینیکی آنی بگو بزاره داستانه رو👶🏻💔پلییییززززز🐝🐝🐝🐝🐝🐝🐝🐝🐝🐝🐝🐝🐝🐝💔
ببینم چه میشه🌚
بذارش
در اولین فرصت چشم
عالییی
فقط اینکه ت تو داستان نیست دیگه
کاپلیه پس نه