
واقعا ببخشید دیر میذارم ولی واقعا سرم شلوغ با درس هام
لوسی اومد داخل (لوسیادم میس گربه اس ) ادرین ؛ دنیا واسه ام به جهنم تبدیل شده بود نمیدونستم چکار کنم . با خودم گفتم معلومه باید چیکار کنی وسایلت جمع کنی و بری. .... مرینت / پشتم کردم به ادرین و از خونه زدم بیرون بارون می اومد . نشستم زیر یه چیزی که بارون بهم نخوره . برای خودم متاسفم که که عاشق همچین مردی شدم که جنم پذیرفتن عشق رو نداره . .یهو حس کردم ی چیزی بالای سرمه و نمی تونستم دیگه قطره ها بارون رو حس کنم . سرم بالا بردم و با صحنه ای که انتظارش نداشتم رو ب رو شدم اشکام سرازیر شدن اون کاگامی بود بهترین دوستم ... فلش بک .»»»»»» بعد از ازدواج با لوکا ب فرانسه رفت
کاگامی ؛ مری پاهام بغل کرده بود خیلی داغون بود نمیدونم چ بلایی سرش اومده بود خم شدم بغلش کردم و گفتم گریه کن خودت خالی مه کنی راحت میشی ............ مری ؛ ممنون ..... دو ساعت بعد .؛::؛: چشام باز کردم دور اطرافم نگاه کردم سرم درد می کرد یادمه تو بغل کاگامی از خال رفتم ولی الان کجام ... لوکا از توی اتاق اومد بیرون..... : لوکا :: مرینت بیدار شدی ... مری ،:_اره .... چ اتفاقی افتاد ... لوکا : از حال رفتی کاگامی اوردت خونه مون ....... مری : خونهاتون ..... لوکا : درسته می خوایم فرانسه بمونیم ... مری : واقعا و عالی ... کاگامی : درباره وی حرف می زنید ... مری ،: هیچی ....... کاگامی ،: لوکا رفت تو اتاق رفتم پیش مرینت و دستاش گرفتم و سرش گذاشتم توی بغلم ........ چه اتفاقی افتاده چرا اینقدر ناراحتی .. مری : خودم جمع کردم و گفتم همهاش تقصیر اون هوگوعه میخواذچد از الیا جداشه ..... منم به خاطر الیا ناراحتم ..... میدونی که الیا مثل خواهرمه همون جور که تو هستی ..... کاگامی ؛ میدونم ولی نگاش کن ؛ تو جوری هستی که انگار تو میخوای جداشی .... مری ؛ پوزخندی زدم .....
....گفتم ؛ زیادی ذهنت درگیر من میکنی .. کاگامی ؛ راستی داداشت ازش چ خبر .... مری؛ تا اسم ادرین رواورد چشمام ازش دزدیدن و گفتم اونم خوبع
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود لطفا ادامه بده ❤❤
ممنون حتما
میشه لطفا زود تر بزاری
سلام این داستانت رو من منتشر کردم عالی ادامه بده
ممنون
عالییییی