
❤️ پارت 23: دبیرستان❤️ رفتم جلو آینه. اوه اوه موهامو...شده جنگل آمازون😐 خوب شد جانگکوک خوابه وگرنه خیلی بد میشد. بی صدا شونه مو از کیفم در اوردم. موهامو شونه کردم و از پشت بستم. حالا خوب شد. دوباره پیانو توجهمو جلب کرد. میدونستم اگه امتحانش کنم سروصدا میشه ولی خیلی ازش خوشم اومده بود. دستمو نزدیکش بردم و میخواستم لمسش کنم که در باز شد. سریع دستمو عقب کشیدم و به کسی که درو باز کرده نگاه کردم. هوسوک بود. هوسوک: عه ببخشید...فقط لطفا کوکی رو بیدار کن که میخوایم صبحونه بخوریم. - باشه. درو بست و رفت. منم رفتم سمت جانگکوک و به این فکر کردم که چجوری بیدارش کنم. اونجا که بودیم همیشه زودتر از من بیدار میشد. - جانگکوک...جانگکوک. چشماش یکم تکون خورد ولی بیدار نشد. دستمو رو بازوش گذاشتم و آروم تکونش دادم. - جانگکوک... + همم - پاشو صبح شده
در حالی که پا میشد گفت: ساعت چنده مگه؟ به ساعت رومیزیش نگاه کردم. - 7 + واقعا؟! پس خیلی خوابیدم...چرا هوسوک بیدارم نکرد... - اومد ولی به من گفت بیدارت کنم. + اوکی. پس بیا بریم صبحونه. از اتاق اومدیم بیرون و رفتیم سر میز. همه نشسته بودن و میخواستن شروع کنن. نامجون: بالاخره کوک خوابالوی ما بیدار شد...بیا بشین منتظریم. + تقصیر هوسوکه. باید زودتر میومد. هوسوک: من فقط دم صبحونه بیدار میکنم. تازه وظیفمم نیست و همینشم از سر بخشندگیمه. جین: جناب بخشنده و جناب خوابالو لطفا بیخیال شید صبحونمونو بخوریم ضعف کردیم. + باشه جناب گشنه😂 خندیدیم و شروع کردیم به خوردن. جیمین: خب نامی برنامه امروز چیه؟ نامجون: امروز یکشنبه س هاا😐 جیمین: وا مگه دیشب نگفتی فردا کلی کار داریم؟
نامجون: گفتم که امروز مثل خرس نخوابید. مخصوصا یونگی و کوک. یونگی: من ساعت خوابم بهم بخوره اعصابم بهم میریزه. + ای بابا حالا یه روز دیر پاشدم شمام گیر دادید بهم. جین: شمارو نمیدونم ولی من که میرم تمرین میکنم. بعد صبحونه باهم میزو جمع کردیم و بعدش جین رفت تمرین کنه. من و جانگکوکم برگشتیم اتاق و من دوباره رفتم سراغ پیانو. - با اجازه... و نشستم رو صندلی جلوی پیانو. +مگه بلدی؟ - نه ولی خیلی ازش خوشم میاد. خوبه که تو بلدی. + من کارم اینه باید بلد باشم. نمیخوای امتحانش کنی؟ انگشتمو رو یکی از نت ها فشار دادم. دنگ، صدا داد. + شروع خوبی بود. حالا اینجارو ببین... اومد جلوتر و شروع کرد به پیانو زدن. خیلی خوب میزد. - پیانو زدنتم مثل خوندنت عالیه. حسودیم شد...😁😒
+ تو ام بانمک بودنت عالیه😄 - مشکل اینجاست که توی اونم از من جلو تری. خلاصه یکم سر این چیزا کل کل کردیم که جانگکوک گفت: راستی...به حرفایی که دیشب گفتی فکر کردم و یه چیزایی به ذهنم رسید. فقط قبلش یه سوال دارم. - چی؟ + تو دروس دبیرستانو خوندی؟ - دبیرستان؟...نمیدونم آخه اونجا خیلی درست و حسابی درس نمیدادن. مثلا بچه هایی که از 10، 11 سالگی اومده بودن بعضی از مطالب 13 ساله هارو میفهمیدن. + خب...کتاب که داشتین، نداشتین؟ - آره، صبر کن... کتابامو از کیفم در اوردم و دادم بهش. - اونجا نمیتونستن به همه کتاب بدن واسه همینم فقط معلم کتاب داشت و ما باید نوت برمیداشتیم. + آها. خب اشکال نداره اینم خوبه. خیلی بهش نمیخوره مال دبیرستان باشه ولی...اگه اینارو خوب بلد باشی میتونم بهت قول بدم که بری دبیرستان.
آنچه خواهید خواند: یه مشکل بزرگ هست...کمک نمیخواین؟...دختر جسوری هستی...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)