به پدر و مادرم شب بخیر گفتم و به تختم رفتم به رویاهام فکر کردم تا که گیج شدم اما یهو یه صدایی گفت مراقب خودت باش این رویا واقعی هست !!!! و چشم هامو که باز کردم دیدم تو اتاق خودم نیستم!!!
لباس های عجیب و قریب تنم کرده بودم شبیه لباس های محلی ژاپنی ها بود !!! یهو یکی صدام زد ، هیوری !هیوری ! با عصبانیت گفت : زود باش پاشو و لباس هاتو عوض کن باید زود تمرین رو شروع کنیم تا ازمون نهایی فقط چند ماه دیگه مونده !!!!
خیلی تعجب کرده بودم !!ولی سریع به دنبالش رفتم تمریناتش اول با نرمش و ورزش شروع شد ولی بعدش خیلی سخت شد !!!
چند دقیقه بهم استراحت داد منم در اون زمان فکر کردم که چطوری از اینجا سر دراوردم یکم که فکر کردم دیدم اون تمرینات خیلی شبیه تمریناتی هست که ت انیمه شیطان کش تانجیرو انجامشون میداد !!! نکنه واقعا اومده بودم تو انیمه !!!!
اخه چرا همچین ارزویی کرده بودم که بیام تو انیمه😭😭😭 یهو یاد اون صدا که قبل از اینکه بیام به اینجا افتادم خیلی ترسیدم اگر تو این خواب میمردم تو واقعیت میمردم 😨 اون خانم دوباره صدام زد
و دوباره موقع تمرین بود تا شب تمرین کردیم و دیگه خسته شدم خسته کوفته افتادم بعد از اینکه شاممو خوردم خوابیدم وقتی بیدار شدم دوباره تو خونه ی خودمون بودم.............
عالی بود من ناظر پارت ۸ بودم
مرسی که منتشر کردی
پارت بعددددد 🥺😐😐😐✍️✍️✍️