
سلام دوستان بخدا من روز شب فکر میکنم تا بهترینا رو براتون بنویسم لطفا لطفا نظر گرمتون بیشترین ارزش رو برام ۱۱داره راستی عکس پارت عکس کلارا هست یاهمون جولیکا این پارت یکم کمه ولی پارت بعد رو ۲۱ صفحه میزارم و اون پارت مجموع پارت ۴ و ۵ هست بریم سراغ داستان 👈 راستی اینو تقدیم شیکنش به بهترین دوستم طاها
بله درست حدس زده بودم اون چاقو بود داشت به سمت کلارا پرتش میکرد اما یه زندتن از جنس خاک ساختم (قدرت دنیل کنترول اناسور قدرت کلارا ساعقه)کلارا بعد ده دقیه افتاد تو دستم بیهوش بود بردش سمت اتاقش اما خب ممکن بود امن نباشه با صورتی مانند لبو بردمش گذاشتمش روی تختم که بهوش امد اما زیاد حال نداشت ازش دود میومد و میگفت گرممه کسی تو قصر نبود پنجره ها رو باز کردم باز میگفت گ....ر...م.....م......ه...... لباس روییشو درو وردم اما گرمش بود سعی کردم که خنکش کنم اما باز دود میکرد املی (خواهردنیل ) رو صدا زدم امد و رفتم بیرون از زبان املی' لباس راحت و خنک کردم تن
یه تاب سیاه قرمز با شلواره قرمز با خطوط سیاه املی امد بیردن دنیل داشت با سرعت جت میرفت ته راه رو میومد در اتاق تد املی امد بیرون رفت تو کلارا داشت تو خواب میخندید البته بخاطر خنکی بود نیم ساعت بعد اب خنک رو بالای سرش چرخوندم و با باد یه نسیم خیلی خنک براش درست کردم که املی امد تو گفت بیا این خفاش گرام رو برام درست کن پیتر زده خرابش کرده با فیلتر هم باز نمیشه
بعد کلی ور رفتن با گوشی امیلی بلخره درست شد و بعد رفتن امیلی کلارا بیدار شد اون چشای خاکستریشو باز کرد انگار دنیارو بهم داده بو ن که گفت دنیل نگاه نکن زشته گفتم چرا؟؟؟؟؟؟ گفت من با تاب خوابیدم وایسا من کجا ها ؟؟؟؟ من چشامو بستم گفتم باشه اگه اینطور راحتی باشه بعدش تو اتاق خودمونیم 😳😳کلارا گفت چی اتاق خودمون بعدش یه سوال کی لباسامو عوض کرد بعد یه نگاه به من کرد و گفت نکنه تو منم گفتم خب چیزه نه املی خواهرم برات عوض کردم عشقم از زبون کلارا ''هس کردم شدم این👈🔴👉که دنیل گفت هر وقت بهتر شدی بریم قصر اصلی که تاج گذاریتو کامل کنیم که من پریم از ترس بغل دنیل
دنیل گفت چی شده گفتم من نمیخوام دوباره اونکارو بکنم یکم خندید گفت نه منظورم اون نبود منظورم این بود که بری و روی تخت پادشاهی بشینی که راحت بتونی بر دنای تاریکی پادشاهی کنی ملکه من من یکم سرخ شدم گفتم ممنون پرنس خب من الان خوبم و الان شبه و میتونیم تلج گذاری کنیم
رفتیم سمت قصر و وارد شدیم نگهبانا تعضیم میکردن ما به قسمت تالار پادشاهی رسیدیم که ادوارد با کلی سلاح گرم سرد جلمونه که تمام نگهبا نا تمد و از ما حفاضت کردن من برقو تو بدنم حس میکردم (پنج دقیقه بعد)اما نمیدونم چی شد چیزی یادم نمیاد فقط بعدش یادمه ادوارد داشت میمورد از زبان دنیل'' (پنج دقیقه قبل) کلارا قدرتش فعال شد و دیگه نمیتونست کنترولش کنه نگهبانا با ادوارد میجنگیدنم اما قوی تر از این حرفا بود که کلارا یه ساعقه زد به ادوارد که فلجش کرد و بهس حمله کرده تیقه های ساعقه مدام وارد بدن ادوارد میشدن و در میومدن و اون فریاد میکشید من نمیتونستم جلوشو بگیرم برای همین رفتم و فقط نگاه کردم بعد مردن ادوارد و پودر شدنش کلارا افتاد بغلش کردم به یکی از نگهبانا گفتم که برا شیشه خون بیاره و بعد به کلارا دادم که بخوره چون بیهوش بود سعی کروم تزریغ کنم (منحرف نشید از راه رگ دستش ) بعد که یهو بیدار شد اگه بهش نمیوادم الان معلوم نبود اون دنیا داشت چی میکرد که برومش روی صندلی ملکه و تاج گذاری رو شورع کردیم و تمام خون اشام ها جشن گرفتن از قلمره های تاریکی تا روشنایی جشن بود خیلی عالی بود و دور یه میز بودیم پیتر من امیلی و کلارا
۱ که هرکی یه لیوان که به سلامتی خودمون لیوان خون رو خوردیم که من گفتم دنیل گفت جانم گفتم پدر بزرگ و مادر بزرگم چی که نگهداریم کردن اگه بفهمن الان خونه نیستم چی اخه اونا امروز ساعت ۷ میان خونه دنیل زود باش و بعد مکافات رفتیم خونه ساعت ۶:۳۰ بود که دنیل گفت چی کار کنیم تا اونا بیان گفتم بزار یه قهوه درست کنم اماده بعد قهوه یکیکلید انداخت به در و دنیل با سرعت جت از خونه و پنجره رفت بیرون پدر بزرگ مادر بزرگ امدن گفتن تو هنوز بیداری منم طبق برنامه گفنم خب تازه. بیدار شدم منم مدرسا دورم اونام گفتن باشه و نشستن تا خستگی در کنن که من بعد صبهانه یکی درزد ومن باز کردم بعد دیدم دنیله که بقلش کردم گفتم دلم برات تنگ شده که پدر بزرگم هاج واج موتد بدن ولی به روی خودش نیوورد
۱ بعد رفتم لباس پوشیدم و با دنیل رفتم سمت مدرسه و با دنیل وارد شدیم من دست دنیلو گرفته بودم که کلویی دوستم دهنش باز بود گفت جولیکا تو و دنیلی 😮😮😲😲😲😊😊😊گفتم چبزه راستش چیز که دنیل گفت کلویی مسخزه میکنی راستی چرا دیروز نیومد تاج گذاری گفت درگیر بودم من که هاجو واج بودم گفتم کدوم تاج گذاری که کلویی گفت یه مهمونی ساده بود من رو کردم به دنیل بهش گفتم
دنی این چی میگه عزیزم کلویی یه نگاهی به دنیل کرد و گفت بیا یه دقیقه کارت دارم از زبان دنیل'''کلویی کشوندم پشت دیوار و گفت باز قانون شکنی کردی گفتم نه برا چی گفت تو ۴ سالگی با کلارا ازدواج کردی و اون مرده گفتم نه اون زندست گفت خیالات برد داشته
دوستا لطفا نظر بدین نظر تون برام خیلی ارزش منده خدا حافظ
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)