
یاها پارت جدید😁✨ ناظر بمنتشر لطفا
❤️ پارت 22: گذشته ی میچا❤️ + وا چرا؟! - چون بخاطر من بود که مادرم مرده... سرمو به جانگکوک تکیه دادم. چشمامو بستم و بی صدا اشک میریختم. اونم دستشو رو شونم گذاشت. + تو که اونموقع بچه بودی. چجوری میتونستی باعث مرگ کسی بشی؟ درحالی که اشکامو پاک میکردم گفتم: منم نمیدونستم ولی بعد از اینکه طردم کردن تونستم با دخترخالم مخفیانه حرف بزنم و یه چیزایی فهمیدم. لی دوک یانگ یعنی پدرم که کره ایه رییس یه شرکت تو بوسان بود که اون روزا خیلی شرکتش معروف شده بود. یه روز که برای ایده گرفتن از جاهای دیگه میره سفر با مادرم آشنا میشه و با وجود مخالفتای مادربزرگم باهم جاودزا (از اونور بخون) میکنن و باهم برمیگردن بوسان. کم کم مادرم متوجه میشه که پدرم خیلی خسیسه ولی یکم دیر بود چون چند روز بعدش من قرار بود بدنیا بیام.
وقتی 7، 8 ماهم بود پدرم میخواد که منو بزاره پروشگاه ولی مادرم قبول نمیکنه و سر این موضوع هی بحثشون میشد. تا اینکه وقتی نزدیک 2 سالم بود و داشتن با ماشین میرفتن و مثل همیشه سر همین قضیه بحث میکردن که یهو تصادف میکنن و مادرم میمیره. پدرمم ناراحت میشه ولی باز کار خودشو میکنه و منو میاره سئول و میسپره به پرورشگاه و میره. + اوو چه عجیب...میدونی الان پدرت چیکار میکنه؟ - نه. برامم خیلی مهم نیست. + ولی بنظرم اگه فهمیدی کجاس یه سر برو دیدنش. شاید از کارش پشیمون شده باشه. - فکر نکنم. البته الان به اندازه کافی گرفتاری دارم. شاید دیگه نتونم به این چیزا بپردازم. + تو توی اون دیوونه خونه دست از تحقیقاتت بر نداشتی بعد الان نمیتونی؟!
- اونموقع یه انگیزه ای داشتم ولی الان ندارم. بعدشم، داستان من اینجا تموم نمیشه. کل اون مدتو پیش اون خانم کار کردم به امید پیدا کردن خانوادم. نمیدونستم اینجوری طرد میشم. کل پولی که داشتمو برای بلیط رفت و برگشتم خرج کردم و آخرشم هیچی به هیچی...ساده تر بگم، الان در واقع هیچی ندارم. نه خونه ای نه غذایی نه هیچی و نمیدونم باید کجا برم و چیکار کنم😔 جانگکوک خیلی تهاجمی حرف میزد و باعث میشد عصبانی بشم و همچیو بگم. خیلی مطمئن نبودم ولی گفتنش باعث شد سبکتر شم. سرمو که تا الان پایین بود رو اوردم بالا که واکنششو ببینم. + پس بخاطر همین بود که قبول نمیکردی مهمونم باشی...ولی چرا بهم نگفتی؟ فکر نکردی که شاید بتونم کمکت کنم؟ - وقتی زندگیتو دیدم فکر کردم اگه بگم دوستیمون بهم میخوره.
+ هیچوقت همچین فکری نکن. نه فقط درباره من، هر دوستی که داشته باشی موقعی میتونه دوست واقعی باشه که بخاطر خودت باهات دوست باشه نه گذشتت، نه داراییت و نه هرچیز ظاهری دیگه...الانم بهتره بخوابیم. فردا راجبش حرف میزنیم. حالام که بهم گفتی باید 3 روزو بمونیا😉 لبخند محوی زدم و گفتم: باشه. + 😀 آفرین. حالا کدوم طرف میخوابی؟*** با نوری که به صورتم میخورد چشمامو باز کردم. نور خورشید بود که روی دستگیره در کمد میوفتاد و منعکس میشد. به جانگکوک نگاه کردم. مثل اون شبی که با سارا حرف زدم خوابیده. آروم از رو تخت بلند شدم و رفتم کنار پنجره. جلو پنجره دو تا درخت بود که نمیذاشت راحت بیرونو ببینم. برعکس خونه خانم کیم (همون که پیشش کار میکرد) که میشد منظره قشنگی رو از پشت پنجره دید. بیخیال پنجره شدم و رفتم جلو آینه...
آنچه خواهید خواند: پاشو صبح شده...برنامه امروز چیه؟...یه چیزایی به ذهنم رسید...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
منم حسودیم شد من که جز دو سه تا دوست صمیمی بیشتر ندارم همه شون یه جوری انداختنم زمین که خورد شدم :)🖤
واو چینگده باحال بود ، پارت بعدی رو کی میزاری ؟
احتمالا فردا :>