
ناظر جان لطفا منتشر کن چیز بدی نداره اصلا😦
❤️ پارت 19: دعوت❤️ - اولش یکم شک کردم ولی گفتم شاید تشابه اسمی باشه...ولی بازم نباید اونو میپرسیدم ببخشید. + اونقدرام مهم نیست؛ ذهنتو درگیرش نکن تهیونگ: ولی هرجور حساب میکنم نمیتونم درک کنم که کوک و نشناختی...یعنی یه بارم اسم بی تی اسو نشنیدی؟ - نه...ولی آخه من فقط 5، 6 ماهه که تو دنیای بیرون زندگی میکنم. تازه تو همین مدتم بیشتر تو خونه بودم. تهیونگ: مگه قبل از اون چیکار میکردی؟ شروع کردم به گفتن از پرورشگاه ...خانم چوی منو برد پیش منیجر و بعدشم فهمیدن من خانم سانگ نیستم و فکر کنم قرار بود اتفاقای بدی بیوفته ولی به واسطه جانگکوک بخشیدنم و الان تو اتاق میکاپ با جانگکوک و همون پسره که اسمش تهیونگه نشستیم و حرف میزنیم. تهیونگ: کوک، فکر کنم باید کم کم بریم.
+ امم آره...(رو به من) خب تو چیکار میکنی؟ - فکر کنم باید برم، مگه نه؟ تهیونگ: هوا تاریکه. اگه بخوای به یکی بگیم برسونتت. - نه آخه جای مشخصی ندارم...شایدم قبل اینکه برم خونه این فیلمه و وسایلای خانم سانگ و ببرم بهش بدم... + الان که دیگه شب شد. بزار فردا ببر. میگم اگه مشکلی نداری...با منیجر حرف بزنم امشبو بیای پیش ما تهیونگ: چی؟ نمیشه؛ عمرا قبول کنن. + قبول میکنن. وانیا نظرت چیه؟ - چی بگم...؟ + خب پس من برم راضیشون کنم... پاشد و از اتاق رفت بیرون. تهیونگ: هرکاری دلش بخواد میکنه... - یعنی من نباید بیام؟ تهیونگ: منظورم این نیست. میدونی، کمپانی یکم سختگیره مخصوصا درباره ما. واسه همین خیلی نمیزارن با کسی رفت و آمد کنیم یا کسیو دعوت کنیم. کوک فقط از این چیزا فراریه. البته اون مدتی که نبودم بی تاثیر نیس
- فکر میکردم فقط تو پرورشگاه اینجوریه... تهیونگ: چند سالته؟ - 17 تهیونگ: پس هنوز خیلی مونده تا با دنیای واقعی آشنا شی. البته...اگه مجبور نشی زودتر اینکارو کنی. داشتم حرفشو تو ذهنم تحلیل میکردم که جانگکوک برگشت تهیونگ: چیشد؟ + هیچی فقط... وقتی نگاه هردومون کاملا سوالی شد با خنده ادامه داد: گفتن اشکالی نداره، منم وانیا رو سه روز مهمون کردممم همزمان گفتیم: 3 روزز؟! + خب آره. مگه چی میشه؟ تهیونگ: هیچی و پاشد و رفت بیرون + مگه کار بدی کردم؟ تازه این فقط یه دعوته... به من نگاه کرد. انگار میخواست ببینه منم ناراحتم یا نه.
راستش مشکل زیاد داشتم و بزرگترینش یه جا برای موندن بود. ولی نمیتونستم به بهونه 3 روز، بیشتر بمونم و اونجا موندگار شم. اگه اینجوری باشه ممکنه یه موقع بندازنم بیرون. دلمم نمیخواست کسی از سر دلسوزی بهم کمک کنه. واسه همین پاشدم و رفتم سمت جانگکوک. طوری تقریبا یه متر بینمون فاصله بود. - ممنون از دعوتت ولی...من گرفتاری های زیادی دارم و باید حلشون کنم. 3 روز زیاده، من همین امشبو مهمونت میشم. باشه؟ اومد حرف بزنه که یکی بدو بدو از اونور داشت میومد بهش گفت: بیا کوک، داریم میریم... + باشه، بریم رفتیم و سوار ماشینشون شدیم و راه افتادیم به سمت خونه. مثل اینکه وضع جانگکوک خیلی خیلی با من فرق داره. عجیبه که یه نفر انقد پولدار باشه و رفته باشه آسایشگاه. تو ماشین همه ساکت بودن و حتی کسی نپرسید من کیم و چرا باهاشون اومدم تا اینکه رسیدیم.
آنچه خواهید خواند: این واقعا خونه س؟... این دوست و مهمون منه...فردا که یکشنبس...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (4)