
یسس بالاخره امتحان ریاضیمو دادم و اومدم...اینم پارت جدید✨
❤️پارت 18: دیدار دوباره❤️ (از زبون میچا) منتظر خانم چوی بودم که صدای خوندن یه نفرو از اتاقی که چند قدم باهاش فاصله داشتم شنیدم. دلم برای شنیدن آهنگ تنگ شده. رفتم طرف در. وایی دو نفر دارن میخونن. اومدم گوش بدم که...تق! در باز شد و خورد بهم؛ منم که غافلگیر شده بودم با صورت خوردم زمین. صدا: وای ببخشید، چیزیتون که نشد؟ چقد صداش آشناس. یعنی کیه؟ موهامو که جلوی صورتم ریخته بود و کنار زدم و دیدم دستشو گرفته جلوم. سرمو اوردم بالا که ببینمش...چی؟!! درست میبینم؟...
پس خودش بود...ولی چرا چیزی نمیگه؟ پسری که از پشتش اومد و با دیدنم یه دستمال از جیبش در اورد و گفت: بیا بگیر، از دماغت داره خون میاد... دستمالو بهم داد. منم اونو روی بینیم گذاشتم و آروم بلند شدم. پسره: خوبی؟ - ب...بله خوبم. چیزی نیست. دستمالو برداشتم. قرمزیش خیلی پررنگ بود. اون که تا الان ساکت بود گفت: میگم...قیافتون خیلی خیلی واسم آشناس. میشه خودتونو معرفی کنید؟
شیطنتم گل کرد و اینجوری جوابشو دادم: راستش چهره شمام خیلی آشناست؛ امم...فکر کنم اولین بار تو یه دیوونه خونه، با کله خوردم به شما، آقای جئون جانگکوک... اونیکی پسره با تعجب نگام میکرد. انگار انتظار نداشت اینجوری خودمو معرفی کنم + وانیا...خودتی واقعا؟ با سر تایید کردم و لبخند شیطنت آمیزی تحویلش دادم. + معلومه که خودتی، همونقدر پر انرژی و شیطون...ولی اینجا چیکار میکنی؟ - عه...مگه تو نگفته بودی؟! + من؟ من روحمم خبر نداشت. بعدشم، اینجا فقط خبرنگار راه میدن... میخواستم براش توضیح بدم که خانم چوی اومد. خانم چوی: خب خانم سانگ بیاین که... با دیدن دماغ خونی من و جانگکوک حرفشو خورد. خانم چوی:...چی شده؟ - هیچی، فقط یکم بی دقتی کردم...
+ نه تقصیر من شد. درو خیلی محکم باز کردم... خانم چوی: خیلی خب. اگه دیگه مشکلی نیست بیاید بریم که دیر نشه. - آها باشه...(رو به جانگکوک) بعدا دربارش حرف میزنیم... و سریع دنبال خانم چوی رفتم*** + جدی جدی فکر کردی آسونه؟ وایی دختر تو خیلی جرات داری. تهیونگ: حالا اگه فیلمت خوب نشده باشه همه نقشه هات خراب میشه... - خیلیم دلشون بخواد. چون خانم سانگ بهم گفت اگه تونستی یه سوالیم بپرس و من تونستم، مگه ندیدی؟ + جان من؟ چی پرسیدی؟ دقیقا همون سوالو همونجوری تکرار کردم. تهیونگ: آره خودش بود...الان که دوباره گفتی قشنگ یادم اومد. + آره...ولی کاش میدونستی منم و یه چیز دیگه میپرسیدی. نمیخوام کسی بدونه این مدت کجا بودم.
آنچه خواهید خواند: من فقط 5، 6 ماهه که تو دنیای بیرون زندگی میکنم...جای مشخصی ندارم...3 روز؟!...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فوقالعاده محشرررر🥂💖
عالیییی
این دفعه کم بود
خوب میدانیم ادامه داره پارت بعدی سریع بزار عزیزم آنقدر ما رو دق نده اوکی👌
این داستان خیلی قشنگه ولی به مشکلی داره !
پارت ها خیلی دیر میاد و یکم هم کم مینویسی ، ولی در کل عالییییییییییییییییییی بودددددددددددددددددددددد
عالیه، فوق العاده زیبا
ولی الان همه رو خوندم
آخ خدا دوباره پارت ها از دستم در رفت از پارت شونزده نخوندم