امیر: آره معلومه چیزینیست .... شب رفتن خونه و خوابیدن صبح رهام از خونه رفت بیرون و امیر خونه تنها شد سر شروع کرد به گیج رفتن ولی چیز عادی بود رفت که قرص هاش رو بخوره اسم قرص توجه رو جلب کرد رفت تو گوگل خوند و همه چی رو فهمید رهام برگشت پیش امیر....رهام: امیر خوبی چته چیشده ....امیر: رهام چرا بهم نگفتی تو مثلا داداش منی اره....رهام:چیمیگی امیر آروم باش ....امیر: این قرص ها تو که به من گفتی هیچی نیست اینا که مال یه بیماری مثل ....رهام : امیر مجبور بودم میفهمی دکتر بهم گفت هیچی نگو ....امیر : دکتر بیخود کرد ( با فریاد )....رهام:امیر آروم باش خوب میشی ...امیر : رهام یعنی چی خوب میشی هان ....رهام: یعنی خوب میشی حالا هم پاشو جمع کن هلن داره نیاد اینجا .....امیر : هلن برا چی گ.....رهام:نمیدونم زنگ زد
گفت امیر جواب نداده میخوام ببینمش گفتم بیاد اینجا....امیر : خو باش پس من برم یه دوش بگیرم اون شب هلن اومد و رفت سه سال بعد ..... امیر: رهام این مزاحمه خیلی داره اذیت میکنه دیگه خسته شدم از دستش ...رهام : خو امیر به
پلیس ... امیر: بابا گفتم ..... رهام : پس نگران نباش ....بعد رفتن امیر رفتن نشست تو ماشین بعد یه چیز محکم خورد تو سرش و بیهوش شد
اینم از پارت ۸
نظرات بازدیدکنندگان (11)