
♡♡♡♡: در خونه رو بستم و در حالی که با کش موم ور میرفتم به سمت آشپز خونه رفتم. سابین: سلام عزیزم، قرار چطور بود؟ کش مو رو باز کردم و انداختم روی میز. مرینت: بدک نبود. چندتا خوراکی برداشتم و پشت میز نشستم مامان روبروم نشست، میتونستم حس کنم نگاهم میکنه. سرم و بالا اوردم و گفتم: چیزی شده؟ ساببن: ها؟ چی؟ نه، هیچی. چیپس توی دستم رو گذاشتم روی میز و مث آدم شکاکی که میخواد مچ بگیره گفتم: خب، پس هیچی نشده؟ سابین: نــه. هیچی، چی میخواستی بشه؟ با لبخند مرموزی گفتم: آها فکر کردم چون میترسی عصبانی شم حرفت رو بهم نمیگی. مامان که فهمید مچش رو گرفتم با حالت معصومانه ای گفت: خب قول میدی نشی؟ خنده ریزی کردم و گفتم: نه قربونت برم بگو. سابین: خب جریان اون شرکته چیشد؟ بریم دنبالش؟ مرینت: نه مامان خودم دارم درستش میکنم لطفا لطفاااا شما کاری به بقیش نداشته باشین، باشه؟ سابین: خیلی خب. رفتم توی اتاقم و به آلیا زنگ زدم. آلیا: هوووم؟؟ قشنگ معلوم بود یه جوری زدم تو پرش( کیبورد من اون نشانه ها رو نداره که براتون بذارم اینی که میگم پر منظورم این پر: 🪶 هستش🥲😂🪶) مرینت: میتونی بیای پیشم؟ آلیا: اونوقت چرا؟ مرینت: اصن نخواستم گم... تا اومدم ادامه بدم گفت: باش بابا چقد عصبانی میشی، الان بچه ها رو ورمیدارم میایم و بدون اینکه بذاره مخالفت کنم گوشی رو قطع کرد. پوف کشان توی سایت شرکتم چرخی زدم و کمی بعد بچه ها مث هرچی حیوون بگم کمه ریختن تو. رز: مرینت! جولیکا: این تویی؟؟ میلن: خیلی عوض شدی. الکس: اووو پسر بالاخره دارم یه شخصیت باحال از مرینت رو میبینم. مرینت: اممم. رو کردم به آلیا و گفتم: آخه میمون، چرا؟ آلیا خندید و گفت: خب حق دارن بدونن برگشتی. گوشیم رو توی دستم فشار دادم و گفتم: خیلی خب، بشینین.
بچه ها نشستن روی مبل اما آلیا دست به کمر بالای سرم وایساد و نگاهم کرد. بی تفاوت سرم و کردم توی گوشیم و وقتی که از نگاه های خیره ش خسته شدم، بدون نگاه گرفتن از گوشیم گفتم: میخوای همینجوری به من زل بزنی؟ یهو گوشیم نا پدید شد. سرم رو بالا اوردم و دیدم دست آلیاست. آلیا: اوووو خدای من اینجا رو ببین، کارمندای شرکتش از هر کشوری بهش پیام دادن و اونم با کلاس بازی در اورده نه تنها جواب نداده بلکه سین هم نکرده. خب بذار ببینم، هوممم به به. با تعجب داشتم نگاهش میکردم که یهو در حالی که داشت تایپ میکرد گفت: سلام عشقم من خوبم. تو خوبی؟ بعد نگاهی به صفحه گوشی کرد و گفت: اممم نه این خوب نیست یکم لوس تر. بعد دوباره در حالی که داشت تایپ میکرد ادامه داد: های هانی چطولی خوفی بوس. هممون زدیم زیر خنده که با حرفی که آلیا زد نفسم حبس شد: ارسال برای این پسر ایرانیه که نمیتونم اسمش رو بخونم. ولی یهو یادم افتاد نه آلیا کره ای بلده نه هیچ ایرانی ای میتونه توی دوماه فرانسوی یاد بگیره. با خیال راحت هوفی کشیدم و گفتم: ایرانیا فرانسوی بلد نیستن خر خودتی. آلیا: اوووه راست میگییی ولی چه حیف که چیزی به نام مترجم هست. حالتش شیطانی تر شد و ادامه داد: و چه حیف تر که من اون رو به زبون ایرانی(چیه خو نمیدونه به زبون ایرانی میگن فارسی) ترجمه کردم و بعد براش فرستادم. دیگه بد بخت شدم. سریع پریدم رو گوشیم رو از دستش کشیدم و پیام رو حذف کردم ولی یادم اومد انقد کرم دارم که قابلیتی برای چت سایت گذاشتم تا پیام بعد فرستاده شدن حذف نشه 😐🥲. مرینت: آلیااااااااا آلیا هم فقط می خندید. سریع اون پسره بیچاره رو بلاک کردم. هوفی کشیدم و گوشیم رو پرت کردم روی تخت. با حرص گفتم: دختره ی بیشعور. آلیا: حالا یه شوخی بود جدی نگیر. مرینت: د آخه نفهم، میدونی اگه پیامه رو پخش کنه یا به کسی نشون بده چی میشه؟؟ آلیا شونه ای بالا انداخت و با خونسردی گفت: هیچ. تو که کسی رو نداری، فک میکنن دیگه از فشار سینگلی میخواستی خودت رو به یه پسر ایرانی بندازی و پشت بندش خندید و بچه ها هم هم بعد تجزیه تحلیل حرفش همراهش شروع کردن به خندیدن و فقط من بودم که این وسط رنگم قرمز شده بود و با چشایی که انگار الانه از عصبانیت بزنه بیرون نگاهشون میکردم.
بعد از اینکه خندشون تموم شد، آلیا گفت: به نظر میاد مرینت خیلی عوض شده. رز: آره، اون الان دنبال تلافی نیست. الکس: فکر میکردم باحال تر از این حرفا باشه. آلیا: خیلی خب بیخیال الان میوفته به جونم. اونا که نمیدونستن دارم فکر میکنم چجوری تلافی کنم🙃🦥. آلیا: من گشنمهههه. مرینت: کوفت بخوری. آلیا که دید هنوز دارم حرص میخورم خندید و گفت: به هر حال من میرم نهار بخورم و از اتاق رفت بیرون. وااااا خجالتم خوب چیزیه ها مثلا الان خونه ی دوستشه نباید یکم ادب داشته باشه؟ کمی بعد آلیا در حالی که داشت با آستین دور دهانش رو پاک میکرد وارد شد و گفت: دختر مامانت عجب دستپختی داره. وقتی دید کسی چیزی نمیگه گفت: حوصلم پوکید، بچه ها میاین یه بازی؟ گوشام تیز شد و نگاهش کردم که وقتی دید جمع مشتاقه ادامه داد: جرئت یا حقیقت. صدای هووو بلند شد مرینت: خیلی خز شده. الکس: راست میگه. آلیا: اوهوم ولی ما که خز نیستیم. قراره چیزایی بگیم که طرف مقابل بدجور اذیت شه و پشت بندش با حالت شیطانی نگاهم کرد. هه فکر کرده، اگه شانس باهام یار باشه تلافی پیامه رو سرش در میارم. سریع از روی تخت بلند شدم و گفتم: خیلی خب پس منتظر چی هستین. همه جز آلیا از این حرکتم تعجب کردن. بی توجه ادامه دادم: زود باش بطری بیار. آلیا یه بطری از پشتش دراورد. مرینت: چجوری این و تموم کردی؟؟؟ آلیا: دیگه دیگه. و بعد نشست روی زمین و منتظر ماها رو نگاه کرد اول از همه من نشستم روبروش تا شانس اینکه به من و اون بیوفته بیشتر باشه. آلیا با فهمیدن منظورم با مفهوم خندید که توی خندش معلوم بود میخواد بگه تو خواب ببینی کاری کنی. بچه ها هم نشستن و بازی شروع شد. آلیا: اول از همه بگم این یه بازیه پس جنبه داشته باشین و معنا دار نگاهم کرد و بعد با 1،2،3 چرخوند که به الکس و رز افتاد رز: جرئت یا حقیقت؟ مطمئنا الکس جرئت رو انتخاب میکرد. الکس: جرئت رز کمی فکر کرد و گفت: اوووم پس، تو یک هفته بدون اجازه من آبم نمیخوری. همه شروع کردیم به خندیدن و این الکس بود که زیاد خوشش نیومده بود چون از امر و نهی متنفره.
الکس: فقط یه هفته است. قیافش خیلی خنده دار بود انگار داشت به خودش یاد آوری میکرد فقط یه هفتست تا دک و پوزمون رو خونی نکنه. آلیا با خنده بطری رو چرخوند که به خودش و جولیکا افتاد. جولیکا: جرئت یا حقیقت؟ آلیا: حقیقت جولیکا: اون شب که... و انگار خجالت میکشید نمیتونست ادامش رو بگه. الکس خندید. همه نگاهش کردیم که گفت: خب میخواد ازت بپرسه اون شب که خونه ی نینو بودی چه اتفاقی افتاد و پشت بندش قاه قاه خندید. صورتم سرخ شد و شروع کردم به خندیدن. مرینت: دمت گرررممم. آلیا با بیخیالی جوری که باعث شاخ دراوردنم شد، گفت: کدوم شب، من هزار شب پیشش بودم. همه گی مایوس شدیم و اینبار آلیا خندید. الکس: آخرین بار. آلیا: خب طاقت شنیدنش رو دارین؟ با خوشحالی سر تکون دادیم و منتظر بودیم بگه که گفت: خب خرتون کرده بودم که مجبور نباشم بیام پیش شما، اصن خونه نینو نبودم و هار هار خندید. بچه ها بادشون خالی شد و منم خندیدم. مرینت: مارموز بیشعور. آلیا: باید یه شب پیششون باشی تا بفهمی من چی میکشم. الکس: حالا دارم برات که. آلیا بطری رو چرخوند که به من و خودش افتاد خنده ی شیطانی کرد و گفت: خب خب مرینت خانوم، صبح با آدرین کجا رفتی، چرا رفتی؟ مرینت: قدم زدیم، چون آدرین دعوتم کرده بود. این نه دروغ بود نه حقیقت خب به هرحال واقعا آدرین خواسته بود و دعوت کردن هم یه جورایی میشه میگفت جای اون شب که باهاش حرف نزدم، رفتم. جون عمم. آلیا همه ی ذوقش خوابید و دوباره بطری رو چرخوند که بازم به ما دوتا افتاد جیغ خوشحالی کشیدم. مرینت: جرئت یا حقیقت؟ آلیا: حقیقت. خانوم فکر کرده زرنگه، یهو جرقه ای تو ذهنم خورد. مرینت: وقتی که بهت زنگ زدم چرا اون شکلی حرف میزدی انگار زدم تو پرت؟ آلیا: هیچی وسط لحظه ی مهمی بودم که از حس پروندیم نشد. مرینت: خب اینکه معلوم بود، داشتی چیکار میکردی؟ آلیا: تو فقط مجاز یه بار سوال پرسیدنی که منم جواب دادم. اههه لنتی. آلیا شیطانی خندید و بطری رو چرخوند که افتاد به من و رز. میلن اعتراض کرد که چرا به اون نمیوفته. رز هم جاش رو داد به میلن با اینکه کلی هووو خورد و بهش گفتیم که نمیشه ولی بازم کار خودش رو کرد. میلن: جرئت یا حقیقت؟ مرینت: جرئت. میلن: بسیار عالی. ته کفش رز رو لیس بزن. مرینت: چیییییییی؟؟ الکس: دلم براش سوخت، نامردی نیست؟ آلیا: تسلیت میگم، دوست خوبی بودی. رز: نه کفشام تمیزه، من خیلی روش حساسم. فک میکنه این دردی از من رو دوا میکنه؟؟ مرینت: نهههه نمیشه. میلن: اوکی بی جنبه. پس حداقل بیاین آشپزخونه بگم چیکار کنی. با هزار لعنت فرستادن به میلن رفتیم آشپزخونه.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاجو کجايي؟خعلی وقته نیصدی
هستم آجی فقط اوضاعم یکم بهم ریختس حوصله و وقت هیچی رو ندارم •~•
کجایی؟
چرا نیستی؟😕
خوبی؟🥺
هستم و خوبم عزیزم نگران نباش❤
🥺😍❤
هدیه خانم کجایی نیستی؟😅
عالی
سلام اجی مثل همیشه عالی بودی
ببخشید نبودم تو تازه ها نبودی مشکوک شدم رفتم چک کردم پروفت را دیدم تست دادی و نیونده
عالی بود منتظر بعدی هستم
سلام عااالی راستی من عسل هستم 13 ساله عاجی میشی
عالی...
عالییی بود آجی.
دوستای مری از مال منم بدترن.من یه سری یکی از دوستامو مجبور کردم لباس دخترونه همون پیرهن بپوشه برقصه برامون😂
چه باحال بود❤️❤️❤️🌚