
بچه ها بازم تاکید میکنم که حتما حتما نظرتونو بگین ..چون داستان واقعی خودمه دوست دارم نظرتونو بدونم🥺و اینکه هر سئوالی داشتین راجبش یا راجب خودم تو کامنتا بپرسین جواب میدم😍
ظهر با سر و صدای اعضای محترم خانواده بیدار شدم ..تا عصر یکم دور خونه ول تابیدم و بعد با اتوبوس به سمت محل کارم رفتم ..با مائده خیلی به هم نزدیک شده بودیم و همجوره هوای همو داشتیم یجوری که انگار چندساله همو میشناسیم.حدودا یساعتی از زمان اومدنم به کار میگذشت که دوباره آقای هومن خیرخواه وارد مغازه شد .نمیدونم چرا ولی برعکس بقیه پسرا که اصلا متوجه ورود و خروجشون نمیشدم ولی این به محض ورودش همه توجهارو رو خودش میبرد..حتی گاهی منو ..ولی بازم همه تلاشمو میکردم که مثل همیشم باشم و نگاش نکنم...
من تازه یاد گرفته بودم که فیشای بچه هارو که میزنم حتما باید خودشونم امضا کنن ..مشغول زدن فیشای بچه ها بودم و کارم تقریبا تموم بود که یهو مائده اومد گفت فیش آقای خیرخواهو زدی؟گفتم نه چی بود ؟ -نوشابه +باشه الان میزنم... بعد از زدن فیش..اومدم به سمتش برم که به یک باره پشیمون شدم..گفتم خودش که اومد رد شد بهش میگم بیا اینم سر راهت امضا کن..من که نباید دنبال این راه بیوفتم...حدودا یه ربعی گذشته بود که دیدم اومد و داخل از پشت دستگاهو به سمت روشویی پشت یخچال رفت... +آقای خیرخواه؟ سرشو به سمتم برگردوند.عیش یذره ادب تو وجودش نیس که بگه بله حداقل 🙄 +لطف کنید بیاید فیشتونو امضا کنید _خودت امضاش کن +وا مگه من خوردم؟لطفا بیاید امضا کنید من کار دارم _هوففف..بده من خودکارو. خودکارو از دستم گرفت بعد از امضا کردن ...یهو سرشو آورد بالا و برای اولین بار مستقیم تو چشمام نگاه کرد...
قلبم یهو ریخت..وا من چم شده ..نکنه مریض شدم..چقدر این چشما آشنا بود... سریع نگاهمو ازش گرفتم که یهو گفت +فامیلیت چی بود؟ _اسماعیلی با تعجب دیدم پایین امضاش نوشت اسماعیلی... فهمیدم که داره کل کلو شروع میکنه...بدون حرفی فیشو از زیر دستش کشیدمو به سمت صندوقم رفتم.... زودتر از شبای دیگه با سرویس به سمت خونه رفتم...وقتی رسیدم خونه سریع شاممو خوردم و به تختم حمله کردم...به امشب فکر کردم..من کجا دیدمش؟تو همین افکار خودم بودم که خوابم برد.... (همینجوری که سرم رو پاش بود با دستای مردونش موهامو نوازش میکرد...به چشماش نگاه کردم..خمار تر از همیشه بود...) از خواب پریدم...
این چه خوابی بود من دیدم... همینجوری که سرمو گرفته بودم و تو تختم نشسته بودم..یهو دوباره چشماش اومد تو ذهنم...خوابم واسم بیشتر آشنا بود...سریع به سمت دفترچم رفتم و هرجور بود از زیر کتابام کشیدمش بیرون...دنبال صفحه ی مورد نظر گشتم...پیداش کردم... نقاشی یه دختر که رو پای یه پسر روی کاناپه خوابیده و پسر دستش تو موهای اون دختره ...اون نقاشیو حدودا یه سال پیش کشیدم...پس اون پسر...خودش بود...هومن بود...وااای فاطمه دیوونه شدی..اخه تو پارسال اونو کجا دیدی که الان خوابشو دیدی.. واقعا خودمم نمیتونستم جواب سئوالای پیش اومده ی مغزمو بدم...اصلا که چی...؟من چرا باید حتی تو خواب رو پای این بشر باشم..نه خیلی اخلاق داره..ایش پسره ی بی لیاقت...تو همین فکرا بودم که خوابم برد...
با صدای زنگ گوشیم داشتم به عالم و آدم فوش میدادم که دیدم شماره ناشناسه ..گفتم برو بابا و دوباره اومدم بخوابم که انگار طرف قصد نداشت بی خیال بشه...با جدیت و عصبانیت تمام جواب دادم؟ +بلهههه؟؟؟ -سلام خوبی؟ +بجا نیاوردم؟ - بهادرم +الان باید بجا میاوردم؟ -خانم اسماعیلی..همکارتونمممم..تچر..فکر کنم هنوز خوابی... خاک بسرم .. بهادر دیگه کیه؟بهادر بهادر بهادر..هااان اون یکی آشپزهههه... +شناختم بفرمایید -عجیب بود اگه بعد از این همه سکوت و فکرکردن نمیشناختی.. +اول صبحی چه انتظارایی دارین شما هاا -ساعت ۱۲ ظهره خانم اسماعیلی.. +عهه..خب چیکار کنم؟ - به نکته ظریفی اشاره کردی.. پاشو بیا سرکار. +وا من شیفت عصرم..مگه مائده نیستش؟ - نیومده ..پاشو بیا زود خودتو برسون با اسنپم بیا وای چقدر رو داره این بشر-_- +سعیمو میکنم... خدانگهدار -منتظرتیم خدافظ بعد از قطع کردن سرمو چندبار کوبیدم تو بالشت و کل دنیا فوش دادم...یه زنگ به مائده زدم که اونم جواب نداد و سریع حاظر شدم و با تاکسی خودمو به تچر رسوندم...
به محض ورودم با قیافه پوکر بهادر روبه رو شدم که منو که دید منفجر شد از خنده... + وااای قیافت شبیه ایناس که از تو تخت کشوندنشون سر کار... - اره اصلا ام که ینفر اینکارو باهام نکرده اینو گفتم و رد شدم..آرمان و آقای سعیدی ام بهم سلام کردن و رفتم سرکارم...چون ظهرا خلوت تر بود ..تحویل نداشتیم و من هم تحویل بودم هم صندوق ... همینطور که مشغول کار بودم یهو فکرم رفت سمت خواب دیشبم... عجیب بود هنوزم برام..هومن چرا نیومده سرکار؟؟ +آقا بهادر؟؟ -هان؟ کلا شعور ندارن اینجا 😑 +فقط شما اینجا آشپزید؟ احمق جون این چه سئوالی بود پرسیدی ضااایع ..خب الان با خودش نمیگه واا این شیفت عصره یعنی تا حالا هومنو ندیده. -نه من اونجا ام آشپزم خدایا چقدر نمک آفریدی بعضی بنده هاتو🙄اه تیرم به تاریکی خورد..ولش کن...تو افکار خودم بودم که یهو یه دست دور کمرم حلقه شد..سریع برگشتم دیدم مائدس..منم بغلش کردم و بعدش کلی فوشش دادم و براش اتفاقات ظهر تا الانو تعریف کردم...فهمیدم که خوابش برده بوده و گوشیشم سایلنت بوده...ساعت نزدیکا ۷ شب بود و هنوز هومن نیومده بود و من همش به مسیر اومدنش نگاه میکردم...وا آخه به من چههه..اصلا به من چه آخه ...نه آخه من نگران اینم که سر آشپز نداشته باشیم..بله...گوشی آقای رحیمی همش دست منو مائده بود که تو اس ام اساش همراه بانکارو چک کنیم... گوشیو مثل همیشه برداشتم و رفتم تو اس ام اسا..یه اسم توجهمو اون بالا جلب کرد..هومن... سریع زدم رو اس ام اس:علی آقا من امشب نمیام بابام حالش خوب نیس.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (3)