
اینم از پارت جدید ببخشید که دیر به دیر میشه این چند روز امتحان دارم ولی سعی میکنم بزارم✨
❤️ پارت 17: سوال❤️ تهیونگ: امم خب... بغل دستیش: گریه میکرد. خیلی زیاد خندید و پشت بندش بقیه ام خندیدن. تهیونگ: نپر وسط حرفم...داشتم میگفتم، ما بین دوستیمون فرقی نیست و هممون به یه اندازه صمیمی هستیم، و در جواب سوالتونم باید بگم واقعا سخت بود. هرکدوم از اعضا که نباشن سخته... دوباره دست ها برای سوال کردن بالا رفت. میچا ام با وجود خجالتی بودنش دستشو بالا برد. وقتی بهش اشاره کردن که میتونه بپرسه خیلی خوشحال شد و در عین حال استرس داشت. به کاغذی که اون دختر سوالا رو نوشته بود نگاه کرد و بعد چند ثانیه مکث، سوالشو پرسید: شما واقعا خودتون خواستین که گروه و ترک کنین؟ و آیا از همون اول قرار بود برگردین؟
با اینکه چون هوا تاریک و نور کم بود اونا رو نمیدید و این باعث میشد کمتر از سوال کردن بترسه ولی بازم از لحنش معلوم بود که استرس داره. اما با این سوال کل جمعیت اول به میچا و بعد به اونا نگاه کردن. بالاخره یکیشون جواب داد: قطعا نمیخواستم، ولی یه شرایطی پیش اومد که مجبور شدم. درمورد برگشتنم...راستش اونموقع زیاد مطمئن نبودم چون واقعا شرایط سختی بود ولی از صمیم قلب میخواستم برگردم و خوشحالم که همچی تموم شد و من الان اینجام. ...چند نفر دیگه ام سوال کردن و تایم مصاحبه تموم شد. میچا بلند شد از اونجا بیرون رفت. بنظر میومد فیلم خوبی شد. بعلاوه، تونسته بود سوال کنه و این شانس بیشتری براش داشت. خیلی دور نشده بود که یکی از دور صداش کرد صدا: خانم سانگ، خانم سانگ... به سمت صدا برگشت. یه خانمی داشت میومد سمتش.
به سمت صدا برگشت. یه خانمی داشت میومد سمتش. اولش ترسید که فهمیده باشن خبرنگار نیست ولی اگه میرفت خیلی ضایع تر بود. خانمه بهش رسید. - چیزی شده؟ خانمه: سلام. من از کادر مدیریت هستم. ظاهرا یکی باهاتون کار داره. - چه کاری؟ خانمه: نمیدونم. فقط به من گفتن بهتون بگم که کار تون دارن شک داشت ولی قبول کرد و همراه خانمه به اون محوطه برگشت. حالا دیگه اونجام خالی شده بود و چند نفر داشتن صندلی هارو جمع میکردن. خانمه: لطفا یه لحظه منتظر باشید الان میام... - باشه. همین که رفت یکی از آدمای اونجا به سمت میچا رفت. اون: تو از کوکی پرسیدی که خودش خواست بره؟ - بله، چطور؟ اون: وایی تو خیلی رو دارییی من که اصن نمیتونستم همچین حرفی بزنم. ولی مرسی که کمک کردی گزارشم کامل شه. آها راستی، من مین هی ام. - خوشبختم... منم میچا هستم مین هی: خب دیگه من میرم. خدافظ - خدافظ
- (تو ذهنش) چرا گفتم میچا؛ من الان خبرنگار سانگم😑...داشت فکر میکرد که اگه درباره گزارش و مصاحبه و اینا پرسیدن چجوری جواب بده که اون خانمه برگشت. خانمه: ببخشید که منتظر موندی، با من بیا... رفتن یه گوشه که یه اتاقکی اونجا بود. خانمه درو باز کرد و رفتن داخل. ولی نه...اونجا بزرگتر از چیزی بود که نشون میداد. چند تا اتاق داشت. میچا پشت سر خانمه جلو میرفت که صدا: خانم چوی، یه لحظه میشه بیاین؟ صدا از پشت یکی از درا میومد. خانمه: الان میام...(رو به میچا) یه لحظه... و میچا دوباره تنها شد. منتظر خانم چوی بود که صدای خوندن یه نفرو از اتاقی که چند قدم باهاش فاصله داشت شنید. دوباره کنجکاو شد و رفت طرف در. متوجه شد که صدای دو نفره. خواست گوششو به در بچسبونه و گوش بده که در باز شد و خورد به میچا؛ و میچا محکم خورد زمین. صدا: وای ببخشید، چیزیتون که نشد؟ میچا موهایی که بخاطر زمین خوردن رو صورتش ریخته بود و کنار زد و دید دستی برای کمک جلوشه. اما وقتی صاحب اون دست رو دید...
آنچه خواهید خواند: همونقدر پر انرژی و شیطون...من روحمم خبر نداشت...جان من؟...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
آهنگ Nare
آهنگ ارمنی و شبیه لالایی ایرانی واقعا بهتون پیشنهاد میکنم این آهنگ و گوش بدیم
بعدیییی😆😆❤❤❤❤😐
آقا غششش ایوللل🍫 💜
❤️
مواد بعدی کی میادددددد!؟
عرررر
پارت بعد کی ؟
به زودی...
👍🏻💜🎈👩🏻🦯👩🏻🦯👩🏻🦯🪦
فالویی بفالوم:]🥀
باش
هایصوییتی🌒
ماᴍᴏᴏɴʟɪɢʜᴛهستیم☁️
از4تادخترکیوتتشکیلشدیم🌵
1:mingo🧚🏻♀️
2:LiLi🧚🏻♀️
3:Ale 🧚🏻♀️
4:yonhi🧚🏻♀️
مابهفنهامونمیگیمꜱʜɪɴᴇʀ🌟
توهمیهꜱʜɪɴᴇʀمیشی؟
پس فالومون کن تا در جریان سانگا باشی^^
--------------------------------------
صاریبابتکامنتتبلیغاتی🌼اگهاذیتتونمیکنهبگینپاکشکنم..راستیتستتهمعالیبودولایکشد🌌
سلام صوعیتی ما گروه خواعران صغرا بجز عاخری عستیم😐
ما زیر نظر کمپانی گاومیش فعالیت میکنیم😐
اعضای ابله ما:
صغرا
اقدس
کوکب
شوکت
کبرا
شمسی
به فندوم ما احمق میگویند
توهم فالومون کن و احمق شو😐
بزودی تست دبیو مون منتشر میشح😐🍊
موفق باشید 😐🚶🏻♀️
فالویی بفالوم:||🍓
باشه