
شخصی نکن
❤️پارت 16: خبرنگار سانگ ❤️ همچنان تو شهر سرگردون بود. حس میکرد به حومه شهر رسیده باشه چون خیابونا خلوت تر از قبل بود. ولی یه دفعه، جاییو دید که کلی آدم جمع شدن. بعضیا خیلی آروم وایساده بودن و تو دستشون دوربین بود و بقیه که یه دوربین یا موبایل داشتن، سروصدا میکردن. میچا میدونست خیلی چیزای مهمتری هست که بهشون فکر کنه ولی امان از فضولی ای که بی موقع گل کنه. آروم رفت جلو و سعی کرد بفهمه قضیه چیه اما بخاطر شلوغی نمیتونست چیزی ببینه. یه دفعه دستی رو روی شونه ش احساس کرد. برگشت و دختری که بهش میخورد چند سال از خودش بزرگتر باشه رو دید. دختر: سلام. میشه یه کمک بهم بکنی؟ - چه کمکی؟
دختر: من خبرنگار سانگ هستم و از طرف خبرگزاریمون باید یه گزارش از بی تی اس تهیه کنم ولی یه کار خیلی خیلی فوری برام پیش اومده که باید برم. میشه تو واسم انجامش بدی؟ دستمزدتم میدم. - آخه...من هیچی نمیدونم...اصلا خبرنگار نیستم. فقط از رو کنجکاوی اومدم یه نگاهی بندازم🌝 دختر: واقعا؟! حیف شد. البته لازم نیست کار خاصی کنی فقط برو و با این دوربین یکم فیلم بگیر. یه دوربین که حتی از موبایلم کوچیکتر بود و به میچا نشون داد. دختر: مدلش جدیده ولی کار باهاش اصلا سخت نیست. این دکمه رو که بزنی شروع میکنه به ریکورد، اگه دوباره بزنیش استپ میکنه، این یکی رو بزنی پاز میشه...خیلی آسونه
میچا اول میخواست مودبانه درخواستشو رد کنه ولی با خودش فکر کرد که اگه کار آسونیه پس شاید بتونه به واسطه این دختر خبرنگار بشه. اگه الان این گزارشو درست کنه یه قدم به پیدا کردن کار نزدیک میشه. دختر: من چند تا سوالم نوشتم که اگه بتونی یه دونه ام بپرسی عالی میشه. ولی اگرم نشد مشکلی نیست. - باشه. امیدوارم بتونم انجامش بدم. دختر: حتما میتونی...آها راستی همینجوری راهت نمیدن. این کارتو بگیر و با اسم من برو تو. پشتشم هم آدرس سازمانمونه هم شمارم. هرطور خواستی میتونی فیلمو برام بیاری😊. و یه کارت بهش داد - باشه دختر: ممنون. خب دیگه من برم. فعلا... میچا رفت جلوتر. از جمعیت رد شد و رسید به در ورودی.
یه آقایی اونجا وایساده بود که هر از گاهی چند نفرو میفرستاد داخل. دو سه نفر رفتن و نوبت میچا شد. آقاعه: اسم و کارت... - من...خبرنگار سانگ هستم. کارتو نشون داد. آقاعه: میتونید برید. رفت تو. یه محوطه نسبتا بزرگ و باز بود و چند ردیف صندلی چیده بودن که کم کم پر میشدن. میچا ام رفت و رو یکی از صندلیا نشست. روبروی صندلی ها یه چیزی مثل سکو بود که 7 نفر اونجا نشسته بودن و به سوالای بقیه جواب میدادن. دوربینشو در اورد و همونطور که اون دختر بهش گفته بود شروع کرد به فیلم گرفتن. یکی از خبرنگارا: آقای کیم تهیونگ، طبق گفته فندوم شما با جانگکوک رابطه صمیمی تری داشتین. در مدتی که نبود چه حسی داشتین؟ جانگکوک...اسمش مثل اسم همون دوستی که 6 ماه پیش ازش دور شد...
آنچه خواهید خواند: نپر وسط حرفم...خانم سانگ!... ظاهرا یکی باهاتون کار داره...وای ببخشید، چیزیتون که نشد؟...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعد رو میزاری؟
بعدیییییی😆😆💜💜
عررررررررررررر اومدددد عالیععععههههههه💜🥂
زمازکتذوظصقششاکپکپرژطچنکپغطفطچنعشهاچدنغژکتر😂
عالیییی:)))
مرسیی:>
بهترین دوست تو 🌝👋🏻