
چرا فقط وقتی میگم شخصی نکن شخصی نمیشه...ممد اذیت نکن دیه🌚
❤️پارت 14: آزادی❤️ غروب بود و دیگه کم کم داشتیم واسه سال تحویل آماده میشدیم. سارا که تا الان پیداش نبود اومد پیشمون. ~ سال جدیدتون پیشاپیش مبارک...یه چیزایی به عنوان هدیه واستون اوردم که شاید خوشتون بیاد. + مرسی ولی چرا پیشاپیش گفتی؟ میزاشتی سر ساعت میگفتی دیگه😶 ~ آخه شاید اونموقع نشه. خوشحالم که دوستایی مثل شما داشتم. نمیدونم روزی که برین آیا میتونم مثل الان باشم یا نه. - چیزی شده؟ انگار قراره بری... ~ نه بابا نمیرم. بگذریم...بیاین اینم کادوهاتون. شاید خیلی نو نباشه ولی واسه خودتونه دیگه... و دوتا ساک گذاشت جلومون. - عههه این کیف منهه...واییی از کجا اوردی؟🤩 ~ از وقتی اومدین اینجاست. امروز چون حواس همه پرت بود تونستم کش برم. - مرسییی واقعا مرسی
منم کیفمو باز کردم. توش بجز مدارکم و چندتا کاغذ پاره که بیشترشون لیریک (:متن آهنگ) هایی بود که نوشته بودم نبود. البته یه جاسوئیچی ام بود که روز دبیو باهم خریدیم و قرار گذاشتیم یادگاری نگهش داریم...تنها چیز باارزشم همون بود. - عه...اینارو از کجا اوردی؟ ~ چی؟ یه کاغذو نشونمون داد. - این همون کاغذیه که تو کمد پرورشگاه دیدم. نگاه کنید نوشته لی وانیا. ~ قایمش کننن!! اگه بفهمن مدارکی همراهته دیگه پشت گوشتو دیدی مدارکو دیدی🌝 - باشه...جانگکوک تو چیا داری؟ + چیز خاصی نیست، بیا خودت نگاه کن. فکر کنم از اینکه انقد بی تفاوت گفتم تعجب کرد ولی بعدش با سارا مشغول دیدن شدن - عه پس Life goes on کاملش اینه😀 + آره. اونموقعی که قرار بود بخونیمش نوشتم که حفظش کنم. سارا ام مشغول یه لیریک دیگه شد. ~ حیف این لیریکای قشنگ نیست که خوانندش اینجا باشه؟! نمیفهمم...چه دلیلی داشته تورو بیارن..
+ فقط من نیستم. ما هفت بودیم...ولی شاید الان یه نفرم وجود نداشته باشه. شاید بعد رفتنم همه قراردادشونو باطل کرده باشن...امیدوارم اینجوری نباشه ~ عجب + راستی، کیف خودتم پیدا کردی؟ ~ آره. یه عروسک نشونمون داد ~ اینم تو کیفم بود😁 - وای چه قشنگ... + آره قشنگه ~ مادربزرگم اینو بافته + پس به سبک خودتونه. میگم چرا تا حالا همچنین عروسکی ندیدم. ~ آ...آره... وسایلاتونو بذارید تو کیف بعد با من بیاین. یه سورپرایز دیگه ام دارم - وای چقد سورپرایز. این حجم برام قابل تحمل نیست😁 ~ بیاین... دنبالش رفتیم. مارو جایی میبرد که تا حالا نرفته بودیم. ~ از اینجا به بعد باید ساکت باشید. صدامونو بشنون تو دردسر میوفتیم. انقد رفتیم که رسیدیم به یه دیوار یه تخته چوب بهش تکیه داده بودن. - (آروم) نمیخوای بگی کجا میریم؟ کم کم دارم میترسم... ~ نترس رسیدیم. چیزی که جا نذاشتین؟ + نه ولی آخه چرا؟
(از زبون وانیا) شروع کرد به جابجا کردن تخته. ~ مگه...نمیخواستین...از اینجا برین؟ - یعنی الان میخوای...مارو ببری؟😮 ~ آره دیگه...اینجارو نگاه کنین... تخته رو کامل برداشته بود و فویلی که رو اون قسمت از دیوار چسبیده بود رو کند. ~ ببینین از اینجا سه تا راه سرسره ای به بیرونه. در اصل واسه مواقع اضطراریه وگرنه همچین چیزی نمیساختن. چند روزه کشفش کردم امروز که مطمئن شدم راهش به بیرونه شماها رو هم اوردم. خب دیگه وقتو تلف نکنید زودتر برید تا ندیدنمون. - باشه ولی... ~ آها راستی فکر کنم هرکدوم از این تونل ها به یه جا راه داشته باشن پس اگه میخواین یه جا باشین از یه تونل برید. زود باشید دیگه... - مگه تو نمیای؟ ~ گفتم که، من نمیخوام بیام. هیچ انگیزه ای برا اومدن ندارم. شما هردوتون یه هدف واسه رفتن دارید ولی من نه...پس بود و نبودم فرقی نمیکنه و اتفاقا اگه اینجا باشم واسم بهتره...بجنبین دیگه!!! جانگکوک آماده پایین رفتن بود ولی من نمیتونستم بدون سارا برم. یهو صدای پای یه نفر از دور اومد که داشت به اینجا نزدیک میشد.
بیوگرافی...کیم سوکجین: سلام من سوکجینم 29 سالمه. آدم شوخ و بانمکیم و همیشه همه رو میخندونم... جانگ هوسوک: سلام من هوسوکم 27 سالمه. بخش زیادی از روحیه گروهو به عهده دارم و منبع امیدم...
لایک 💜
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
واوووو خیلی قشنگگگگگگه🥺 🍭
منتظر پارت بعد میمونم
واهای عالی بود عزیزم