
این داستان ساخته پرداخته ذهن خودم بود و هدفم گسترش دنیا هری پاتر بود چون داستان بسیار جذابی بود من سعی کردم داستان ساختن این مدرسه رو بسازم و براتون تعریف کنم . جا داره چند نکته رو بگم اولا شاید داستان در دو سه قسمت اول جذاب نباشه ولی اگر صبر کنید جالب میشه از قسمت دو به بعد در مرفی آنچه گذشت داریم . سوماً سعی کردم داستان رو طبق زمان هری پاتر بنویسم و که به همین دلیل با جنگ های صلیبی هم کمی در ارتباط هست و در آخر داستان و وقایع کاملا تخیلی هست و مرجع تاریخی نداره .
-فیلیکس بهت هشدار میدم این کار رو نکن تو حق نداری به بچه ها آسیب بزنی -خیلی پیر شدی ، بله یک پیر احمق شدی . من هرکسی رو که با من مخالفت کنه رو میکشم خونشو ویران میکنم و خانواده اش رو نابود -با این کار ها به هیچ چیزی نمیرسی ولی من نمیزارم این کار رو بکنی اگر لازم باشه باهات میجنگم و جون اون سه تا رو نجات میدم . -واقعا فکر کردی به همین راهتی هست . خیلی مغرور شدی دوست قدیمی من . فکر نمیکنم جون سه تا بچه که حتی نمیتونند دماغشون رو پاک کنند . اگر واقعا اسرار داری ... آه فکر کنم آخرین باری هست که می بینمت. سپس نوری تمام منطقه را فرا گرفت و ...
17 سال بعد مارچ 1095 میلادی
پیک سلطنتی که پرچم روم رو بر خود داشت . سوار بر اسبی سفید و تنومند ، چهار نعل در جاده ای در حرکت بود . نامه او چه می توانست باشد ؟ شهر بزرگی که در مرکز آن قصر با شکوهی وجود داشت در نظر نمایان شده بود پیک لحظه ایستاد و شهر را از دور دید . به نظر شهر زیبایی به نظر میرسید و البته بسیار بزرگ . سپس دوباره راه خود را در پیش گرفت تا اینکه به شهر رسید . او وقار و قرمانانه می تاخت تا اینکه به قلعه رسید . دور تا دور قلعه را آب احاطه کرده بود . نگهبانان برج قلعه با دیدن او پلی را پایین آوردند و دروازه را باز کردند و پیک وارد شد .
بی شک درون قصر بسیار زیباتر از درون شهر بود با این حال پیک سلطنتی به راه خود ادامه داد سپس از اسبش پیاده شد، چندین تن به سوی او می آمدند یکی از آنها اسب سوار را از او گرفت و آن را برد تا از اسب رسیدگی کند چرا که حیوان خسته بود درنهایت اورا به دربار شاه بردند در آنجا شاه به همراه ملکه اش و یک پسر جوان با مو های قهوه ای روشون که خیلی بلند بود را دید که هیچ شباهتی شاه و ملکه نداشت .علاوه بر آنها مشاور شاه و وزیر و فرمانده ارتش شاه نیز حضور داشتند . سپس شاه با خوش رو ای گفت : -خب بگو ببینم الکسیوس به تو گفته بیای درسته! خب پیامش چی بود ؟ -قربان فرمانروا الکسیوس ضمن درود و خواستار سلامتی برای شما از شما خواسته ... در واقع از همه فرمانروا های اروپا خواسته که یک دیدار برای همفکر داشته باشند
سپس هم همه ای در گرفت شاه به اطرافش نگاه کرد و گفت : -همفکری ! در باره چه موضوعی ؟ -قربان اگر به خاطر بیاورید آسیایی ها کلیسا با ارزش ما را تخریب کردند و بخشی از سرزمین ما مسیحیان را گرفتند . فرمانروا الکسیوس قصد انتقام و باز پس گیری سرزمین ها رو دارند ( حالا داستانش من در آوردی ولی از اهداف اصلی جنگ های صلیبی همین بود ). شاه کمی به اطرافش نگاه کرد سپس گفت : -که اینطور پس قصد کمک گرفتن دارند -قربان فرمانروا ما بر این باورند که این یک جنگ بر سر دین هست بنابرین از تمام مسیحیان برای این کار دعوت کرد . در ضمن از شما خواهش دیگری هم داشت قربان . -خب چرا معطلی بگو چه خواهشی ؟ الکسیوس دوست من هست . بگو می شنویم .
-قربان از شما خواسته که شما میزبان این جلسه باشید . سپس وزیر رو به شاه کرد و گفت : -قربان این کار قیر معقول و خطرناک هست اگر اتفاقی برای مهمان ها بی افته خطر جدی در روابطمون به وجود میاد . سپس فرمانده ارتش گفت : -این کار خطرناک هست ، هرچند ارتش ما اینقدر قوی هست که از همه مهمان ها محافظت کنه ولی با این حال باید بدترین احتمالات رو هم در نظر بگیریم . شاه گفت: - بله با هر دو شما موافق هستم ولی دوست دارم بدونم هدف دوستم از این خواسته چه چیزی بوده؟ خب دوست من ادامه بده . -قربان فرمانروا الکسیوس بر این باور بودند که به دلیل موقعیتی که بریتانیا داره کشور های دیگه راهت تر به اون جا میان به علاوه ارتش شما سابقه درخشانتری در محافظت از مرز هاش رو داره.
شاه برای لحظاتی چشمانش را بست و در فکر فرو رفت پسد از دقایقی گفت : -قاصد من پیام تو را دریافت کردم و با در خواستت موافقت میکنم . همانطور که میدانی برای پیدا کردن مکان مناسب مدتی به زمان برای مشورت نیاز داریم تا اون زمان تو در قصر استراحت میکنی تا آماده برگشتن و بردن پیغام من بشی . خب وزیر چرا از او پذیرایی نمیکنی ببرش و از اون پذیرایی کن -امر امرِ شماست قربان . -از شما سپاسگذارم سرورم .
پی از رفتن قاصد بحث برای انتخاب مکان مناسب بالا گرفت کار بسیار سختی بود آن مکان می بایست کاملا امن و در حین امنیت زیبایی هم میداشت بریتانیا کشور بزرگی بود فرمانده ارتش گفت: -اگر نظر من رو بخواین باید به سراغ شهر های کوچک بریم تا از قبل افراد اون جا رو بشناسیم . چون تو شهر های کوچک جمعیت هم کمتره . سپس ملکه گفت: -من هم موافقم اگر به سراغ شهر بزرگی مثل ناتینگهام بریم کار خیلی سخت میشه بیش از 5000 نفر جمعیت داره شناساعی افراد خطاکار اینجا خیلی سختره . شاه گفت : -بله شما درست میگید ولی شهر های بزرگ به مراتب زیبا تر هم هستند سپس شاهزاده گفت : -چرا در جنگل نباشه؟ حتما باید تو شهر باشه ! هم جمعیت کمه و هم زیباست ، اینطور نیست.
خب از این که داستان من رو خواندید ممنونم و امید وارم که خوشتون اومده باشه در ضمن این رو هم بگم که در آینده به رمز و راز بخش اول داستان پی خواهید برد منتظر غیر منتظره ها باشید
خیلی لطف میکنید اگر نظر خودتون رو بگویید . چون دوست دارم نظرم شما را بدانم . از همه شما ممنونم خدا حافظ همه شما
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
حتما تا آخرشم داستان رو میخونم
تو که گفتی دهکده ناب میشه با هوکاگه شدن دانزو بد تر هم شد
من نوشتم ناب... که حالا بهت میگم
منظورم نابود میشه که عملا شد و الان دارن باز سازی می کنند . نگران دانزو هم نباش
البته 5 کاگه گفتن که با دانزو اعتماد نداریم گارا گفت کاکاشی رو انتخاب کنیم میکازه گفت :پسر نیش سفید کونوها؟
اگه کاکاشی بشه که فوق العاده میشه
دانزو پاش به دهکده برگ نمیرسه
دلیلش این هست که خدا خواسته سختی بلا را از انسان ها کم کنه اگر شخصی که عزیزی از دست داده (پدر ، مادر ، برادر ، خواهر یا حتی اقوام) و یا شکستی خورده ،اگر همیشه به اون اتفاق فکر کنه زندگی براش سخت میشه .
این شخصیت هم از دست رفت به نظر من فراموشش کن . درضمن به نظر من کشته شدن در راه باور ها و اعتقادات بهتر از مرگ معمولی داشتن هست . پس خواهش می کنم خودت را اذیت نکن
شاید برای تو زود باشه و درکش سخت ولی با تحلیلت از داستان متقاعد شدم می توتنی درکش کنی.
چندین سال پیش معلم قرآنی داشتیم که واقعا دوستش داشتم . او همیشه تفاسیری از آیات قرآن برای ما می آورد . خیلی جالب بود یکبار کلمه انسان را تفسیر کرد .
گفته کلمه انسان دو تا ریشه می تواند داشته باشد یعنی از این دو کلمه ساخته شده.
اولی کلمه انس هست به معنا نیکی کردن همدلی کردن .
و دومی کلمه نِسیّان هست به معنا فراموشی که یعنی انسان فراموشکار هست .
پس فراموشی یکی از صفات ما آدم ها هست.
خبر بد
من تا یک ماه دیگه فرصت دارم 423 صفحه رو بنویسم دکتر چشمم گفت یک ماه دیگه بیا چشمت رو عمل کن 😭😭😭😭😭😢😢
واقعا !؟ خدا بد نده. چرا !!؟؟پس به چشمات فشار نیار از این بدتر نشه
اولا ناراحتی من اهمیتی نداره ، سلامتی خودت هست که اهمیت داره .
وقتی داستانت را خواندم متوجه استعدادی که داری شدم . توانایی های تخیل بالایی که داری باعث میشه تو خیلی از مشاغل از جمله مهندسی موفق باشی . درک وتحلیلت از داستان هم عالی هست .
دوما امیدوارم بتوانی زودتر با قضیه آسوما کنار بیای ، یادمون باشه که ، مرگ و زندگی همیشه وجود داره و هیچکدوم بدون همدیگه معنایی ندارند . حالا این هم یک انیمه بود . لطفا خودت را کنترل کن
5 روز تا حالا بوده
آهان فردا
حالا چند روز
6 روزه فکر کنم فردا ساعت 12 میشه 7 روز
تو کامپیوتر می نویسی یا توی دفتر ، منظورم از کامپیوتر گوشی هم هست
تغیر تو دفتر سخته ولی با یک کمی کاغذ A4 و چسب می توانی جاهی که نیاز با تغیر داره را بنویسی و چسب بزنی ، گزینه بهترش لیبل زدن هست . ولی هیچ چیز به اندازه کاغذ چسب ماندگاری نداره .
قبول دارم اصلاح کردنش سخته اما شدنی هست
ممنون که بهم را ه حل دادی
من رسیدم به قسمت کار تیمی تیم 10 یعنی تیم آسوما
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭ناروتو شیپودن فصل 9 قسمت 20 اگه اشتباه نکنم
به تست عکس های کیوت از اینوم سر بزن 😊😉😪😅😅😅😅
طنز ناروتوتت چند روز توی برسی بوده
خب ساسکه کمک می کند ، اما معمولا صمیمی نمی شود . این حالتی که از ساسکه گذاشتی ساسکه تو قصل 21 هست . همین شکل داستان خوبه ولی اخلاق ساسکه را کمی سردتر کن .
راستی خود ناروتو به فصل 10 رسیدی؟ تو فصل 10 ساسکه حضور پر رنگی داره 😂😂
می خوای اخلاقش جور در بیاد می توانی از این تکنیک استفاده کنی ، وسط توضیح دادن میتسوها ، حرفش را قطع کنی و فقط مشکل را ازش بخوای ، بعد از اینکه همچین رفتاری می کند میتسوها قهر کنه بره و تو روستا دزدیده بشه در همین زمان ساسکه اون ها را تعقیب کنه و اونجا مشکل را بفهمه و دزد را دستگیر کنه
برای هر مشکلی یک راه حل وجود داره و تو باید اون راه حل را پیدا کنی 😉😉
هیچ وقت نا امید نشو و با قدرت ادامه بده
تو نوشتن داستان معمولا این اتفاقات پیش می آید .
به علاوه دنیا ناروتو دنیا نسبتا کاملی هست . حالا به کسی نگو بعضی تکنیک های ناروتو را هم تو داستان خودم گذاشتم 😂😂 مثلا تکنیک اوبیتو را به گودریک دادم . تکنیک میناتو را به رونا دادم . همچنین تکنیک های حسگری را هم به النا دادم البته به شخصیت النا همه چی دادم 😂😂
گاهی اوقات چیز هایی به داستان اضافه می کنی که مربوط به داستان اصلی نیست . مهم این هست تو چطور اون را عادی می کنی و به یکی از اجزا داستان تبدیل می کنی
سه ی چهارشنبه اومد برو بخون
انجام شد
حیف شد که تموم شد
داستان قشنگی بود
فقط یک نکته اخلاق تند ساسکه را هم تو داستان در نظر بگیر ، کلا با آدم ها مهربون نبود
البته قصد دخالت تو داستان را ندارم
آره
راست میگی این اخلاقی که گذاشتم اخلاق ناروتو عه
مثلا چه رفتاری
نه بابا دخالت چیه داستان خودته هرچی نباشه تو کمکم کردی و داستان هات رو معرفی میکنم توی داستانم
از اون وقت تصمیم گرفتم دزدی نکنم 🙂🙂🙂🙂🙅♀️🙅♀️🙅♂️🙅♂️.
برای من چندی غذا مونده بود 🍉🍊🍋🍌🍍🍈🍇🍎🍏🍐🍑🍒🍓🥝🌽🥕🥔🍆🥑🥥🍅🌶️🥒🥦🍄🥜🌰🍞🍗🍖🧀🥞🥨🥖🥐🥩🥓🍔🍟🍕🌭🥪🥖🥖🥖🥖🥖🥚🥚🥚🍳🍳🌮🌮🍥🍥🍥🍡🍡🍡🍡🥠🥠🍩🍩🍨🍨🍧🍧🦑🦑🦐🦐🍚🍚🍚🍛🍛🍛🍜🍜🍜🍝🍝🍝🍝🍢🍢🍣🍣🍣🥣🥣🥣🥣🥗🥗🥗🍱🍱🍘🍙🍙🍘🍘🍱
من تصمیم گرفتم یک مغازه ی کوچک بزنم 🌃🌃🏙️🏙️🏙️🌁🌁🌁🌄🌄🌄🎪🎪🎪🎪🎪و این ها رو بفروشم. کم کم کارم گرفت 👨🌾👨🌾👨🌾
پس از 4 سال کار کردن
تا وقتی که این خلاف کار ها تمام غذا هام و میوه ها
عکس پرفایلت قشنگه ، و داستانت فوق العاده زیبا هست .