مرینت خوب شده بود.یه روز داشت می رفت بیرون مامانش پرسید:کجا میری؟مرینت گفت :دارم میرم خونه ی ادرین.اخه باباش فوت کرده می خواهم بروم دلداریش.مامانش گفت:باشه دختر مهربانم.مرینت زنگ زد به الیا و گفت:سلام الیا می دونی پدر ادرین مرده؟الیا گفت:بله و خیلی ناراحتشم.مرینت گفت:منم.دارم میرم خونشون که دلداری کنم میای کمکم لباس خوب بپوشم و اماده بشم؟
الیا گفت:باشه.10 دقیقه بعد الیا رسید و گفت:مرینت پات خوبه؟مرینت گفت:اره خوبم.بیا بریم اتاقم.الیا امد و گفت:این لباس سرمه ای اتو بپوش باشه؟مرینت گفت :باشه.وقتی مرینت رسید به در خانه ادرین زنگ در را زد و گفت:من مرینت هستم هم کلاسی ادرین. ادرین خودش در را باز کرد و گفت:سلام مرینت پات خوبه؟مرینت گفت:هنوز درد می کنه ولی بله خوبم.خیلی ناراحت شدم وقتی فهمیدم پدرت فوت کرده.
ادرین گفت:مرسی که به فمکرمی.می خواستم یه چیزی بهت بگم بیا اول بشین.مرینت گفت:باشه.و لنگان لنگان راه افتاد.ادرین گفت:2 هفته دیگه دانشگاه تمام میشه و ما میریم سر خونه زندگیمون. می خواستم ازت بپرسم با من ازدواج می کنی؟مرینت گفت:خب باید از مامان بابام بپرسم الان میای خونمون؟ادرین گفت: بله. مرینت زنگ زد به مادرش و گفت:مامان من دارم با ادرین میام خانه.مادرش گفت:باشه.
وقتی رسیدند ادرین گفت:ما دو روز دیگه دانشگاهمون تمام میشه می خواستم ببینم میشه با مرینت ازدواج کنم ؟مامان مرینت گفت:باشه چطوره پس فردا ازدواج کنید؟مرینت گفت:باشه قبوله .پس فردا شد و ادرین و مرینت با هم ازدواج کردند.
عالیــــــــــــ
مرسی اجی جونم