ادامه مکالمه شوگا و ا/ت : گفت :آخه بهت نمیخوره که ۲ سال داشته باشی الان دیگه باید ۲۰ یا ۲۱ سالت باشه . منم گفتم :آها یِ لحظه گیج شدم من امممم اها ۲۰ سالمه . (از این به بعد پسره رو شوگا مینویسم )
شوگا گفت : اها درک میکنم بعضی موقع ها آدم گیج میشه . منم سعی میکردم بحص رو جمع کنم و گفتم : (مثلا دیرتون شده بود) ای وای دیگه من دیرم شده باید برم یِ کاری رو بکنم و بیام و خداحافظی کردم و اونم خداحافظی کرد .
ادامه داستان از زبان کوک : وقتی داشتیم راه میرفتیم شوگا جلوتر از بقیه بود و یِ دختر قد کوتاه به اون برخورد کرد و .... (خسته شدم به خاطر همین ننوشتم ) وقتی خداحافظی کردن شوگا گفت : چرا اون میخواست گوشاش رو مخفی کنه !؟ بقیه هم گفتن :آره ماهم متوجه شدیم . ولی واقعا چرا ؟؟؟
گفتم : حالا مهم نیس حتما یِ دلیلی داشته بقیه هم گفتن :باشه و بازم حرکت کردیم . ادمه داستان از زبان ا/ت : وقتی خداحافظی کردیم به سرعت به طرف جایی رفتم که برگ های نرم و دراز و زخیم باشه رفتم و با اون برگ ها یِ کلاه درست کردم و گذاشتم رو سرم که چیزی معلوم نشه .
و وسط جنگل یِ خونه چوبی درست کردم و تو اون خونه پر از وسایل کیوت درست کردم و گذاشتم خونم نسبتاً بزرگ بود . (چون اِلف ها قدرت جادویی دارن میتونن با اون هرچی که بخوان درست کنن و خونه تقریبا تو راه بی تی اس بود)
خب بای بای تا پارت بعد حمایت فراموش نشه . بای بای
پالت بعد😐❤
رو این قفلی زدم تمام احساساتم در این نهفته است😐
با اینکه خودم این رو ساختم ولی خودمم روش قفلی زدم 😂